من در قلعة گالپاها به دنیا آمدم و ...

قلعه ی گالپاها (1)

شاید اگر همراه خانواده‌ام به ‌ناچار از روستا مهاجرت نمی‌کردم و به پایتخت نمی‌رفتم، قلعة گالپاها را از راه دور و با فاصله نمی‌دیدم و مردم و خودم را نمی‌شناختم. من تا زمانی که در آن ولایت بودم، مانند جغد به ویرانی و به خرابه‌ها خو گرفته بودم، خانه‌‌هایِ غوزی و خشتی قلعه را انگار نمی‌دیدم و هرگز از خودم نمی‌پرسیدم چگونه مردمی قرن‌ها در آن خانه‌ها زندگی، عشق‌بازی و زاد و ولد کرده بودند.

مگر ماهی قنات می‌پرسید که چرا آب دهن فره زلال و شفاف بود؟ نه، هرگز واژة کلبه و دخمه از ذهن‌ام نمی‌گذشت و در هیچ کجا به زبان نمی‌آورم. من با این واژه‌ها در شهر و در کتاب‌ها و داستان‌‌ها آشنا شدم و بعدها از چشم دیگران به‌ مردم روستا و به خودم نگاه کردم و به داوری آن‌ها پی‌بردم:

«دهاتی» و گاهی حتا غلیظ تر از این: « خر دهاتی»

از شما چه پنهان، جوهر تمامی تحقیر، اهانت‌و توهین‌هایِ ممکن و موجود در دنیا در این دو واژه متبلور و متجسم شده بود. دهاتی از چشم این مردم کسی بود که هیچ نمی‌فهمید و سرش از دمش در نمی‌آمد  

«حسین، تو گاهی یاد قلعه می‌کنی؟»

«من هنوز همان خر دهاتیِ قدیمی هستم»

در آن روزگار، مراد از «قلعه»، ولایت ما بود و تا آن‌جا که من به یاد دارم، مردم به‌کسانی که ‏در آبادی آب، زمین، ریشه و بُنِه‌ای نداشتند و همة عمر به‌درد چه‌کنم، چه‌کنم گرفتار بودند، به ‌طنز و کنایه می‌گفتند: «‏گالپاها». گیرم گال هیچ ربطی به بیماری ‏گال و یا جرب نداشت و نوعی رطیل زرد بود که در حاشیة کویر به فراوانی یافت می‌شد. حالا چرا مردم شوخ طبع و بذله‌گو این لقب را به آن‌ها داده بودند و وجه تسمیة گالپاها و این تشبیه چرا و از‌ کجا آمده بود و اوّلین بار کدام شیر پاک خورده‌ای به‌ زبان آورده بود، هیچ کسی نمی‌دانست. من چند بار از زبان برادرم علی‌حُر  شنیده بودم که می‌گفت: ته‌ تغاری در خانة پشتِ قلعة گالپاها به دنیا آمد.  مادرم مدعی بود که من در آخر زمستان روی خشت افتاده بودم و مأمور چلاق ادارة ثبت احوال گویا در بهار سال بعد به ولایت آمده بود و پدرم شناسنامه گرفته بود. در این‌همه من هیچ نقش و دخالتی نداشتم؛ بی خبر از همه‌ جا به دنیا آمده بودم و باید ادامه می‌دادم. از شما چه پنهان، به‌رغم ناهمواری و دشواری راه، افتان و خیران، ادامه دادم و پس از هفتاد و یک سال و اندی، به سرم زد تا این جاّده را بنویسم* و بعد، شاید آسوده خیال، قلم را زمین بگذارم و سرانجام نفسی به آسودگی بکشم.

 باری، از خانه شروع می‌کنم و آرام آرام راه می‌افتم:

از خانه‌ای که در ‌آن بنـد ناف‌ام را بریده بودند، تصویری مبهم در

خاطرم مانده‌ بود: غروب آفتاب، چند مرغ و خروس که روی چینة کوتاه دیوار پریج کرده بودند و بهت زده و حیران مانده بودند که چرا خورشید پشت بام پنهان می‌شد. شاید این پرسش از ذهن کودکانة من گذشته بود و یا آن حیرت و هراس را در چشم‌های سرخ، گرد و نگاه نگران آن خروس خوشرنگ دیده بودم. نمی‌دانم! غرض، هربار صحبت از دوران اجاره نشینی اولادِ غُرپشت‌ها به میان می‌آمد، این تصویر از منظرم می‌گذشت. در دوران کودکی، گاهی از سر‌کنجکاوی به کوچة پشت قلعه می‌رفتم، گیرم آن خانه را نمی‌یافتم؛ انگار زمین دهان باز کرده بود و خشت و خاک را بلعیده بود.

«هی، هی تخم و ترکة غُرپشت‌ها، بیا، اینجا چکار می‌کنی؟»

پیرزن در تاریکی کلبه نشسته بود و من او را نمی‌دیدم:

«هی، تخم ترنگ، مگه نشنفتی؟ گفتم دنبال چی می‌گردی؟»

شاید سه ساله، یا چهار ساله بودم که کلمة «غُرپُشت» به گوش‌ام خورد و معنی آن را نفهمیدم. باید چند سالی می‌گذشت تا پی می‌بردم که در آن ولایت هر تیره و طایفه‌ای نامی و نشانی داشتند. طایفة ما دو تیره بودند: «غُرپشت‌ها» و‌«کلّه سفیدها». نَسَب من از جانب پدرم به غرپشت‌ها می‌رسید و از طرف مادرم به ‌کلّه سفیدها. شاید به همین دلیل در نوزده سالگی چند تار موی سفید توی سرم پیدا شد. انگار ارثی بود.

 در آن روزگار، اگر چه عمر ارباب‌ها هنوز به سر نیامده بود، ولی در شُرُف انقراض بودند و از آن دو قلعة قدیمی، یادگار نظام ارباب- رعیّتی، تنها برج و باروی تپیده و چندین و چند خانة دو اشکوبة مخروبه‌ و متروک و نامی مستعار باقی ‌مانده بود: «قلعة سیّدها» و «قلعة میو، یا میانه». چند سال بعد که از جلو مسجد و حسینّیه راه‌ام را کج می‌کردم، میانبر می‌زدم و به مدرسه می‌رفتم، قلعة سیّدها و پیرزن پریشانحواسی را دیدم که تنها سکنة آن خرابه‌ها بود و بعدها که برادرم حسن، دختری از طایفة «کلاه بلندها» گرفت و با همسرش صدیقه به خانه‌ای در «قلعه میو» اثاث کشی کردند با «گالپاها» آشنا شدم. در آن سال‌ها هنوز خواهرم محترم به دنیا نیامده بود و من هنوز آخرین فرزند نرینة خانوادة غُرپشت‌ها بودم و برادرها ته تغاری را دوست داشتند. با اینهمه، انگار در گذشته اتفاقی افتاده بود و برادری ما در جائی و از چیزی آسیب دیده بود و می‌لنگید. آن «چیز» واژة «ناتنی» بود که معنای آن را بعدها سَرِ «خرمن زیره» فهمیدم. منتها تا به سن عقل برسم و برادر تنی را از برادر ناتنی تمیز و تشخیص بدهم، گاهی از دالان نیمه تاریک «قلعة میو» می‌گذشتم، گودال و زباله‌دانی وسط قلعه را دور می‌زدم و به خانة برادرم می‌رفتم. اگر اشتباه نکنم، نخستین‌ بار اسم رادیو و نام خواننده‌ها و گوینده‌ها را در آن‌جا از زبان تیمور گالپا شنیدم.

«عجب خیط‌‌ش کردم، قرمساق مثل خر عر‌عر می‌کنه»

تیمور اگر از گوینده و یا خواننده‌ای خوش‌اش نمی‌آمد، پیچ رادیو را می‌چرخاند و به گمان خودش طرف را خیط و خراب و ضایع می‌کرد. از شما چه پنهان، آن روز صدای گوشنواز خوانندة زن، مانند سروش غیبی زیر تاق آسمان پیچیده بود، مرا به وجد آورده بود، شیدا و واله به اطراف‌ نگاه می‌کردم و به ‌دنبال خواننده و سر چشمة صدای شورانگیز می‌گشتم. اگر اشتباه نکنم، دم غروب بود و گالپاها در نور خاکستری بیخ چینة دیوار سر لک نشسته بودند،، لطیفه می‌گفتند، مزّه می‌انداختند، می‌خندیدند و انگار مرا دورادور می‌پائیدند:

«هی پسر، مگه عاشقی، پیش پات رو نگاه کن»

عشق سال‌ها بعد به سراغ ام و سرنوشت ام را رقم زد، ولی گالپاها انگار به فراست دریافته بودند که آن پسرک پا برهنه و مبهوت که کنار گودال قلعه زانوهایش سست شده بود، شیفتة آوازِ خوش و زیبائی بود. آن‌ها بی‌تردید احوالات آدم عاشق را می‌شناختند که با سرخوشی به من طعنه می‌زدند و می‌خندیدند. آن روز غروب اگر چه مفهوم و معنای عشق و عاشقی را نمی‌دانستم، ولی خجالت می‌کشیدم و از آن جا که انگشت نما شده بودم، این کلمه با مایه‌ای از شرمندگی در حافظه‌ام حک شد. آری، انگار خواری و تحقیر زخمی ناپیداست که هرگز التیام پیدا نمی‌کند. شاید به همین دلیل هنوز نیش و کنایه‌ها، زخم زبان‌ها و صحنه‌های تحقیر‌آمیز را پس از عمری به روشنی به یاد دارم و فراموش نمی‌کنم:

«به به، آمدی دکتر متوّلی، اوقور به خیر»

من تا روز آخر نفهمیدم چرا در آن روزگار، هر روز صبح زود، پا برهنه، به خانة همسایه می‌رفتم، در آستانة گود افتادة در اتاق می‌ایستادم و خاموش، به‌سفرة صبحانة آن‌ها خیره می‌شدم و چرا سلیمان، پسر بزرگ خاله صغرا، با خنده و خوشروئی به من می‌گفت: «دکتر متوّلی».

«خاک می‌خوره، خطر داره، ببین، شکمش مثل خیک باد کرده.»

«آره، خاک می‌خوری دکتر متولی؟»

 «دیروز به زن دائی گفتم که حسین توی کوچه خاک می‌خوره.»

«زن، مگه این بچّه ویار داره که خاک می‌خوره؟»

اگر چه از آن روزگار عکسی به یادگار نمانده‌ و من تا کلاس ششم ابتدائی هیچ عکسی نگرفته‌ بودم، ولی از همسایه‌های بذله گو شنیده‌ بودم که در کودکی علاقة شدیدی به‌ کاهگل داشته‌ام، دور از چشم مادرم بیخ دیوار حیاط می‌نشسته‌ام و خاک می‌خورده‌ام. شکم‌ام گویا به همین خاطر باد کرده بود و شبیه دکتر متوّلی شده بودم. دکتر متولی در سبزوار مطب داشت و من پیش از مهاجرت، از زبان «مهتاب!!»، نیمچه نویسندة توده‌ای داستان‌هائی در باره روزنامة «پیک سبزوار» و مرام و مسلک دکتر شنیدم و فهمیدم چرا سلیمان، در آن ایّام سر به سر من می‌گذاشت:

«هی، دکتر متولّی، مگه ویار داری که خاک می‌خوری؟»

سلیمان و معصومه، همسایه‌های ما، به ‌تازه‌گی زن و شوهر شده بودند و در آن اتاق گود افتاده، بدون پنجره، نیمه تاریک و برهنه زندگی می‌کردند. سلیمان لاغر، یک لا، ترکه، بلند بالا، خوشرو و بذله گو بود و بر خلاف او، همسرش معصومه، سیاهچرده، آبله‌رو، ترشرو، تلخ و و دیرجوش. با اینهمه، چیزی در گفتار و رفتار آن تازه داماد و نو عروس بی‌چیز بود که مرا شیفته و مجذوب آن‌ها کرده بود؛ چیزی که هر روز صبح مرا به‌ آن‌سو می‌کشاند. این «چیز» بی‌تردید مهربانی بود که لابد به‌طور غریزی احساس کرده بودم. آری، خوشروئی و مهربانی، مانند عطر دلپذیر گل‌ها، مانند ساز و آوازی دلنشین، مانند صدای دف و دهل و رقص و پایکوبی، در یک کلام، مانند زیبائی، مرا مسحور، مجذوب و از خود بی‌خود می‌کرد. گیرم بعدها که بزرگ شدم و کودکی را در کوچه های خاکی، نا هموار و پر دست انداز ولایت جا گذاشتم، بعدها که وارد دنیای وارونه شدم، به‌‌خاطر این شیفتگی‌ و خود باختگی بهایِ سنگینی پرداختم.

«آها برفتی دکتر؟ به اهل و عیال سلام برسون»

کدام اهل و عیال؟ بارها و بارها به آن روزگار فکر کردم، ولی به یاد نیاوردم چرا هر روز صبح، به خانة آن‌ها می‌رفتم و دم در می‌ایستادم، چرا؟ نوعروس به شوخی تازه داماد لبخند می‌زد و من نمی‌فهمیدم.

«سلیمان، سر به سر این طفلک نگذار»

 تا آن‌جا که به یاد دارم، در ولایت ما، مردها بیشتر از زن‌ها سر به سر بچّه‌ها می‌گذاشتند و با آن‌ها شوخی می‌کردند. مردها متوّجه نبودند چه اتفاقی در‌ دنیای درون بچّه‌ها می‌افتاد و آن شوخی‌ها چه اثر ماندگاری  بر روان آن‌ها می‌گذاشت. در آن سن، من معنای کلمه‌ها و کنایه‌های آن‌ها را نمی‌فهمیدم، ذهن‌ام گرفتار و مشغول گره گشائی می‌شد و گاهی تا شب دور خودم می چرخیدم: « اهل و عیال؟»

«هی، بگو ببینم، انگار دیشب زیر کرسی شما زلزله اومده بود»

مردهائی که بیخ دیوار، در آفتاب بی رمق زمستانی نشسته بودند، منظور مرتضی بیمایه را از «زلزله» می‌فهمیدند، به قهقهه می‌خندیدند و من با شرمندگی، سر به زیر می‌گذشتم و در بنا گوشم می‌شنیدم:

«باباش مثل خروس می‌مونه، تا صبح چند بار سوار می‌شه»

لابد بزرگتر شده بودم که زمستان‌ها از زیر کرسی بر می‌خاستم و به «دَرِ  قلعه» می‌رفتم. از خانة ما تا محل گردهمائی و آفتابگیری مردهای آبادی راه درازی نبود، گاهی تنها راه می‌‌‌افتادم و تا به‌ آن‌جا می‌رسیدم، از کنار دو گودال کوچک و بزرگ می‌گذشتم. در هر محلّه‌ای گودالی وجود داشت که مردم محلّه خاکستر و زباله می‌ریختند؛ سگ‌ها، گربه‌ها و مرغ و خروس‌ها، در این گودال‌ها رزق و روزی خود را می‌جستند و گذر بچّه‌های پا برهنه نیز به این گودال‌ها می‌افتاد؛ هنگام بازی هیچ کسی به استخوان شکسته و خرده شیشه‌ها و خطر فکر نمی‌کرد. احتیاط هیچ جائی در‌گودال زباله‌ها نداشت، حتا مادرها که در‌تاریک روشنی غروب، نزدیک گودال، جلو در خانه می‌نشستند، انگار نگران نبودند؛ حتا مادر محتاط و محافظه کار من اغلب از فرزند دلبندش غافل می‌شد و کار از کار می‌گذشت. بله، جای زخمی که پشت پای چپ‌ام مانده، یادگار آن دوران‌است؛ یادگار دورانی که در گرگ و میش دم غروب، پا برهنه به دنبال گوی لاستیکی می‌دویدم و مادرم هر از گاهی هشدار می‌داد:

«مواظب باش چیزی تو پات نره»

 آن «چیز» استخوان نک تیزی بود که به سینة پای چپ‌ام فرو رفت و از پشت پایم سر در آورد.

«دیدی، بالأخره کار دست خودت دادی. چشمات الف داره،»

در این گودال‌ها من بارها شاهد دعواهای خونین رعیّت دو ارباب:

عبدالوهاب دولت‌آبادی و حاج اسماعیل صولتی، بودم، در گودال‌‌ وسط قلعه قتلی اتفاق افتاد و رعیّت، حاج اسماعیل را با بیل کشتند. جلو نیفتم.

هنوز تا آن روزها چند سالی فاصله دارم، هنوز سه ساله و یا چهار ساله‌ام و سرگشته و بی‌هدف توی کوچه‌ها پرسه می‌زنم. تا آن‌جا که به یاد دارم، بین روز کوچه‌ها خلوت و خالی و دلگیر بود. اگر پدرم و یا برادرم به تصادف مرا می‌دیدند، تشری به‌من می‌زدند، نهیب‌ام می‌کردند و به خانه بر می‌گرداندند؛ اگر به زن همسایه بر می‌خوردم، مچ دست ام را می‌گرفت، تا دم در حیاط می‌برد و مادرم را از لای در صدا می‌زد:

«های مادرِ محمود، مادرِ محمود! بیا، بچّه‌ت»

اسم مادرم فاطمه بود، گیرم پدرم و همسایه‌ها او را به‌نام محمود، به نام پسر بزرگ‌اش صدا می‌زدند. گویا این امر از اسلام عزیز و عرب ها به ما به ارث رسیده و وارد فرهنگ ما شده بود. من تا مدت‌ها در ده هویّتی نداشتم و از چشم مردم «پسر کربلائی عبدالرسول» بودم.

«بیا بگیرش، بچّه‌ت داشت می‌رفت به دَرِ قلعه»

«ها، رفتی چکار؟ مگه دَرِ قلعه برات ور ترید مالیده بودن؟»

«ور ‌ترید مالیدن» همان ترید کردن بود که مادرم گاه و بیگاه با کنایه و تحقیر به زبان می‌آورد. بعدها که اسم شهر سبزوار و وصف شهر را شنیدم و دنبال پدرم گریه می‌کردم تا مرا با خودش به شهر می‌برد، مادرم به طعنه و شوخی می‌گفت:

«می‌خوای بری شهر چکار؟ مگه مرده شویش بمرده؟»

و من تا مدت‌ها نمی‌فهمیدم مرده‌شوی چه ربطی به شهر سبزوار و شور و شوق دیدار من از آن شهر داشت. تا دیر نشده، همین‌جا یاد‌آوری می‌کنم که در ولایت ما مردم هنوز حرف «ب» از اول فعل‌ها حذف نکرده بودند، هنوز می‌گفتند: خورشید بنشست، حسن برفت، بهمن بمرد و الخ...

«بیا بگیر بخور، مواظب باش بچّه‌ها از دستت نگیرن»

 مادرم به قدر یک انگشتانه «روغن زرد» ( روغن حیوانی یا روغن کرمانشاهی) روی تکه‌ای نان خشک می‌مالید؛ به دست‌ام می‌داد و من دو باره به کوچه می‌رفتم؛ بیخ دیوار، رو به آفتاب می‌نشستم و آن را سق می‌زدم. در آن محلّه، ما اگر چه ثروتمند نبودیم، ولی چند رأس بز و میش داشتیم و در شهرکورها یک چشم پادشاه بود.

«بیا ننه جان، بیا، بیا بده برات شتر درست کنم»

من این جمله را در‌کودکی از خاله صغرا، مادرِ سلیمانِ تازه داماد،

شنیدم و بعدها فهمیدم چرا «شتر درست کردن» مَثَل و اصطلاح شده بود. خاله صغرا صاحب سه فرزند به نام سلیمان، محمد تقی و فاطمه بود و چند سال پیش از تولد من، برادر بزرگم محمد‌رضا، با فاطمه، دختر خاله صغرا ازدواج کرده بود. خاله صغرا شوهر نداشت و مدام از دردی نا پیدا و نامعلوم می‌نالید. خاله هر‌ بار مرا در کوچه می‌دید قربان صدقه‌ام می‌رفت. گیرم مهر و محبّت او تصنّعی، ساختگی و زبانبازی بود، گرمای شوخی‌ها و حرف‌هایِ پسرش را نداشت و به دل‌ام نمی‌چسبید.

«بیا، بیا ننه جان، بیا بده، بده برات شتر درست کنم»

خاله صغرا سر لک می‌نشست، گوشه و کنار نان روغنی را با اشتها می‌خورد و بعد شتری کوچک و لاغر به دستم می‌داد و ناله کنان می‌رفت. آفاق که دورادور او را می پائید، با طعنه می پرسید:

«این چیه؟ خاله صغرا برات شتر درست کرد؟»

اگر چه چهار سال از جنگ جهانی دوم و سال قحطی گذشته بود، ولی هنوز اثرات آن از بین نرفته بود؛ هنوز وقتی کسی با حرص و اشتها غذا می خورد، می‌گفتند: انگار از قحطی به در آمده! هنوز افسانه‌های سال قحطی بر سر زبان‌ها بود و من این‌جا و آن‌جا می‌شنیدم که مردم گرسنه هر چه به دستشان می‌رسیده می‌خورده‌اند؛ ریشة گیاه، برگ درخت و حتا گوشت خر و مردار و «شتر درست کردن» از آن زمان به یادگار مانده بود.   

«بد بخت بس که زغوریّت کشیده، چشماش سفید شده»

مردم ولایت به‌‌‌جای گرسنگی می‌گفتند: «زغوریّت» که انگار همه جانبه‌تر و فراگیرتر بود و ژرفای تیره و تار و هولناک این رنج تاریخی بشر را نشان می‌داد. زغوریّت یا محرومیّت از همه‌چیز. من اگر‌چه در آن روزگار شاهد زغوریّت کشیدن مردم بودم، ولی باید چند سالی می‌گذشت تا آن را درک می‌کردم و معنای این کلمه را می‌فهمیدم. گرسنگی دردی بود که در مملکت ما درمان نشده بود و من بیست سال بعد، در بندر عباس، در نجیب آباد یا «شغو»، این جمله را روی دیوار دیدم: «گرسنگی بد دردی است!» کارگرهای بیکار سرحدی این دردِ دل را با ذعال و با خط درشت، روی دیوار سیمانی عشرتکدة «ننه سهیلا» نوشته بودند.

بماند، برگردیم به قلعة گالپاها.

 

ادامه دارد