نامه

                                                                                       

... چندان‌‌از تو دورم‌که حتا نمی‌توانم پیشانی‌ات‌ را به تسلیت ببوسم. می دانی عزیز، همة شما در ‌گذشته و خاطرات من، در مه زندگی می‌کنید. سالها است که هیچ کدامتان را ندیده ام و تصویر و تصوّر مبهمی از روز و روزگارتان دارم. ناگهان خبر می‌رسد که عزیزی از دنیا رفت. شهربانو رفت، مادرم رفت، فاطمه رفت، و احترام ... ولی چرا احترام؟ او که عمری نداشت و هنوز چهلمین بهار عمرش را ندیده بود.

عزیزان آراز بارسقیان و غلامحسن دولت آبادی

با سلام و آرزوی تندرستی

و امید پیشرفت روزافزون برای شما نازنینان

قربانت گردم، من به لحاظ مشکلات جسمی، درد مداوم گردن و کمر، به سختی و کندی متنی را روی صفحة کامپیوتر می خوانم، باری با توجه به حجم نمایشنامة شما عزیزان، ( 314ص) تأخیری روی داد که مرا از این بابت خواهی بخشید.

به هرحال قبل از هر چیز خسته نباشید و دست هر دو نفر شما درد نکند، پیدا است که در این روزگار وانفسا کلی زحمت کشیده اید و به قول ما قدیمی ها دود چراغ خورده اید و قلم به چشمتان زده اید.

      نمایشگاه کتاب، هر ساله، در همة کشورهای دنیا، از جمله ایران برگزار می‌شود، ولی آنچه که در آگهی تبلیغاتی « بروشور» نمایشگاه کتاب خارج از ایران (پارسال و امسال 2016 و 2017) توجه همه را جلب می‌کرد: قید و یا تأکید «بدون سانسور!!» بود. درج این دو کلمه در پی «نمایشگاه کتاب تهران»، و برگزاری این نمایشگاه در خارج از ایران ( در اروپا، آمریکا و کانادا و...)

.

 حسین جان عزیز را سلام.

*   

خبر فوت ویدا حاجبی را در روزنامه « فیس‌بوک» خواندم، دست از کار کشیدم و از ‏پشت میزم بر خاستم و مثل هربار توی راهرو باریک و تاریک آپارتمان راه افتادم. ‏در این روزها مدام دنبال بهانه ای می‌گردم تا طفره بروم و ننویسم و با ‏هزار و یک ترفند توجیه کنم، نه، این روزها هیچ شور و شوقی ندارم، از ‏تنهائی و تکرار روزهای مکرر خسته شده‌ام، از دروغ و دغل و این دنیای ‏وارونه و اینهمه جنایت و خیانت خسته شده ام، اگر چه هنوز تا به ‏‏«یأس مطلق» چند قدمی فاصله دارم، ولی گاهی همه چیز بنظرم ‏بیهوده و مبتذل و مکرر می‌رسد. همه چیز و همه جا، حتا در کشور کموناردها!

مرور نمایشنامه ی « مهمانِ چند روزه»

اثر محسن یلفانی

عطار نیشابوری در آغاز خسرونامه‌اش می‌سراید:

مصیبت ‌نامه کاندوه جهان است
الهی‌نامه کاسرار عیان است
به داروخانه کردم هر دو آغاز
چگویم، زود رستم زین و آن باز
به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبضم می‌نمودند
میان آن همه گفت و شنیدم
سخن را به از این روئی ندیدم.

 

‏... چندان‌‌از تو دورم‌که حتا نمی‌توانم پیشانی‌ات‌ را به تسلیت ببوسم. می دانی عزیز، همة ‏شما در ‌گذشته و خاطرات من، در مه زندگی می‌کنید. سالها است که هیچ کدامتان را ندیده ام و ‏تصویر و تصوّر مبهمی از روز و روزگارتان دارم. ناگهان خبر می‌رسد که عزیزی از دنیا رفت. شهربانو ‏رفت، مادرم رفت، فاطمه رفت، و احترام ... ولی چرا احترام؟ او که عمری نداشت و هنوز چهلمین ‏بهار عمرش را ندیده بود. ‏

اگر به آن زن لبنانی بر نمی خوردم و چهرة برافروختة او را در آينة تاکسی ام نمی ديدم، به رغم اصرار و پافشاری دو سه تن از دوستانم، اين نامه را چاپ و منتشر نمی کردم. آن زن لبنانی به ياد فاجعة اخير نوار غزّه و جنايتی که دولت اسرائيل عليه مردم فلسطين مرتکب شده بود اشک می ريخت و غم و حسرت می خورد که مثل هربار، همه چيز دارد فراموش می شود. زن لبنانی بغض در گلو حرف می زد و من به نامه ای فکر می کردم که يک ماه و نيم قبل به دوستئ نوشته بودم.

باری، عدم درک صحيح رسالت کانون و تفسیرهای نادرست منشور و تصویب مصوبه های جور واجور، در همة اين سال ها باعث سوء تفاهم ها و منازعات بسیاری شده است و اهل سیاست و سیاسی کارهای «سطحی» و کوته بین، در خانة هنرمندان و اهل قلم ما نفوذ کرده و به بهانة مبارزه با حکومت اسلامی، اين نهاد دموکراتیک را از مسیر اصلی و اهداف مترقی و متعالی آن که همانا مبارزه برای آزادی بی حد و حصر اندیشه و بيان در تمامی اشکال آن و دفاع از حقوق مادی و معنوی و امنیت شغلی و جانی اهل قلم است، منحرف کرده و به مسیری انداختند که به انزوای روز افزون نویسندگان انجامید و آن دریای عظیم و پر خروش به برکه ای کوچک بدل شد که به مرور زمان ف

عاليجناب!
با سلام و ارادت.
اين نامه را « صد! » همسايه مان به تازگی تايپ و برايم ايميل کرده است. وقتی چشمم به تاريخ نوشته افتاد، حيرت کردم: 10 دسامبر 1990 حدود نوزده سال پيش! بله، بعد از نوزده سال دوباره آن را خواندم و از تو چه پنهان حال غير قابل وصفی پيدا کردم. بدک نيست تو هم نيم نگاهی به آن بيندازی تا ببينی که در آن ايّام بنده چه تب و تابی داشته ام و چقدر خوش خيال بوده ام.
۲۴ مارس ۲۰۰۹ حومة پاريس.


جانم که تو باشی!