پیغام خطا

Warning: "continue" targeting switch is equivalent to "break". Did you mean to use "continue 2"? در include_once() (خط 1389 از /home/dowlatab/dowlatabadi.net/includes/bootstrap.inc).

منزل هفتم

صحرا روی سکّو ايستاده است و به رفتن قطار نگاه می کند.‏
قطار آرام آرام از ايستـگاه راه آهن دور می شود و صدای تلق تلق ‏چرخ های لوکوموتيو تا مدّت ها از راه دور به گوش می رسد. تنهائی و زوزة ‏دلخـراش قطـاری که دور می شود. دور و دورتر! صـحرا در آن گوشـة دور ‏افتـادة دنيـا تنها است، تنـهای تنـها! سرگشته بر لبـة سکّوی سمنـتی راه ‏می رود و چشم از برف بر نمیدارد: «به کجا می روی؟»

ايستگاه نيمه ويرانه ‏مانند خانة ارواح خالی است و در آن حوالی هيچ نشانی از آب و آبادی و ‏آبادانی و آدميزاده به چشم نمی خورد. نرمه بادی سـرد از جانـب کوه های ‏برفپوش دوردسـت می وزد. صحرا از سرما قوز می کند و به پناه اتاق ‏مخروبه می پيچد. گربه ای سياه از سوراخ ديوار بيرون می جـهد، قلب ‏صحـرا از ترس منفجـر می شود: آه! گربة سياه لحظه ای به حيرت می ماند ‏و به اين زن تنـها خيـره نگاه می کنـد. چشم هاي گربـه ماننـد دو نگين ‏زمرّد می درخشند:«توله جّن!» تا گربه پشت چينة ديوار ناپـديد نمی شود، ‏کوبش قلب صـحرا آرام نمی گيرد: «تولـه جّن!!» بی اختيـار دست به سوی ‏قلبش مـی برد و با کف دست گـودی سينـه اش را مالش مـی دهـد و راه ‏می افتـد. صحرا همـة عمـر از اين موجود خودخواه ترس و نفرت داشته و ‏هنوز اين حسّ و حـالت از ميـان نرفته است: «نکبت!» کسی درون اتـاق ‏تاريک می نالد، نه، نه، صحرا احساس می کـند که نالة انسان مجـروحی را ‏از درون تاريکی اتاق مخروبه شنيده است، از جا می کند و هراسان و با ‏شتاب از گربة سياه و نالة مرد مجروح و ايستگاه نيمه ويرانة خالی می گريزد:‏

‏«انگار اشتباهی پياده شدم، اين جا که ...»‏

ايستگاه خالی نيمه ويرانه، گربة سياه بر شانة شکستة ديوار، قامت ‏کوتاه چند درخت برهنه، پرسه زدن باد هرزه، تّپه های برفپوش و کوره راه ‏بُزرو که زير برف گم شده است و زنی تنـها که بر گردة ماهـوری ايستاده و ‏مانند ماديانی که فرسخ ها چهار نعل دويده باشد، نفس نفس می زند: ‏

‏«چند ساله؟ من هيچ وقت اياّم زمستان از اين طرف ها ...»‏

صحرا سرگردان، گمشده و ناباور ايستاده است و به غروب آفتاب ‏نگاه می کنـد: «آه، خدايا گم شـدم؟» چنـد پاره ابر ولگرد شنـجرفی از راه ‏می رسند و بر رخسارة خورشيد نقاب می کشند. کلاغی تنها رو به دامنة کوه ‏دوردست پرواز می کند. آسمان کبود، بيابان خالی، برف و نرمه باد هرزه ‏گرد که سرخوشانه زمزمه می کند.‏

‏ «مامان، مامان کلاغ!»‏

صدای بهاره درغروب شنجرفی بيابان خالی تکرار می شود.‏

‏«مامان، مامان کلاغ!»‏

بهاره؟ بهاره حالا کجا است؟ کجا؟ اگر بهاره با او بود، اگر ... اگر... ‏نه، صحرا در آن بيابان برفپوش تنها است، ساسان و بهاره، پدر و دختر کنار ‏هم، روی تپّه های دامنة البرز نشسته اند.‏

‏- بابا کلاغ ها کجا می رن؟‏

ساسان بر دامنة تپّه های البرز کوه نشسته است و به برادر صالح ‏سياهپوش و قرار ملاقات می انديشد:‏

‏- چه می دونم بهاره، لابد می رن به خونه هاشون.‏

‏- خونة کلاغ ها کجاست؟‏

‏- بالای کوه، روی شاخة درخت ها، چه می دونم عزيزم.‏

‏- ما چرا نمی ريم به خونة خودمون؟‏

‏- گوش کن بهاره، من ...‏

‏- چرا مامان رو کتک زدی؟

‏- بهاره، من کی کتک زدم؟‏

‏- کتاب هامو پاره کردی، همه چی روشکستی، همه چی ...‏

‏- من که نمی دونستم کتاب های تو با مال مامان ...‏

‏- هر چه جيغ زدم نشنفتی، منو نمی ديدی، پرتم کردی توی ‏راهرو، سر زانوهام زخم شد. خيلی دردم اومد ...‏

‏- دوباره، آره دوباره برات می خرم.‏

‏- اسباب بازی، همه چی رو خراب کردی بابا، همه چی رو.‏

‏- من خراب نکردم دخترم، من ...‏

‏- چرا، چرا، همه چی رو تو خراب کردی، من خودم ديدم.‏

بهاره سر بر زانو می گذارد و زير لب شکوه می کند:‏

‏- دايم داد می زنی، دايم هوار می کشی ...‏

هق هق گرية بهاره ودرماندگی پدر! ساسان کلافه و درمانده دور ‏خودش می چرخـد و برای تسّلی دخترک هيـچ کلامی نمی يابد و راهی به ‏عقلش نمی رسد:‏

‏- بهاره، عزيزم، من که خراب نکردم، باورکن دخترم، من...‏

‏ هق هق گرية بهاره دم به دم بيشتر بالا می گيرد:‏

‏- چرا اومديم اين جا، رو تپّه ها؟ من اين جا رو دوست ندارم.‏

‏- آخه دلم گرفته بود دخترم، گفتم شايد...‏

‏- برگرديم خونه، برگرديم، من اين جا رو دوست ندارم.‏

‏- می خواستم باهات تو تنهائی حرف بزنم.‏

‏- بيا از اين جا بريم، بريم، منو از اين جا ببر.‏

‏- گفتم می خوام باهات حرف بزنم دخترم.‏

‏- بريم، بريم، بريم!‏

‏- لجباز، لجبازی، درست عين اون زنکة غربتی.‏

‏- چرا، چرا به مامان فحش می دی؟‏

بهاره از تپّه سرازير می شود و به برف ها تيپا می زند.‏

‏- کجا می ری بهاره، صبر کن، نيفتی.‏

‏- بريم خونه، بريم پيش مامان ...‏

‏- مامان خونه نيست، مامان گذاشته رفته.‏

‏- می خوام برم پيش خرگوشم، خرگوشم تنهاست. ‏

‏- خرگوش؟ کدوم خرگوش؟ تو که خرگوش نداشتی.‏

بهاره پاشنه پا به زمين می کوبد:‏

‏- چرا، چرا، دارم. قرار بود بابا بزرگ برام بياره.‏

ساسان بهاره را قلمدوش می کند و از دامنه سرازير می شود.‏

‏- بريم عزيزم، باشه، بريم به خرگوش بابا بزرگ سر بزنيم.‏

‏- اوّل بريم پيش مامان، مامان تنهاست.‏

‏- مگه تو می دونی مامانت کجا رفته؟ می دونی کجاست؟‏

‏- آره، تو يه زير زمين تاريک، يه جای تاريک تاريک، شب و روز ‏تاريکه، مامان از ترس ديو سياه در اون جا رو قفل می کنه.‏

‏- ديو سياه؟ لابد خواب ديدی دخترم.‏

‏- بابا، تو زورت به ديو سياه می رسه؟‏

‏- ديو، ديو سياه؟ بهاره، شايد مادرت داستان ديو سياه رو برات ‏حکايت کرده؟ آره؟ مامان برات قصّه گفته؟

‏- يه شب اومده بود پشت در، هی زور می داد، هی لگد می زد و ‏زور می داد، مامان منو بغل کرد تا جيغ نکشم.‏

‏- خواب ديدی دخترم، بس که اون زنکة هيستريک ...‏

‏- بابا، من خودم ديدم که سياهپوش بود.‏

‏- بهاره، دروغ نگو، کجا ديدی؟‏

‏- خونة مامان بزرگ، با عمو درويش اومد.‏

‏- چی؟ آقای سياهپوش؟ دوست عمو درويش؟ بهاره مطمئنی که ‏اشتباه نمی کنی؟

‏- با چشم خـودم ديدم بابا، آره، با چشـم خودم. مـامـان از آقاهه ‏ترسيد، پاش سر خورد و افتاد. من خودم...‏

‏- مامان سرگيجه داشت، بس که قرص خورده بود ...‏

‏- نـه، نـه، هروقت آقاهـه می اومـد توی کوچـة ما، هروقت چشم ‏مامان به اون آقاهه می افتاد دست و پاش می لرزيد و ...‏

کی؟ در زمان زندان و غيبت او؟ در آن سال ها صحرا اتاقکی اجاره ‏کرده بود و با بچّه ها زندگی می کرد. سياهپوش؟ نه، اين مرد هيچ ربطی ‏به دائی ميثم نداشت و ندارد، سياهپوش از دوران نامزدی، شايد پيش از ‏نامزدی، شايد از همان سال های اوّل...ولی چرا صحرا از او پنهان کرده بود؟ ‏چرا از او پنهان می کرد؟ چرا رازهايش را به او نمی گفت؟ پليس؟ به پليس ‏جمـاعت اعتـماد نداشت؟ ولی ساسان شوهر او بود و حـق بود که در اين ‏مدّت ... آی، دوباره خوره به جان ساسان می افتد و لبخند مشمئز کنندة ‏برادرصالح سياهپـوش را به ياد می آورد: «نگران نباش، جای دور نمی ره!» ‏تاريکی، سوار نقابدار سياهپوش، کابوس ها، ابليس سياه سمدار، برادرصالح ‏سياهپوش؟ پرده از برابر چشم هايش فرو می افتد و نگاهش به راه می رود: ‏‏«سياهپوش، سياهپوش حالا می فهمم، آره، حالا دارم کم کم می فهمم!» ‏بازوهای بهاره را می گيرد و او را مانند نهالی از ريشه می جنباند: ‏

‏- يارو چـکار کرد؟ هـا؟ اومد تو اتاق يا رفت پی کارش؟ ها؟ گفتم ‏يارو اومد توی اتاق؟

صدای ساسان در کوه مکرّر می شود: « اتاق ... اتاق ... اتاق»‏

‏- مامانم حرف نمی زد، يواشکی زير گوشم گفت حرف نزنم، اين ‏قدر ترسيدم که خدا می دونه. مامان برق اتاق رو خاموش کرد و توی ‏تاريکی نشست تا ديو سياه ...‏

‏- بهاره، بگو، ديو سيـاه هر شب می اومـد پيـش مامانت؟ ها؟ تو ‏خونة کنار خط آهن، ها؟ آقاهه اون جا هم می اومد؟

‏- مامان می گفت بايد از اين جا فرار کنيم، می گفت بايد بريم يه ‏جائی که ديگه ديو نباشه، تاريکی نباشه، سياهی نباشه.‏

‏- بهاره، گفتم اون آقاهه...‏

‏- مامان خيلی از سياهی می ترسه. مامان ...‏

سياهی، سياهی رنگ زمانة ماست!‏

ساسان به ياد حضور شبانه و غير منتظرة برادر سياهپوش و هراس ‏مداوم وکابوس هـای مـکرّر صحرا می افتـد: «ديو سيـاه؟» لابد مأمورهای ‏برادر صالح سياهپوش ساية او را تا مخفيگاه دائی ميثم راه می برند. شايد ‏برادر صالح سياهپوش بی خبر از اداره و مافوق، بـه خاطر اهداف ديگری او ‏را دنبـال مـی کند؟ بله؟ مگر در آن سال ها ساسان مأموری را وادار نکرده ‏بود تا «عنـصر مشکوک!!» را تعقيب کند؟...شکارچی و شکار! تعقيب صحرا ‏تکرار می شود و تا لب گور ادامه می يابد. اين رازی است که به جز صحرا ‏هيچ کسی از آن خبر ندارد. رازی که او را تا مرز جنون می برد. سياهی! ‏شب وسايه هائی که مدام پشت تيرهای چراغ برق و کنج ديوارها جاعوض ‏می کنند. آن مرد سمج و سياهپـوشی که سال های سال بزخو کرده است و ‏انتظار می کشد و او را آزار می دهد: «ما ايّوب دهريم، صبرمی کنيم صحرا ‏خانم» شب و برف و سرما و تاريکی! صحرا مدّت ها است از ايستگاه متروک ‏دور افتاده است و در برف جلد قدم بر می دارد. آن سياهی سمج هنوز در ‏ميدان نگاهش می چـرخد و دم به دم به او نزديـک تر مـی شود. سگی در ‏همان نزديکی پارس می کند. نشانی از آبادی و زندگی! صحرا به کوچه ای ‏می پيچد و از کنار جوی آب و درخت های برفپوش يورتمه می رود، ‏سکندری می خورد ، تپق می زند و هر از گاهی با ترس و لرز به عقب بر ‏می گردد، هربار سيــاهی پشت درخـت ها پنـهان می شود. صحرا يکدم ‏می ماند و خيره به تاريکی نگاه می کند. کوچه و برف و درخت های ‏برفپوش و زوزة آن سگ ولگرد. دوباره راه می افتد و احساس می کند که سياهی ‏نعل به نعل از پی او می آيد و دم به دم به سرعت قدمهايش می افزايد. ‏صحرا در برابر در کهنة چوبی توقّف می کند و کوبه را ديوانه وار می کوبد. ‏جوابـی از آن سوی در نمـی آيد و سيــاهی دورتر از او پا به پا می مـالد. ‏صحرا دوباره می کوبد و پارس سگ ولگرد بالا می گيرد. هيچ ثمری ندارد، ‏خانـه باغ گويا خالـی و غير مسکونـی است. دوباره راه می افتـد: «صحرا، ‏سياهی وهم و خيال است، نه، هيچ کسی توی اين کوچه باغ خلوت و دور ‏افتاده در پی تو نيست، نترس، نترس!» صحرا با صـدای بلنـد با خودش ‏حرف می زند: «چرا بترسم؟ من که نمی ترسـم؟ از چه کسی بترسم؟ از آن ‏مردکة سمج سياهپوش؟ سياه ... «آه، سياه جامه ها؟ اين جماعت هميشه ‏بودن و همه جا هستند. آه، يک عمره که مثل سايه پا به پای من راه مياد، ‏مثل سايه. کفتار، کفتارها! بوی لاشة گنديـده می ده، بوی مـردار می دن. ‏مردار. آه، چقدر بيـزارم از اين همه گند و کوفت ونکبتی که از در و ديوار ‏بالا می ره، بيزارم، بيزار! حلوا، حلوای نذری!» صالح سياهپوش زير سبيلی ‏می خندد: «بی خيـال صحـرا خانم، ما ايّـوب دهريـم!» فرياد، صحرا فرياد ‏می کشد:«آی آشغـال کلّـه، آی آدميـزاد بی شرم و بی حيـا. ديوانه شدم، ‏ديوانه! بس نيست؟ خدايا کافی نيست؟» از صدای خودش بيشتر هراس ‏برش می دارد، توی کوچه می دود و ديوانه وار هوار می کشد:« آی نکبت، ‏چی از جـون من می خـوای؟ هـا؟ چرا جلو نميای؟ چرا پشت درخـت قايم ‏می شی؟ بيا جـلو کثافت، بيـا، منتظر چی هستـی؟ چرا اين همــه عـذابم ‏می دی؟ بيا جلو ...» صدای آشنا از ورای سال ها و سال ها می آيد و توی ‏سر صحرا تکرار می شود: « ما ايّوب دهريم صحرا...»زوزة سگ ولگرد ‏خاموش می شود، گربه ای از يال ديوار به کوچه می پرد، صحرا سکندری ‏می خورد، چهار دست و پا تا پشت در چوبی می رود و مشت می کوبد: ‏

‏- بازکن مادر، بازکن، بازکن!‏

انگشتش را به دندان می گيرد تا از هراس فرياد نکشد. سکوت، ‏زمزمة ملايم شبانة آب جوی، صدای مادر: «کيه؟» و صدای قدم هائی که ‏هراس را از جان صـحرا می تاراند و برف يـخ زده را به ناله وا می دارد، نور ‏فانوسی که از شکاف های در چوبی روی برف کوچه جا به جا می شود و بعد، ‏و بعد مادر که در خانه را می گشايد و در آستانه فانوس را بالا می گيرد:‏

‏- خدايا، توئی صحرا؟ توئی دخترم؟ ‏

صحرا قد علم می کند و مادرش را در آغوش می کشد:‏

‏- آی مادر، مادر، مادر ... ‏

اشک های گرم صحرا گونة مادر را خيس می کند:‏

‏- چی شده دخترم؟ تنهائی؟ اين وقت شب؟

گوهر با دلواپسی به کوچه سرک می کشد، فانوس را بالاتر می گيرد. ‏کوچه خلوت و خالی است و به جز رد پای صحرا در برف هيچ چيزی ديده ‏نمی شود.‏

‏- کسی دنبالت کرده؟ ها؟ بگو چه اتفّاقی افتاده؟ چرا تنها؟ کو ‏ساسان؟ آخه چرا اين وقت شب؟ تک وتنها؟ صحرا، حرف بزن مادر، تو که ‏خون جگرم کردی. حرف بزن عزيزم.‏

‏- هيـچی، بی خـودی ترس ورم داشت، نتـرس مادر، آره، خيال ‏کردم ... آره، وهـم و خيال ...‏

‏- وهم و خيال؟ بگو کی بود دختر؟ ‏

صحرا بعد از هول و هراس آن سفر جهنّمی، سرانجام به جائی ‏رسيده است که احساس امنيّت و آرامش می کند: خانه! ‏

‏- ها؟ بگو کی بود؟‏

‏- گفتم که يهو به نظرم رسيد مادر، از خستگی و بی خوابی! ‏خسته م، خيلی خسته م. اين جوری به ام زل نزن، نترس مادر، ديوانه ‏نشدم. نترس، بگو ببينم، قاسم کجاست؟ بابا خونه ست؟

‏- بابات شب ها دير مياد. آخه محّل کارش دوره.‏

‏- کار، کار، کار! کار يعنی بابا، بابا يعنی کار!‏

‏- بريم تو، هوا سوز داره، بيا، بيا، چرا ماتت برده؟‏

ساية مادر و دختر روی برف های باغچه جا به جا می شود. صحرا ‏به اطراف نگاه می کند، چينة کوتاه ديوار خانه باغ، لانة مرغ ها و خرگوشها، ‏آغل گوسفنـدها و بام های گنبـذی برفپوش، خشت خام و برف سنگين! ‏همه چيز مثل قديم سرجای خودش قرار دارد و عجبا که همه چيز به ‏چشم او غريبه و نا آشنا می آيد. ‏

‏- بريم تو دخترم، لابد يخ زدی، بيا تو ...‏

صحـرا هنوز از دنيای بهـت وناباوری بيرون نيامده و خودش را ‏نيـافته است. با گيجی و سردرگمی به همه جا نگاه می کند و ناگهان توی ‏راهرو تنگ و کوچک خانه، چکمه های خيس داوود را می بيند.‏

‏- داوود؟ مگه داوود اين جاست؟‏

قاسم لنگة در اتاق را باز می کند و سرک می کشد:‏

‏- سلام آبجی، به به، چه عجب ياد ما کردی؟‏

قاسم نو بالغ ريش در گلو دارد و صدايش رگه دار و آشکارا هتّاک ‏و مهاجم شده است. چرا؟ داوود هميشه محجوب و سر به زير از سر شانة ‏برادرش به او لبخند می زند. نور گردسوز از لب طاقچه از پشت بر قامت ‏کشيده و لاغر داوود می تابد و مدّتی طول می کشد تا صحرا پای باند ‏پيچی شدة او را ببيند و به ياد بياورد که به ملاقات برادرش نرفته است. ‏قاسم راه باز می کنـد و صحـرا پا به درون اتاق می گـذارد. آه، سال هـا ‏گذشتـه و انگار هيچ چيـزی در زندگی آن هـا تغيير نکرده است. همـة ‏اثاث آن خانه را می توان به قيـمت ناچيزی از ميدان سيد اسماعيل خريد. ‏به جز همان قاليچة بلوچی که ماننـد قديم لوله شده و در کنـج اتاق برای ‏روز مبادا، به ديوار تکيه داده شده، هيچ چيز قيمتی و به قول درويش ‏دندانگيری به چشم نمی خـورد. کرسی، تشکچه هائی که از دوران کودکی ‏مادر پنبة آن ها را هرسال می زند، لحاف کهنه وچل تکة چهل سالة روی ‏کرسی، مجمعـة مسی و متّـکای سوزنی بابا که حالا رنگ باختـه و نخ نما ‏شده است. آری، همه چيز همان است که سی سال پيش بود و بی شک ‏در سال های آينده نيز چنين خواهد بود. پدر بام خشتـی را بر نچيـده و ‏آن تعميـراتی را که در نظـر داشت انجام نداده و به جای آن، دو تا پنجرة ‏هلالی شکل در گردة ديوار قطور اتاق تعبيـه کرده است تا آفتـاب معبری ‏به درون بيـابد. کوشکی سال هـا پيش با آنارشيستی الکلی همکار و همکاسه ‏بوده، تحت تأثير او پايه های ايمانش به مرور سست شده و با مذهب وائمّة ‏اطهار ميـانة خوشی ندارد، فرايض ديـنی را هرگز انجـام نمی دهد، بالاتر ‏از اين منکر وجود «باريتعـالی!» است و حـتّی تمثال انبياء و اولياء را بر ‏ديوارخانه اش تحمّل نمی کند. کوشکی تا پيش از انقلاب اسلامی آشکارا کفر ‏می گفت و گوهر در خلوت اشک می ريخت. گيرم بعد از انقلاب موازنة قوا ‏درخانـة او تغييـر کرده و قاسم بر خـلاف پدر به خدا و مسجد روی آورده ‏است، شب ها پاي منبـر آقا دو زانو می نشنيـند و هيـچ آرزوئی بـه جز ‏شهادت ندارد. قاسم تمثال عظيم آيت الله خمينی را بالای طاقچه به ديوار ‏آويخته است و عکس داوود را روی طاقچه، زير پای امام گذاشته است. ‏داوود در لباس سربازی، به تنة تانک يله داده، تفنگش را بالا برده ولابد به ‏همرزمانش لبخند می زند. چند تابلو رنگ و روغن بسيار ابتدائی، اين جا و ‏آن جـا روی ديوار نصب شده است. اين تابلوهای سردستی، خام وکودکانه ‏را داوود پيش از دوران سربازی کشيده است. داوود زير دست کوشکی با ‏رنگ ها آشنا شده و بنّائی وکارهای ساختمانی را درخردسالی آموخته است ‏و مانند پدر با جربزه، سختکوش و اهل کار است. قاسم نسل انقلاب است و ‏اهل شعـار و هياهو. مثل صحـرا زود رنج، عصبی، مهاجم، تندخو و درشت ‏حرف است ودرمباحثـه و منازعـه رعايت هيچ خدائی را نمی کند. قاسم به ‏دنيای متفاوتی تعلّق دارد، دنيائی که در آن همـة مردم متّهـم هستند و اين ‏اتهام تاز زمانی که خلافش ثابت نشـود به قوّت خود باقی است. قاسم انگار ‏از ديار ديگـری آمده است وهيـچ سنخيّتی با برادرش ندارد، برادر بزرگتر ‏مثل برّه آرام و نجيب و مانند حضرت مسيح مهربان و خيرخواه مردم است ‏و نيـک و بد را از صميـم قلب دوست دارد. داوود که مدّتی در بيمارستان ‏بستری بوده، برای استراحت و مرخصی چند روزه به خانه برگشته است و ‏از شوق ديدار صحرا صميمانه لبخند می زند. داوود هيچ شکوه و شکايتی ‏از خواهرش ندارد ولی صحرا که دچار عذاب وجدان است، به زبان می آيد: ‏

‏- حق داری اگه شکوه کنی داداش، من کوتاهی کردم.‏

‏- عيبی نداره، چيز مهّمی نبود، يه زخم سطحی! ‏

‏- سطحی؟ به خير گذشت، کم مونده بود پاش رو قطع کنن. ‏

بچّـه ها کتـابی توی پلّـه کرسی کنـار هم خوابيده اند، هوای اتاق ‏سنگين است و نفس تنگی می آورد:‏

‏- ماشالا چقدر قد کشيدی قاسم، واسة خودت مردی شدی.‏

‏- آره، قراره تو هواشناسی استخدام بشم.‏

مادر هنوز شگفت زده به صحرا نگاه می کنند:‏

‏- نمی خوای کفش هات رو از پات در بياری؟‏

صحرا به ياد چکـمه ها و پاهـايش که از سرما کرخ شـده انـد ‏می افتد و تازه ذق ذق انگشت هايش را احساس می کند:‏

‏- گمونم آب رفته توش، پنجة پاهام خيسه.‏

مادر زانو می زند تا چکمه های او را از پايش بيرون بکشد.‏

‏- تو هيچ وقت به فکر خودت نبودی. هيچ وقت ...‏

‏- مادر، برو کنار، مگه خودم دست ندارم؟‏

داوود کمـک می کند و چکـمه های خـيس را از پای خواهرش ‏بيرون می کشد. صحرا موهای نرم و آشفتة او را نوازش می کند:‏

‏- شنيدم رانندة تانکی، آره؟ تو کی رانندگی ياد گرفتی؟

داوود پاهای يخزدة خواهرش را مالش می دهد:‏

‏- توی پادگان پل دختر، بعد از دورة آموزشی.‏

‏- منم می خواستـم امسال برم جبـهه آبجی، به خاطر اين خونة ‏کوفتی نرفتم. بابا می گه خونه مون پرت و دور از شهره و ننه ...‏

‏- جبهه؟ مگه توی جبهه نخود و کشميش بخش می کنن؟

‏- امام گفته واجب کفائی ست ...تکليف شرعی ست ... ‏

‏- قاسم، تو که هنوز تکليف نشدی داداش؟‏

‏- همة هم سن و سال های من دارن می رن. ‏

مادر تا خيال قاسم را منصرف کند مجيزش را می گويد:‏

‏- قاسم مرد خونة ماست دخترم، داوود که زخم پاش خوب شده ‏و تا آخر هميـن هفته بر می گرده جبـهه، بابات که دايم سر کاره، مائيم و ‏آقا قاسم، ملخ مردينة ما. واجب يا غير واجب ما نمی تونيم. ‏

مادر ماننـد چونه گير نانوائی کف دست هايـش را بی وقفه به هم ‏می مالد و چشم از صحرا بر نمی دارد:‏

‏- بهاره کجاست؟ دختر کوچولوم حالش خوبه؟‏

‏- بهاره رفته هواخوری، رفته پيش مامان بزرگش. ‏

‏- ها؟ رفته هوا خوری؟ توی اين سرما؟

‏- مگه چی شده؟ مگه شاخ در آوردم؟ چرا اين جوری به من زل ‏زدين؟ ننه، چرا ...‏

‏- صحرا، تو که يک مثقال گوشت به تنت نمونده. دخترم، چی به ‏

روزگار خودت آوردی؟

صحرا بی اختيار رو به آينة لب طاقچه می چرخد.‏

‏- شب به آينه نگاه نکن دخترم، غم می آره.‏

ديرشده، صحرا چهرة تکيده، گودی وکبودی زيرچشم هايش را ‏در آينـة لب طـاقچه می بينـد وآن زن زانيـه را بـه ياد مـی آورد که زير ‏خروارها سنگ در برف خفته است: «خلاص!»‏

‏- چی؟ خلاص؟‏

‏- نگران من نباش مـادر، مهّـم نيست. يه لقـمه نون وردار بيار ‏بخورم. خسته م، می خوام بخوابم.‏

مادر هنوز با دهان باز به او خيره مانده است.‏

‏- چرا هيچ وقت با مادرت حرف نمی زنی؟ آخه من مادرم ...‏

صحرا طفره می رود و از داوود می پرسد:‏

‏- داداش، توی اون يکی اتاق می شه خوابيد؟‏

مادر هراسان به ميان حرف آن ها می دود:‏

‏- صحرا، اون اتاق مثل زمهرير سرده.‏

‏- خطر داره آبجی. سقف اتاق ترک بر داشته، ديوار نِشَست کرده، ‏بابا می گه اگه زمين يه تکون بخوره سقف مياد پائين.‏

صحرا به تلخی لبخند می زند:‏

‏- بهتر، شايد خدا رحم کرد و سقف روی سرم خراب شد.‏

‏- پشت هفت کوه سياه، صحرا زبونت رو گاز بگير.‏

مادر چشـم از چشم هـای سرخ و تبـدار وگونـه هـای برافروختة ‏دخترش بر نمی دارد. ‏

‏- تب کردی؟ ها؟ انگار تب کردی؟‏

دست روی پيشانی او می گذارد:‏

‏- مثل تنور داغی دخترم، شايد زکام شدی؟ ‏

‏- مهّم نيست مادر، تو رو خدا اين جوری به من نيگاه نکن. چيه؟ ‏انگار مشرف به موتم؟ ها؟ يا مردة از گور گريخته؟

‏- می خوای برات دوتا تب بُر بيارم؟‏

‏- قرص تب بر؟ نه، نه مادر، خودم يه توبره قرص دارم. يه لقمه ‏نون و پنير ور دار بيار، دلم داره ضعف می ره.‏

‏- يک الحم طاقت بيار تا برات نيمرو درست کنم. ‏

مادر بيرون می رود تا چراغ پريموس را روشن کند. برادرها مدّتی ‏بلاتکليـف پا به پا می مالنـد و سرانجـام پشت کرسی می نشيننـد. صحرا ‏هنوز رو به روی تابلو ايستاده و به دروگرها نگاه می کند.‏

‏- آبجی، اگه از اين نقّاشی خوشت اومده، مال تو، ببرش.‏

‏- بگو ببينم داوود، مگه تو تا حالا درو کردی؟

‏- تابستـون گذشتـه با بابا رفتيم درو. دمار از روزگار آدم در مياد. ‏آفتاب اين طرف ها آدم رو جزغاله می کنه.‏

‏- پيداست، همة دروگرها شکل زنگی مستن.‏

‏- زنگی؟ زنگی ديگه چيه آبجی؟‏

‏- قديم و نديم به آفريقائی ها می گفتن زنگی!‏

‏- آره، بابا مثل زنگی ها شده بود، سياهِ سياه، ذغال اخته.‏

‏- مگه کار ساختمونی نبود؟ بنائی، نقّاشی؟

داوود با لحن آرام و ملاحظه کاری انتقاد می کند:‏

‏- کو مصـالح؟ کو آهن؟ کو آجـر؟ انقلابـه، جنگه آبجی، قيمت ها ‏توی بازار آزاد سر به خدا می زنه، هيچی گيرنميـاد. هيـچی! واسـة دوتا ‏شاخه آهن بايد دو سال توی نوبت بمونی. ‏

‏- همـه چی هست داود، منتـها توی انباـرشکم کلفت ها. احتکار ‏

‏ می کنن داداشی و توی بازار سياه به ده برابر قيمت می فروشن.‏

رگ های گردن قاسم از خشم ورم می کند: ‏

‏- کی احتکار می کنه آبجی؟ ها؟ بگو کی احتکار می کنه؟ ‏

‏- از ما بهترون!‏

‏- اين حرف ها مال ضد انقلابه آبجی.‏

‏- آها، پس تو هم انقلابی شدی و من خبر نداشتم.‏

مادر وارد اتاق می شود و جُرّه اش را نهيب می کند:‏

‏- قاسم، بذار يه لقمه نون راحت از گلوی خواهرت پائين بره.‏

‏- من که چيزی نگفتم ننه، آبجی شروع کرد.‏

‏- به هرحال خواهرت دوتا پيرهن بيشتر از تو پاره کرده.‏

‏- آبجی مثل دائی ميثم، تا حالا پاش به مسجد نرسيده.‏

داوود دست برادرش را می گيرد و آهسته می فشارد:‏

‏- خجالت بکش پسر، تازه از راه رسيده، جلو ننه ...‏

‏- می بينی؟ ملخ مردينة ما از کون آخوندها افتاده. تا شاش قاسم ‏آقا کف کرد اوّل واسة دائی ميثم شاخ و شونه کشيد. ‏

‏- ننه، من توی مسجد هيچی نگفتم، آقا خودش خبر داشت.‏

‏- آقا به گور هفت جدّش خنديد با تو. اين يخه چرک شپشوی کون ‏نشور زن دزد از کی واسة ما «آقا» شده؟

‏- ننه اگه اين حرف ها به گوش مقامات برسه.‏

‏- قاسم، اگه، اگه حرفی ازاين خونه به بيرون درز کنه، به خدا ‏قسم مثل توله سگ لب باغچه گوش و دمت می کنم، فهميدی؟ ‏

‏- جلو من به مقامات بی حرمتی نکنين تا ...‏

‏- قاسم، تو از کی تا حالا مقامات شناس شدی؟ ها؟ ‏

‏- داداش، آخـه بابا و ننـه شب و روز نق می زنن و اعصاب آدم رو ‏خرد می کنـن. از انقلاب اسلامی توقّـع دارن معجزه کنه.‏

‏- مگه تو به نقّاشی علاقه نداری پسر؟ بگيـر يه گوشه بنشين و به ‏کار خودت برس. تو رو چه به انقلاب و مقامات!‏

‏- دوست و رفيقـام دارن می رن جبـهه ولی من بايد هميـشه يه ‏گوشه بتمرگم و جيک نزنم.‏

‏- قاسـم، پسـرم، نور چشمـم، من و بابات دين خودمـون رو به ‏انقـلاب ادا کرديم. ببيـن، داوود توی جبـهه زخمی شده، داره دو باره بر ‏می گرده، اگه «آقا!» تو رو هم از من بگيره ... ‏

مادر بغض می کند، دم در رو به قاسم بر می گردد: ‏

‏- ... اگه تو هم بری من دست تنها چه خاکی به سرم بريزم؟

صحرا از گوشة چشم برادرش را می پايد. قاسم متوّجة نگاه مشکوک ‏و نگران خواهرش می شود، دست پيش می گيرد و به ايماء و اشاره های ‏برادرش داوود اهميّتی نمی دهد:‏

‏ - بی خـودی چشم غـرّه نده داداش، تا حـالا سـه بار از پايتـخت ‏اومدن دنبال دائی. مخفی شده، آره، اگه باور نمی کنی، از ننه بپرس.‏

رنگ از روی صحرا می پرد و صدايش می لرزد: «قاسم!»‏

مادر با سينی نان و نيمرو وارد می شود:‏

‏- ...آخه ملخ مردينة ما توی بسيج اسم نوشته. پسرک نازنين من ‏مثل باباشه، توی سفرة خودش شکار می کنه.‏

هيـچ کسی به جز صـحرا کناية مادر را نمی فهمد. اين راز بين او ‏مادرش سال ها مکتوم باقی مانده است. ‏

‏- طعنه نزن ننه، اسلام با کفر والحـاد می جنـگه، با ضـد انقلاب ‏می جنگه، تکليف ما رو اسلام روشن کرده ...‏

کاسة صبر برادر بزرگتر لب ريز می کند:‏

‏- آخه کی ضـد انقـلابه؟ بابا؟ مامان؟ آبجی؟ من؟ چرا حرف مفت ‏می زنی جغله؟ می فهمی داری چه گهی می خوری؟

‏- سرم داد نکش، من ديگه ازت نمی ترسم، فهميدی؟ ‏

قاسم از پشت کرسی بلند می شود:‏

‏- می دونی توی محـلّه به بابا چی مـی گن؟ گبـر، پيـر گبر! آره، ‏دائـی خلقـی، داداش ترياکی، بابا گبر و کمونيست و ترياکی، آبجی ... ‏

‏- گفتم خفه شو جغلة بی چشم و رو!‏

قاسم پالتو و کلاهش را از گل ميخ بر می دارد:‏

‏- ... من به خـاطر دائـی و بابا از همـه خجـالت می کشـم، آره به ‏خاطر شما نمی تونم سرم رو جلو رفقام بلند کنم. ‏

لنگة در اتاق را محکـم به هم می کوبد و می رود و بعد صدای در ‏حياط می آيد و آن ها مدّتی در بهت و حيرت فرو می روند.‏

صحرا با دلواپسی از مادرش می پرسد:‏

‏- کجا رفت؟ ها؟ توی اين برف و سرما؟‏

‏- مسجـد، دنبـال بهانه بود تا بره مسجـد. بسيـجی هـا شب هـا ‏می رن بيابون خدا تمرين جنگ می کنن. بابات مانع می شه.‏

‏- بابا هر شب اين قدر دير مياد خونه؟

‏- نه، هر شب اين موقع خونه بود، امشب دير کرده.‏

داوود لباس می پوشد و پا به راه می ايستد:‏

‏- لابد دوباره موتورش توی راه خراب شده. موتور که نيست، ابو ‏طيّاره ست. بيچاره رو خون دماغ می کنه.‏

‏- بازم غنيمته داوود، وسيله ست. ‏

‏- من می رم دنبال عنينه، خدا می دونه چی توی مغز خشک اين ‏خرچسونه فرو کرده ن، می ترسم شاهکار بندازه. ‏

‏- داوود، سربه سر داداشت نذار، گه لوله مثل گربه می مونه، شرم ‏و حيا نداره. بالأخره کار دست ما می ده. ‏

مادر رو به صحرا بر می گردد و به درماندگی اقرار می کند:‏

‏- گربه کوره! به خدا قسم من و بابات ازش چشم می زنيم. ‏

صحرا بيش از اندازه عصبی و متشنّج است و غذا از گلويش پائين ‏

نمی رود. کيسة قرص هايش را از کيف دستی بر می دارد، چند حبّه قرص ‏آرامبخش رنگارنگ توی گودی کف دست هايش می ريزد و زير نگاه نگران ‏مادر همه را می بلعد و ليواب آب را سر می کشد.‏

‏- همين؟ همين شام خوردنت بود دختر؟‏

‏- من رفتم بخوابم مادر!‏

‏- صحرا، تو، تو که لب به نيمرو نزدی؟‏

‏- سير شدم، از همه چی سير شدم.‏

مادر همراه صحرا به اتاق مجاور می رود و به سقف ضربی و ترک ‏خورده نگاه می کند.‏

‏- چقدر لجبازی دختر، آخه اين جا به پُفی بنده ... صحرا ...‏

‏- نترس مادر، بخت من اين قدرها بلند نيست که سقف خونه رو ‏سرم خراب بشه. ‏

گوهر بر باليـن او می نشيند و بال های پتو را مرتب می کند و به ‏اين بهانه مدّتی در نور فانوس منتظر می ماند تا شايد دخترش لب از لب ‏بردارد. صحـرا حوصـلة شکـوه و شکايت، حوصـلة حکايت حاـل و روز و ‏زندگی اش را ندارد. نه، از همه چيز اين روزگار بيزار است:‏

‏- طلاق گرفتم مادر، طلاق. حالا خيالت راحت شد؟ خب، حالا ‏برو بذار سر مرگم رو بذارم.‏

گوهر جواب اين سؤال را از سر شب حدس می زده و مدام طفره ‏می رفته است تا شايد، شايد حدس و گمانش غلط از آب در آيد و حالا که ‏بر بالين دخترش نشسته، صدای فرو ريختن آواری را از راه دور می شنود، ‏دنبـة سرش را آرام آرام به ديوار می کوبد و زير لب انگار برای دل خودش ‏نجوا می کند: ‏

‏- آی ور ورة جادو، ور ورة جادو!‏

صحرا به شانه می غلتد، فتيلة فانوس را پائين می کشد:‏

‏- صبح زود بيدارم می کنی مادر، کلّة سحر.‏

‏- صحـرا، عزيزم، دخترم، آخه چـرا از مادرت پنـهون می کنی؟ ‏

بگو چی شده؟ ها؟ چه اتّفاقی افتاده؟ ‏

‏- هيچی، تاق آسمون رو سر مردم خراب شده.‏

‏- فرار کردی؟ آره مادر؟ به خاطر دائی ميثم فرار کردی؟

‏- به کجا فرار کردم؟ به خونة بابام؟ مگه ديونه شدم؟‏

‏- پس چرا صبح می خوای بری؟ مگه اومدی دنبال آتش؟‏

‏- دست از سرم وردار مادر، می خوام بخوابم.‏

‏- صحرا، دائی ميثم گير افتاده؟ آره؟‏

‏- نه، نمی دونم، نمی دونم، قرار بود از مملکت بره. ‏

‏- زن و بچّه ش چی؟ ها؟ ملوک از ولايت رفته؟‏

‏- من از هيچ کسی خبر ندارم مادر، قسم می خورم.‏

‏- پنهون می کنی، همه چی رو از مادرت پنهون می کنی.‏

مادر دست به زانو می گيرد، از بالين صحرا بلند می شود و از اتاق ‏خارج می شود و توی راهرو به هق هق می افتد: ‏

‏- خدايا، همه آواره و در به در شده ن!‏

شعلة فانوس می لرزد و ساية اشياء روی ديوار نمور مانند اشباح ‏جـا به جـا می شوند. باريکة نوری از پنـجرة کوچک مدوّر روی برف های ‏حيـاط می تابـد و کوشـکی در اين نور جنازة موتور گازی را به سوی آغل ‏گوسفندها می برد. جلو ايوان خانه پايش ليز می خورد، تعادلش را از ‏دست می دهد، موتور روی سنگفرش می افتد و صحرا صدای خشک ‏شکستن طلق بادگير آن را می شنود.‏

‏- جنازه ست، جنازه، اََه، اََه، مرده شويش برد. نفسم رو بريد، يک ‏ساعته که دارم توی برف هلش می دم. آه، هلاکم کرد ... آخ ... ‏

موتور لکنتـة گازی را بـه سختی از زميـن بلند می کنـد و پشت ‏

ديوار آغل گوسفندها جک می زند: ‏

‏- بادگير موتورت شکست، ترک ورداشت.‏

‏- جهّنم! آخ، آخ، آخ دندونم گوهر ... دندونم، وای دندونم ... ‏

از زمانی که داوود به خانه برگشته، کوشکی هرشب به بهانة تسکين ‏دردپای پسر ودرد دندان خودش، بساط «قُلقُلی» را جلو چشم گوهر روی ‏کرسی می گذارد و بست کوچکی را با هم دود می کنند. گوهر از سال ها ‏پيش بهانه ها و مستمسک های او را می شناسد. ‏

‏- مخم داره از درد سوت می کشه، بجنب، بجنب پريموس رو روشن ‏کن. آخ، آخ، آخ ... بدو گوهر، بدو ... زودباش زن.‏

گوهر غرولند کنان به اتاق می خزد و دور از چشم او، اشک هايش ‏را با بال چارقدش خشک می کند:‏

‏- تا هوا تاريک می شه، دندون «حضرت آقا!» درد می گيره.‏

‏- لاکردار اين قدر قر نزن، نمی خوام ترياک بکشم. ‏

‏- تو بالأخره داوود رو ترياکی می کنی.‏

‏- حالا کجا رفته؟ ها؟ کو قاسم؟‏

گوهر چراغ پريموس را از گوشة راهرو بر می دارد:‏

‏- چه می دونم، رفته سر قبر مرده هام.‏

تا نفت پيالة چراغ پريموس به تمامی بسوزد و خرخر آشنای آن ‏بلند شود، کوشکی در آينة ريش تراشی به وارسی دندان پوسيده می پردازد. ‏آينه را به ديوار آويخته، جلو آينه چهار زانو نشسته است و نور گرد سوز بر ‏چهرة شکستة او می تابد و شيارهای پيشانی و چروک دور چشم هايش را ‏خيلی عميق تر نشان می دهد. کوشکی در آستانة پنجاه سالگی پير شده ‏است، دندان هايش ريخته اند و بيش از چند دندان پوسيده برايش باقی ‏نمانده است. دهانش را به سختی باز می کند، تکّه چوبی بين آرواره هايش ‏می گذارد تا دهنک نزند. ‏

‏- آی ی ی داره دمار از روزگارم در مياره.‏

‏- صحرا برگشته.‏

لب های کوشکی به هم نمی رسد:‏

‏- آخ خ خ ... کی؟ تنها؟

‏- سر شب، تنها ... داری دنبال چی می گردی؟

اشک درچشم های کوشکی حلقه زده است، کورمال، کورمال سيخ ‏و نی کاغذی را زير گليم پيدا می کند.‏

‏- مدام حواست به سيخ و سنگه، به دود و دم و ترياک.‏

کوشکی اشک های گوشة چشم هايش را بادستمال ابريشمی پاک ‏می کند و مانند آدم های نيمزبان داد می زند:‏

‏- ترياک کجا بود زن ... آخ خ خ ... مُردم، مُردم ...‏

‏- می خوای چکار کنی مرد؟ ‏

‏- داغ، داغ، داغ ... ‏

در اين مدّت مفتول باريک آهنی روی شعلة چراغ پريموس سرخ ‏شده است. کوشکی با دل انگشت دندان فاسد را لمس می کند، در آينه جای ‏پوسيدگی را با دقّت نشانه می گيرد و سيخ سرخ را در سوراخ سياه دندان ‏پوسيده فرو می کند: آخ! جزجز بزاق دهان و دود عصب و لثة سوخته از ‏دهـان کوشکی بيـرون می زند. چهـره اش مسخ می شود و درد او را درهم ‏می پيچاند، مثـل چنبر گره می خـورد، اشک مـی ريزد، شانـه های لاغر، ‏تکيده و استخوانی اش در تشنجّی عصبی می لرزند، رو به ديوار می چرخد، ‏زانوهايش را مثل قنداق بچّه بغل می گيرد و پيشانی اش را مانند گاو ديوانه ‏به گچ سرد ديوار می مالد. ‏

‏- صحرا طلاق گرفت! ‏

‏- آی سوختم ننه، سوختم! ‏

کوشکی از شدّت درد بی تاب است، رو به گوهر می چرخد و ‏

مانند سگ سوزن خورده زنجموره می کند و پاشنة سرش را به ديوار اتاق ‏می کوبد: «سوختم!»‏

‏- يک پرده گوشت به تن صـحرا نمـونده، دختـرم شده پوست و ‏استخوون. يک ساله که دارم زير گوشت می خونم، يک ساله دارم التماست ‏می کنم که برو يه سری به دخترت بزن. برو از دخترت خبر بگير. ببين زنده ‏ست، مرده ست. معاذالله! آخه من که بچّـه م رو از سر آب نگرفتـم که اون ‏ورورة جادو هر بلائی بخواد سرش بياره؟

کوشکی ماننـد لنـگر ساعت ديواری تـکان می خـورد. مـی رود و ‏مـی آيد. از کآدام درد؟ درد جسـم يا درد روح؟ يا هر دو؟ خم می شود تا ‏آب دهانش را زير فرش تف کندو به اين بهانه يک ماش شيره توی سوراخ ‏دندان می چپاند و منتظر می ماند تا درد فرو کش کند. ‏

‏- آخه خدای ناکرده تو پدر هستی، بزرگتر خانواده ای يک تُک پا ‏می رفتی پايتخت، می رفتی تا دادگاه ...‏

داوود تنها بر می گردد و کوشکی را از غرولند گوهر نجات می دهد. ‏کوشکی هنوز زانوهـايش را بغل گرفته و بيرون از کرسی، دنبة سرش را به ‏ديوار تکيه داده، مدام به چپ و راست می جنباند و چشم هايش دم به دم ‏پر اشک می شود: آه! مادر دلواپس و پرسا به داوود نگاه می کند و سرباز ‏زخمی شانه بالا می اندازد.‏

‏- چيزی نيست پسرم، دندون بابات دوباره درد گرفته.‏

‏- نه جانم، خواهرتون طلاق گرفته و ننه جانت خيال می کنه که ‏بنده مقّصـرم. خـانم، مگـه من نرفتم به پايتـخت؟ هـا؟ مگه من جز جگر ‏نزدم؟ کی به حرف اين دهاتی يخه چرک گوش داد؟ ها؟ دختر خانمت گفت: ‏‏«من کبيـرم. آزادم، خـودم مـی دونم.» هر وقـت رفتـم حرفی بزنم گفت: ‏‏«شما دخالت نکنين، به شما ربطی نداره.» حالا بکشه تا کورشه.‏

‏- تو گفتی که من دخترم رو آزاد بار ميارم، آزاد گذاشتم ...‏

‏- مگـه چـارة ديگـه ای هم داشتم؟ مگه چارة ديگه ای هم دارم؟ ‏مگـه مـی تونم هر روز کار و زندگيـم رو ول کنـم، کفش و کلاه کنـم برم ‏پايتخت خبر بگيرم؟ ها؟ آخه چه کاری از دست من ساخته ست؟

‏- جگرم رو داغ کردن، خدايا جگرم سوخت ...‏

داوود آهسته و زير لب من من می کند:‏

‏- به هر حال خلاص شد ننه.‏

‏- عفريته، الهی که خانمانت آتش بگيره، الهی خناق بگيری و خون ‏قی کنی، الهی ...‏

‏- نفرين نکن زن نصف شبی.‏

‏- الهی که جگرت لخته لخته از حلقت بيفته بيرون عفريته.‏

کوشکی کاسه ای را بر می دارد و به مجمعه می کوبد:‏

‏- برو بيرون زن، گفتم برو بيرون زوزه بکش. ‏

گوهر نفرين می کنـد، مشت به گودی سينـه اش می کوبـد و از ‏اتاق خارج می شود. مسيح مجروح هنوز سر پا ايستاده است.‏

‏- با اين پای ناکار کجا رفته بودی پسرم، ها؟ مواظب باش توی اين ‏سرمای نحس زخم پات سيم نکشه.‏

داوود پشت کرسی می نشينـد و به زوزه هـای مادرش گوش تيز ‏می کنـد. گوهـر زير نگاه ستاره ها، روی برف باغچـه به هـای هـای بلند ‏می گريد: «الهی آتش...» پارس سگی از راه نه چندان دور به گوش می رسد. ‏صحرا طاقباز دراز کشيده، خواب از سرش کوچ کرده است و برادرش قاسم ‏را در برف شبـانه دنبـال می کنـد: «به کجـا رفته؟ به کجا می رود؟ پيش ‏مقامات؟ خدايا من حتّی از برادرم می ترسم!»‏

‏- يهودا، يهودا، اين پسره دودمان ما رو به باد می ده. ‏

‏- دلواپس نباش بابا، قاسـم توی خونه شيـر شده، بيـرون مثل بُز ‏می ترسه، عنتر رفته گوشة مسجد تنهائی آبغوره می گيره.‏

پدر و پسر، رفيقـانه بساط «قُلقُلی!» را علم می کننـد، مادر هنوز ‏روی برف هـا قـدم می زند و خيالش از برادرش ميثم به قاسم و از پسرش ‏قاسم به ورورة جـادو و از مادر ساسان به صحرا واز صحرا تا ستاره هـای ‏درخشان شب زمستـانی می رود و بر می گردد و هيـچ درمـانی به جز زار ‏زدن نمـی يابد، زار! پدر و پسر دل روی دل هم می گـذارند و از بد روزگار ‏می نالند و صحرا پچ پچه های آن ها را به سختی می شنود و شب هائی ‏را بـه يـاد می آورد که توی پلّه کرسی می خوابيـد و تا دير وقت از وحشت ‏پدر خواب به چشم هايش نمـی آمد. از وحشت دستـی که در تاريکی مثل ‏مار بوآ زير لحـاف کرسی می لغزيـد و آرام آرام به سوی او مـی آمد و نک ‏پستان هـاي نو رسش را می جست: «بيا، ميوة درختی که خودم کاشتم...» ‏چرا اين لکّه های چرک چربی از جدارة روح صحرا پاک نمی شد؟ چرا؟ ‏چرا آن هراس شبانه را، آن حسّ گنگ، سرگيجه آور و هنوز ناشناخته را ‏هرگز از ياد نمی برد؟ چرا؟ چـون آن دست هرزه گرد زنانگی را در انـدرون ‏او کشتـه بود واحساسات وعواطف او را به زهر آلوده بود؟ بله؟ دخترک ‏حسّاس، ترد و نورسی که می بايد در نوازش های عاشقانه جوانکی می باليد ‏و برگ برگ می شکفـت، از هراس مردی که بوی تنـد تينـر و رنگ روغن ‏می داد فرو پژمرد و چندش و نفرت جای لذّت را گرفت. نفرت و چندشی که ‏بعدها در بستر به سراغش می آمد و ساسان کج خيال نمی فهميد و عذابش ‏می داد: «اَه، ميّت، مثل ميّت يخی!» آری، اين گونـه زخم هـا هرگز کهنـه ‏نمی شدند، هرگز بهبود نمی يافتند و هرگز از ياد نمی رفتند. تلنگری کافی ‏بود تا به تاريکی هـا پرتاب شود، زبری آن انگشت های او را روی نـک ‏پستـان ها و حقّـة نافش احساس کنـد وآرواره هـايش را از خشـم برهم ‏بفشارد و از ريشه بلرزد. صحرا زير لحاف می لرزد ولی مانند آن ايّام به قتل ‏پدر فـکر نمی کند: «آدمک ذليل قابل ترّحم!» مردک پخمه و بزدلی که تا ‏او را شبانـه دستمالی کند عرق می خورد، چرند و پرند می گفت، به گريه ‏می افتاد و بعد التماس می کرد ولی هرگز به زور متّوسل نمی شد. متّوسل ‏نشد، نـه، تجـاوز کوشکی از اين حـد فراتر نرفت و هميـن عمری را کفاف ‏می داد. صحـرا عمری درگير اين راز بود، از رنج ها گذر کرده بود ولی اين ‏لکّـه هـرگز پاک نمی شد. بعد از آن سال هـا، پدر هيـچ وقت به چشم ‏دخترش نگاه نمی کرد و هرگز با او تنها نمی ماند ودرخلوت با او همکلام ‏نمی شد. زندگی هفت نفر آدم توی يک اتاق ساده نبود، همان بهتر که صحرا ‏از خانه رفت، پيش از ازدواج از خـانة پدری رفت و اين گونه رفتار هنوز در ‏آن ايّام معمول نبود و مردم هزار و يک جور حرف می زدند. گيرم کوشکی ‏که شرمندة صحرا بود و زبانش کوتاه، برای توجيه رفتار او کلمة آزادی را ‏جلو همسايه ها به زبان آورد و صحرا از کوچة نور رفت تا آزاد زندگی کند. ‏تنـها؟ دائی ميثم زيربال او را گرفـت و صحرا بعد از سال ها، تکيـه گاهی و ‏پشت و پناهی يافت، کوه و جنگل و دريا را در کنار و شانه به شانة دائی ‏کشف کرد و با افـکار تازه و دنيـای تازه ای آشنـا شد، درآب های ولرم سّد ‏کرج به تصادف در آغوش او لغزيد و ناگهان دريافت که به دائی ميثم دل ‏باخته است. صحرا عشق را درآن روز گرم تابستابی کشف کرد ولی هرگز به ‏زبان نياورد. گيرم اين عشق چندان در پرده نماند و ساسان پيش از ازدواج ‏به راز صحـرا پی برد و «عنـصر مشکوک» را از سرراه برداشت: «صحرا به ‏جان بهرام قسم من يه تلنگر به دائی نزدم!» دائی ميثم کجا بود؟ ها؟ زنده ‏بود يا مرده؟ آيا زن و فرزندش ازمملکت رفته بودند؟ موّفق شده بودند؟ آه ‏چقدر همـه چيز دور و همـه چيز نزديک بود. کـی بود؟ چنـد سال پيش؟ ‏خدايا، با آن همه سختی چه زود گذشته بود. چه زود می گذشت، چه زود ‏بچّه ها بزرگ شده بودند و پدر ...بله، به هر حـال پدر بود، نمی شد کتمان ‏کرد. می شد از گناه او گذشت و به چهـل سال کار و رنج او بخشيد. صحرا ‏او را از مدّت ها پيش بخشيده بود ولی آن حسّ نکبت و پلشت گريبانش را ‏رها نمی کرد. شايد، شايد به همين دليل کمتر سراغ خانواده اش می رفت ‏و کمتر حالی از پدرش می پرسيـد. اگر ناچـار نمی شد اين بار نيز ... ها؟ ‏راستی چرا به خانة پدری آمده بود؟ برای وداع؟ ديوانگی! کی اين تصميم ‏را گرفته بود؟ چرا؟ ناخود آگاه؟ فيل درخواب؟ خوابيده بودند؟ آری، بچّه ها ‏خوابيـده اند و کوشکی سيـگار پشت سيـگار می کشد، گوهر خودش را به ‏خواب زده است و صحرا توی رختخواب از اين شانه به آن شانه می غلتد و ‏خواب به چشمش نمی آيد. صحـرا به سقف و تصاوير لرزان روی ديـوار ‏نگـاه می کند ولی پدرش را می بيند که به مخّده يله داده، سيگار می کشد ‏و نم گوشة چشم هايش را مـدام با دستـمال خشک می کنـد. گوهر بيدار ‏است ولی دم نمی زنـد: «روباه!» کوشکی از ورای دود سيـگار دنيـائی را ‏نظاره می کنـد که داغ دندان و درد جانـکاه آن را از خاطرش می برد: «اين ‏زن مثـل روباه مکّار وحيلـه گره!» لابد ساير مردم دنيا مثل او در جاهائی ‏پايشان لغزيـده و بی شک همـه نقاط تاريـکی در زنـدگی دارند که از ياد ‏آوری آن رنج می برند: « قاسم مثل باباش توی سفرة خودش شکار می کنه، ‏اَه، روباه مکّار!» چه اشتبـاهی! کی اين فکر توی سر او افتاده بود؟ اين تخم ‏هرز را چه کسی توی سر او کاشته بود؟ « ...بيا، بيا، ميوة درختی که خودم ‏کاشتم.» کلّـه خر احمـق، کلّـه خر!! بيهـوده دنبة سرش را ديوانه سر را به ‏مخدّه می مالد، نه،نه، نمی تواند يخه اش را از چنگ گذشته رها کند. کاش، ‏کاش ضربه ای به ملاجش می خورد و دچار فراموشی می شد. فراموشی! ‏صحرا آيا فراموش کرده بود؟ کاش شهامت و جسارت می داشت، به پای او ‏می افتاد، التماس می کرد و عذر گنـاه می خواست. گناه؟ کوشکی به گناه ‏اعتقاد نداشت و به ياد نمی آورد کی اعتقاد و ايمانش را از دست داده بود؟ ‏چه کسی ايمانش را دزديده بود؟ پدر؟ پدر که هر وقت خمار بود به خداوند ‏بد و بی راه می گفـت يا آن مردک الـکلی که برای هيچ چيز و هيچ کسی ‏احترام قائل نبود؟ آقا جيمی؟ «جيمی آنارشيست؟» نه، کوشکی هرگز به ‏معنای «آنارشيسم» پی نبرده بود و پی نمی برد. از پدر آن شک ذاتی، بينی ‏نوک تيز عقابی، چشم های اريب ترکمنی و پاکيزگی و تميـزی و تمسخـر ‏مردم را به ارث برده بود و از حرف های سر و گوش و دم بريدة جيمی تکّه ‏پاره هائی به يادش مانده بود: « خدا، بهشت ودوزخ و عدل الهی، بگو زرشک!» ‏پدر تخـم شک را در سر او کاشت، جيـمی ايمان را از او گرفت و عصائی به ‏دستش نداد. جيـمی پيستوله کار که گرد رنگ روغـن و تينـر ريه هايش ‏را سوزانده بود، با عرق سگی دوآتشه و آبجو، کليه ها و کبدش را از از کار ‏انداخت و در چهل وهشت سالگی روی داربست مرگ مفاجات کرد: «سگ ‏کليمی شاشيد به اين دنيا و آن دنيای شما!» کوشکی سال ها زير دست اين ‏کارگر توده ای سابق که بعدها مرتد شده بود، کار کرد و تا آخر عمر او را ‏از ياد نبـرد. پيستـوله کاری و رنگ کاری و حرف های «گنده» را از جيمی ‏آموخت ولی برخـلاف جيـمی الـکل را کنار گـذاشت، به دنيا دل بست، از ‏جنجال، گرد و غبار و کرايه خانة سرسام آور پايتخت گريخت، خانه باغی ‏نيمه ويرانه در حومة نزديک شهرستانی خريد به اين اميد که در باغچه هايش ‏پنهانی خشخاش بکارد، پروار ببندد، کبوتر بپراند و چند صباحی بی دغدغه ‏روزگار بگذراند. بازگشت به اصل، به روستا! گيرم حرف های «گندة» جيمی ‏کار دست او داد و مردم گرد عقل و همسايه ها که مثل خودش، معنای ‏حرف هاي او را نمی فهميدند، گمان کردند با گبر و «شيطان پرست» سر ‏و کار دارند. آشنائی بـه شوخی او را «پيرگبر!» می ناميد. اين شوخی ها تا ‏پيش از انقلاب تاوانی نداشت ولی بعد از انقلاب ... بعد از انقلاب زمانه ناگهان ‏عوض شد. قاسم که در گيـر و دار انقـلاب بالغ شده بود و در راهپيمائی ها ‏قد کشيده بود، به «لامذهبی» پدرش پی برده بود و کم کم از او دور شده ‏بود. جوانـک ساده دل عصبـی در اين کلبـة گلی به دنبـال «ضـد انقلاب!» ‏می گشت و آن چه را که در مسجد و پای منبر آموخته بود، در مورد خانواده ‏و نزديکانش به کار می بست. طفلک قاسم! کجا رفته بود؟ به تمرين تير ‏اندازی؟ آموزش نظامی؟ سينه خيز؟ جودو؟ کاراته؟ نه جانم، قاسم دوباره ‏به اين خانه بر نمی گشت، کوشکی نفوذی معنوی روی اين پسرک نو بالغ ‏نداشت. قاسم می رفت و بی شک برای اعزام به جبهه نام نويسی می کرد: ‏‏«جهنّم!» درد مخ کوشکی را می سوزاند: ‏

‏- قاسم بر نگشت زن. بيداری؟

‏- صد بار گفتم يه تک پا تا مسجد برو، نرفتی. ‏

‏- بخواب زن، داره صبح می شه.‏

‏- می بينی؟ خدا از ما رو گردان شده.‏

‏- بخواب زن، خدا کدام گوری بود.‏

‏- بس که از اين حرف های صد تا يک غاز زدی. ‏

‏- خدا، خدا! اگه خدائی بود وضع مردم اين جوری نبود.‏

کوشکی ازخيال قاسم بيرون نمی رود. شايد، شايد سر رفتن زهرش ‏را به کسی می ريخت: «اَه، نکبت جغله!» صحرا، صحرا که بی دليل تنها ‏نيامده؟ طلاق؟ نه صحرا پا به راه است، ترسيده؟ از قاسم ترسيده؟ صحرا ‏فردا کلة سحر می رود. چرا، چرا؟ از او فرار می کند يا از قاسم؟ ...شايد ... ‏ها؟ قاسم به کجا رفته بود؟ به درک اسفل؟ همه می رفتند و او می ماند با ‏باغچه ها، بز و بزعاله ها و کبوترها و آن خانة خشتی. حاصل يک عمر کار. ‏حاصل يک عمر رنج و کار. ‏

‏- می رفتی مسجد بلکه دم دهن مردم بسته می شد.‏

کوشکی ته سيگارش راتوی سينی خاموش می کند، فتيلة گرد سوز ‏را پائين می کشد.‏

‏- بخواب زن، بخواب داره صبح می شه.‏

سپيدة صبح!‏

برف، دنيای سفيد و سپيدة صبح!‏

صـدای مؤذّن از گلدستة مسجد دور دست می آيـد. گوهـر تا سر ‏کوچه می رود و بر می گردد. برف های دم در را پارو می کند و با خودش ‏

حرف می زند:‏

‏- بخواب، بخواب، بفرما، پسرکم از دستم رفت!‏

صحرا از خواب بيـدار شده است و کنـار باغچـه هـا در برف پرسه ‏می زند. کوشکـی بی جهت دور موتورگازی خراب می چرخـد و گه گاه از ‏گوشة چشم دخترش را می پايد. مادر سرگرم فراهم کردن صبحانه است و ‏مدام می رود و بر می گردد. کوشکی موتور را از روی جک خلاص کرده، ‏هل می دهد و رو به در حياط می برد و با صدای بلند، به نحوی که صحرا ‏بشنود حرف می زند:‏

‏- نه، کار من نيست، بايد ببرمش پيش فری مکانيک. ‏

در چوبـی حيـاط پشت سر کوشکی بستـه می شود و حـالا پدر و ‏دختـر به راحتی نفس می کشند. حالا هر دو از حضور آزار دهندة يکديگر ‏خلاص شده اند و صحـرا با رفتـن پدر راهش را به سوی اتاق کج می کند: ‏‏«مادر، مادر!» دلگير و کم حوصله و عصبی است. شب را با کابوس و خيالات ‏پريشان و دغدغه گذرانده، کسل، دمغ و بد خواب است. خميازه می کشد. ‏تا پشت در حياط می رود و نگاهی به کوچه باغ می اندازد: کوچه خلوت و ‏خالی است. مادر به مراد او پی برده و دم در اشک می ريزد:‏

‏- آخه تو که هنوز با بابات حرف نزدی.‏

‏- چه حرفی مادر؟ چی بگم؟

‏- بمون تا برگرده، شايد باهات کاری داشت؟‏

‏- چه کاری؟ ها؟ از طرف من ازش خداحافظی کن.‏

‏- اقلاً آدرسی، تلفنی، چيزی به ما می دادی تا ...‏

‏- هنوز آدرس مشخصی ندارم. دارم جا عوض می کنم.‏

داوود به بدرقه بيرون آمده. صحرا مجال نمی دهد تا عواطف بر او ‏غلبه کند، چشم های مادر و موهاي برادرش را می بوسد:‏

‏- از بچّه ها خداحافظی کن داداش، می بخشی که ...‏

‏- صبر کن تا ايستگاه باهات بيام.‏

‏- با اين پای زخمی؟ نه قربونت، لازم نيست، تنها می رم. ‏

‏- صحرا، آخه، آخه ناشتا، آخه تنهائی ...‏

‏- گريه نکن مادر، من به تنهائی عادت دارم، من يک عمره که ‏تنهام. قربونت مادر، خواهش می کنم گريه نکن.‏

مادر مبلغی پول و گوشواره هايش را توی پاکت گذاشته به دست ‏صحرا می دهد:‏

‏- به نيّت تو گذاشته بودم کنار، هيژده عياره.‏

صحـرا راه درازی در پيش دارد و به همين خاطر هدية مادر را با ‏طيب خاطر می پذيرد.‏

‏- مادر، مادر، شايد دوباره قسمت نشد که من ...‏

‏- نگو، نگو، خدا رو چه ديدی دخترم؟ ‏

تمام شب تلاش کرده بود تا در بارة سفر به مادرش حرف بزند، ‏نتوانسته بود و حالا با چند اشارة کوتاه ... ‏

‏- آره مادر، آره، آدم از فردای خودش خبر نداره. ‏

‏- آخه صحرا ... آخه ...‏

صحرا بغض می کند و زبان به کام می گيرد: «چه فايده؟»‏

گوهـر و داوود تا دم در و بعـد تا وسط کوچـه می آينـد، کوچه و ‏درخت ها پوشيـده از برف سنگين شبانـه اند. رد چرخ های موتور کوشکی ‏روی برف بکر تنـها نشانی از آدميـزاده است. صحرا پا روی رد چرخ موتور ‏پدر می گذارد و آرام آرام از آن ها دور می شود.‏

کوچة باريک برفی و صحرا که در بلور اشک می لرزد، دور و دورتر ‏می شود و کم کم از چشم مادر می افتد ... در انتهای کوچه، جيپ نظامی ‏ايستاده است. داوود زيرلب زمزمه می کند: « کميته!»‏

‏- آخه دخترم توی اين برف و سرما ...‏

برف، برف و داوود که با عصا زير درخـت های برفپوش در کنار مادر ‏ايستاده است و با خيال صحرا سفر می کنند. کی بود و کجا بود که از قطار ‏پياده شده بود و به ديدار آن ها رفته بود؟ چند ماه، چند سال، چند قرن ‏پيش؟ در کدام سفر؟ چرا همه چيز محو و گنگ و اين همه دور به نظرش ‏می آيد؟ خواب می بينيد؟ خواب؟ چرا مسافرهای کوپة مجاور نمی خوابند؟ ‏چرا اين همه بحث و جدل می کنند؟ ‏

‏- به خداوندی خدا قسم همه جا دارم باج می دم. من يک سال ‏تموم به خاطر اين فيلمنامه با حضرات انقلابی درگير بودم. آره، من جريان ‏انتخابات رياست جمهوری رو کليد کردم، می دونی چرا؟ چرا؟ چون يه تيکه ‏گوشت زير دندون اين آقايون دارم. منوچ، کوتاه بيا ...‏

صحرا چشم هايش را بر تپّه های برفپوش می بندد ولی مادر از ‏منظر او کنار نمی رود: ‏

‏«آه، برگرد مادر، سفر بعدی، سفر ...»‏

سفر، دنيای صحرا با اين قطار لکنته سفر می کند! ‏

.

فصلی از رمان: «باد سرخ»