یادداشت

بیگانگی

نزدیک به سی و شش سال پیش از حومة شهر لیون به تصادف به‌حومة پاریس آمدم و از آن زمان همراه خانواده‌ام در این شهر زندگی می‌کنم؛ فرزندان ما در این شهر تحصیل کردند، در این شهر قد کشیدند، پر آزاد شدند و از آشیانه رفتند. آناهیتا نفر آخر بود. آناهیتا گربه‌اش را برای ما به یادگار گذاشت و به مادرش گفت: «این‌جا خانة آخر‌و عاقبت سوویتی‌‌است».

سال‌ها پیش، محکومین به اعدام را شب آخر به زندان نظامی جمشیدیه می‌آوردند و ساعت چهار صبح، قاضی عسگر را صدا می زدند تا محکوم در حضور او وصیّت می‌کرد؛ شب‌های اعدامی، من با صدای گوشخراش و هول انگیز دانه‌های زنجیری که از لای میله‌های در بزرگ و آهنی زندان می‌گذشت از خواب می‌پریدم، روی تخت نیم خیر می شدم و منتظر می ماندم تا صدای بم استوار رضائی، آن مرد منحوس و عبوسی که فرماندة جوخة آتش بود و تیرخلاص می‌زد، توی راهرو زندان می پیچید: 

«قاضی عسگر، قاضی عسگر»

تداعی

دیروز هوا آفتابی، گرم و تابستانی بود، از این رو، نزدیک غروب که سایة درخت‌ها و درختچه‌ها بلندتر شده ‌بود و هر از گاهی نسیمی می وزید، مثل هر روز از پشت میزم برخاستم و کنار به کنار همسفرم راه افتادم. پیاده روی بهانه‌ای است تا روزها مدتی در راه‌هایِ شناخته شده و مسیرهای آشنا قدم بزنم و در راه، بار دلتنگی، افسردگی و این ملال سمج را کمی سبک کنم و دوباره به خانه برگردم. گیرم بی‌فایده.

  جاذبه ی قدرت

(سه یاد داشت)

مردم مجیزگو، متملق و نوکرصفت همواره و در همه‌ جای دنیا انگار وجود دارند و همیشه ‏گوش به زنگ و مترصد اند تا صاحب مقام و صاحب منصبی از راه برسد و به خوش‌خدمتی بال ‏همت به کمر ببندند. من به تجربه دریافته‌ام که «قدرت» در هر هیئتی، در هر جمع و جامعه‌ای ‏مانند آهن ربا مردم حقیر و ریزه خوار، مردم متملق و چاپلوس را جذب می‌کند و جذب خواهد ‏کرد. این مردم در ساختار، تداوم قدرت و حکومت‌ها در دیار ما نقشی به سزا ‏داشته اند، دارند و خواهند داشت.

روزها، گاهی صبح زود، زودتر از همیشه از خواب بیدار می‌شوم و مدت‌ها چشم به‌ راه روشنائی،  از پنجرة اتاق به شاخ و برگ تیرة درخت پیر کاج نگاه می‌کنم و در گذشته های دور پرسه می‌زنم. در این گشت و گذرها، مثل همیشه صحنه‌ها و چهره‌هائی از منظرم می‌‌گذرند که در سال‌های دور و نزدیک در‌گوشه‌ای از این دنیا دیده‌ام؛ هربار کنجکاو می‌شوم و وسوسه به حان‌ام می‌افتد تا بدانم پس از انقلاب دوستان، رفقا و یا همکاران‌ام به‌چه سرنوشتی دچار شده‌اند؟ اگر هنور زنده‌اند، کجا هستند، چکار می‌کنند و با روزگار تیره و تار و زمانة خونریز چگونه کنار آمده‌اند؟

عزیزی که به آن گوشة دنیا پرتاب شده بود و سال‌ها از یار و دیار دورمانده بود، درنامه ای نوشته بود  که هر روز غروب، با دو گیلاس‌ شراب ناب از گردنه‌های دلگیر و مه آلود غروب گذر می‌کند و روز را به شب می‌رساند و آخر شب، شاهنامه را می‌بندد و به یاد مردمانی که حتا در دیار خویش بیگانه و غریب مانده‌ا‌ند، سر بربالش می‌گذارد.

سه یادداشت کوتاه

پس‌از شکست هیتلر در جنگ جهانی دوم، متفقین دادگاهی در شهر «نورنبرگ» آلمان تشکیل می دهند و نازی‌هائی را که اسیر و زندانی شده اند، محاکمه می‌کنند. در آن روزها، یک نفر روزنامه نگار آمریکائی، (یا یکی از اعضای کنجکاو دادگاه) با یکی‌‌‌از افسران ارشد هیتلر، اگر اشتباه نکنم «ردولف هوس»، مبتکر، مخترع و مسؤل کوره‌های آدمسوزی و اتاق‌های گاز، گفتگو می‌کند.

چندی پیش از حاکمیت «کرونا در‌دنیا» گذرم به شهر مردگان افتاده بود و در جستجوی مزار عزیزی گورسنگ‌ها را می‌خواندم؛ نیمة تابستان بود؛ هوا به شدت گرم کرده بود و من که از پرسه زدن خسته شده بودم، یک‌دم روی جدول خیابان نشستم تا نفس می‌گرفتم و دراین فرصت نگاهی به دستنوشته‌ام می‌انداختم. مردی بلند بالا نزدیک من پاسست کرد و سایه‌اش روی سرم افتاد. برگشتم، شرة آفتاب مانع ‌شد و چهرة راه گمکرده را ندیدم: برگه‌های کاغذ را تا زدم، توی جیب‌ام گذاشتم.

«ببخشید، شما ایرانی هستید؟»

بی تردید دستنوشته و خط فارسی را دیده بود؛ سلام کردم، از جا بر خاستم و پرسیدم:

در روایت‌های اسلامی آمده است: پس از آنکه ابراهیم به‌دستور خداوند، همسر و فرزندش را در صحرا رها کرد، تشنگی بر آن‌ها چیره شد، هاجر در جستجوی آب میان کوه صفا و کوه مروه می‌دوید و چشمه و چاهی نمی‌یافت. سرانجام جبرئیل از آسمان‌ها فرود آمد، بال یا پاشنه پای برزمین کوبید و «زمزم» از خاک بیرون جوشید؛ اسماغیل و هاجر از مرگ نجت یافتند.

در روزگار نه چندان دور، در کشور‌گل و بلبل ما، مردانی با عنوان «جاهل محلّه»، «گردان کلفت»، «بزن بهادر»، «لوطی» و «داش مشتی» بودند که قداره می‌بستند، زیر چهار سوق می‌ایستادند، محله را قرق می‌کردند، عریده می‌کشیدند و «نفس کش» می‌خواستند و یا به تعبیر تعزیه خوان‌ها «هل من مبارز» می‌طلبیدند.

در سال‌های نخست مهاجرت چند صباحی به حرفة دوران نوجوانی و جوانی‌ام، برگشته بودم و در حومة شهر پاریس پیستوله کاری و نقاشی می‌کردم. در آن روزها واژة « chantier» (شانتی یه) تازه به گوش‌ام خورد و به مرور زمان به معنای آن پی بردم. در فرانسه به جا و مکانی «شانتی یه» می‌گویند که مهندسین، معمارها، کارگرهای فنی و کارگرهای ساده و و ... ساختمانی را تعمیر می‌کنند و یا می‌سازند. «شانتی یه» را نباید با «کارگاه» عوضی گرفت. محل کارگاه اغلب ثابت است، ولی «شانتی یه» هر بار تغییر می‌کند و جای دیگری تبدیل به شانتی‌‌یه می‌شود.

نقل از دفتر یادداشت ها

.

گاهی که افسرده و دلتنگ بودم، از شهر و شلوغی بیرون می‌زدم، به قول‌‌آن همکار مراکشی، سیّاره‌ام را در‌جلگه‌ای خلوت و دور از آبادی رها می‌کردم، آرام آرام تا کاکل تپّه‌‌ای بالا می‌رفتم و مدتی به تماشای دشت و دمن می‌نشستم. طبیعت حومة پاریس مانند تابلو زیبائی بود که هنرمندی ماهر روی توری و ململ نازکی نقاشی‌کرده بود.

نقل از دفتر یادداشت ها

 

پیش از مهاجرت اجباری، در ایران، هر کجا که بودم، حتا در بازداشتگاه و زندان، یادداشت بر می داشتم، سال ها بعد، درتبعید (سال 2013 ) هنگام تایپ یادداشت هایم، بنا به ضرورت کلمه‌هائی به ‏متن افزودم  و واژه ها و اصطلاحات محلی را به اختصار توضیح دادم تا شاید از گنگی مطلب بکاهند. این کلمه ها و توضیحات را داخل ‏پرانتز گذاشته ام. باری، یاد داشت  « خانه»  را سوم اسفندماه 1356 در روستای رامین نوشته ام.   ح. د

اشاره

من این یادداشت ها را حدود نیم قرن پیش (سال 1351 خورشیدی) در زندان ها و بازداشتگاه های ارتش، فقط یک بار، با سرعت، دور از چشم زندانی ها می نوشتم و با هزار و یک ترفند و تمهید به بیرون می فرستادم. چندی پیش که مجالی دست داد، آن ها را ‏به همان شکل خام و دست نخورده تایپ کردم و در جاهائی که متن ناخوانا و یا مبهم بود، جمله و یا واژه ای ‏توی پرانتز به آن افزودم.
.
اردیبهشت ۱۳۵۱ زندان

نقل از دفتر «یاد داشت ها»‏

‏... باید چند سالی می‌گذشت تا آن تصویر و تصوری که از پاریس ‏زیبا، رویائی و خیال‌انگیز به من داده بودند، به مرور زمان فرو می ریخت، ‏تا چشمهایم به روی چهرة پاریس مهاجران و مردم حاشیه باز می‌شد، تا از ‏نزدیک روزگار آنها را می دیدم و همه چیز را باور می‌کردم. شاید اگر در ‏شهر پاریس رانندة تاکسی نشده بودم، این اتفاق نمی‌افتاد و واقعیّت به این ‏زودیها جای آن تصورّات توریستی و رمانتیک را نمی‌گرفت. تاکسی مرا با ‏گوشه و کنار پاریس و حومه و با محلّه‌هائی آشنا کرد‌که پای «جّن و انس» ‏به آنجا نرسیده بود. ‏

نقل از: دفتر یادداشتها