Français
English
Farsi
Sara Dowlatabadi
  Mahmud  Dowlatabadi
 

ماه تمام نيمروز

اين زمان نيست كه در ما مي گذرد تا به روزان و شبانش تقسيم كنيم اين مائيم كه هزار توي زمان به لايه هاي پيري و پختگي مي رسيم ،.خوشا او كه رد پاي خويش را بر كالبد دواير زمان نقش مي زند تا به اثبات غلبه انسان بر ذات زمان و بر ذهن همة زمان ها دست يابد.

واين قافله سپنج چه ساده مي گذرد و چه باشتاب مي گذرد. انگار همين دوش بود. يا شايد هزاره ئي بيشتر، كه پي رديف و شمارۀ صندلي خود در سينما بودم. نشستم، فيلمي ميان همة فيلمهاي همان سالها ،اما نوو نا متعارف . گاو را ديدم ، ذهن ساعدي ، زبان مهر جوئي ، وروزگار لال ! كه تنها در يكي دو صحنه كوتاه، چهره اي پيراموني « سياهي لشكر روشن انديش » آمد ورفت، چهراي كه ان ايام نه امكان باورش بود و نه مجال انديشه بدان باور كه روزي شايد اين رخسار حاشيه نشين از لابيرنت سايه گستر زمان به سوي متني روشن و انكار ناپذ ير رشد خواهد كرد و در سيطره خلاقيت وحيطه همزاد و همشيرة سينما، يعني رمان، سرايندة عظيم ترين ترانه تراژيك معاصر پارسي مي شود. هموئي كه در چهارسالگي« در گيجي بوي بنزين و خستگي راه شبانه» با خاطراتي مه آ لود از آسمان صاف خراسان و ماه نيمروز، نخستين سفر سر نوشت ساز خويش را كنار پدر به ياد مي آورد، نويسنده اي كه به مكتب نرفت، اما نكته اموز مدرسان بسياري شد، چهارمين فرزند خانواده اي تهي دست كه يادهاي كودكي اش را در جريان آموختة « عشق و كار و رنج» بازسرائي كرده است.

دولت آباد رعيت نشين هنوز هم رازدار آوازهاي خردسالي كسي است كه اكنون بسياران اهل كلام در جهان پاي شنيدن زمزمه هاي بومي اش مي نشينند، نقال نازك ترين معاني ممكن كه فرآيند فرهنگ و امثال و حكم ملت بزرگ ماست. آفريننده روشنائي ها، كه فرامين و فرمول هاي خلاقيت را نه از مجراي تحصيلات آكادميك، بلكه از دل دنياي محرومين و دانشگاه مردم خويش آموخته است. بي جهت نيست كه دولت آبادي در ديالوگ نويسي، به حافظه كيهاني وژنتيك يك ملت دست يازيده است. ذهن دولت آبادي خزانة ممهور معاني مكشوف انساني ايراني ست، ضمير نا خودآگاه اين نويسنده، موزة زيباترين تركيبات و عناصر شفاهي و كلامي در ارتباط با القاي حس و عاطفه و انديشه است، نويسنده اي كه ثابت كرد چهره هاي شاخص و تاثير گذار جامعة ما همواره در زمينة ذهن روستا، از بلوغ بكارت آذادي و بر شانه هاي آسماني پرستاره مي رويند.

يادمان آن سال هاي دور، هنوز نزديك ترين احوال ممكن به مژده هاي ذهن است، همان سال هاي دور كه« نخستين اعجاب هنر نمايش عروسكي را در شكل آن در مدرسه» مي بيند، و خود نيز نمي تواند باور كند كه روزي بر پردة سينما و بر صحنة دفينه گون تئاتررخ خواهد نمود، و ايامي كه ديده بر پيشاني دوربين ، به نقش ساده و كوچك و پيراموني خويش اعتناء مي كند، باز يقينش دشوار است كه بپذ يرد، روزگاري نه چندان دور، خطبه خوان خلجان هاي به هنجار روان يك ملت ستاره خيز خواهد شد، درست همان سان كه كودك خردسال در« قباديان» نمي دانست ناصر خسرو سالخورد پهنة تاريخ مي شود، ويا آن جوانك جنونجان گلگون عقل بيهقي تاريخ نويس پويه پندار روزگار خويش ، كه پتانسيل نثرش ،والدة غريب نثر امروز دولت آبادي ست.دولت آباد و سبزوار ، سبزوار و خراسان ، خراسان و ايران ، وايران و جهان ! از نقطه به دواير پر گار رسيدن ، از وحدت منفرد به كثرت همگان رسيدن ،و جهان را زادگاه خويش نمودن! به راستي قدر اين قوافل فرزانه را به آن سياق فراگير كه ديگر ملل ، ارزش نخبگان خويش را مي دانند ، به جاي مي آوريم ؟! در جوامع ديگر مي كوشند تا به هزار ترفند تبليغاتي ، نماد و نمودي براي ارائة ارزش هاي مختلف خويش ارائه دهند ، اما آن وقت ، ما ... كنار سلسله جبال هاي خويش مي لميم، بي آنكه به فراز قله هاي به ابر نشسته آن بنگريم.

زمين ادبيات و زمينة هنر خطة ايرانيان ، حاصل خيز، بركت زا و شگفت انگيز است ، اما كشف ارزش ، ارائة اعتبار ، وقدرگذاري ،همواره در همهمة گنگ خويش، در حد تعاريف متعاريف و اشارات محدود بي سر انجام، باقي مي ماند، چرا!؟ چه پديده ها ، مختصات خانوادگي ، بافت مكاني ، مشخصات زماني و اجتماعي بايد دست به دست هم دهند تا از پس بلايا وآفات بسيار ، كسي در جهان سر كوب شدة موسوم به «پيراموني» بتواند حصارهاي هراس را بزدايد و قيود گردنه ها را بگسلد ، تا به آن نقطه ثقل محوري و تقدير ساز برسد. محمود دولت آبادي ازآن سوي همة حصارها و قيود ، از دل محروم ترين طبقة رعيت، بر كنگرة ظهور ، طلوع انساني خود را اعلام كرده است ، تا به مقولة استثناء مفهوم ديگري دهد.

نويسنده اي با اين آرزو كه روزي در سمت مهندس كشاورزي به زادبوم مادري باز خواهد گشت ، پابه شهر مي نهد، بافت جامعة بسته ، اورا به جانب آروزهاي ديگر جذب مي كند ، اما نه وكيل مي شود و نه حقودان ، و حتي تحصيلات دبيرستاني خود را نيز به انجام كسب مدرك هم نمي رساند.

دولت آبادي در پي راه باور خويش و مسير خود يابي ، به جانب تجربه گام مي نهد ، از همان وهلة نخست قصد نزديك شدن به ذات انسان را دارد، وبراي رسيدن به اين آرزو ، مي بايست شاخه هاي فرعي را تجربه مي كرد ، وچه وسيله اي بهتر از سايه روشن تئاتر! شهرستاني ساده اما فهيم ، شهر را با نمايشنامة «شبهاي سپيد» داستايوسكي كنار عباس جوانمرد كشف مي كند، دري را به دق الباب آورده ، دري ديگر گشوده مي شود ، علي حاتمي ، بهرام بيضائي واكبر رادي، نيروي بالقوة او را به جانب بازيگري سوق مي دهند ، اما دولت آبادي تنها با مهدي فتحي به عنوان همزاد رنج هاي خويش مانوس مي شود ،ودرآخرين نمايشنامه نيز شركت مي كند ، مسماي شگفتي ست ، « در اعماق» گورگي ، آخرين يادگار غبار صحنه تئاتر!

دولت آبادي مي گويد. «پاياني شايسته بر شروعي صميانه!» مهدي فتحي راه خود را ادامه مي دهد ، از تئاتر به سينما مي رسد ، اما دولت آبادي كه از عدم سيطرۀ صميميت بر فضاي تئاتر زمان خود ناخشنود است ، مي خواهد جانشين تمام عوامل كمي و كيفي اين زمينه شود ، مي خواهد خود آفرينندۀ كاراكتر ها ، طراح صحنه ، صاحب مجوز ، كارگردان حوادث ، بازيگر واژگان و فرماندۀمعاني باشد ، واين همه تنها به ياري واژه در قالب رمان ميسر بود ، نوشتن، عمل عاشقانه غائي ست . كسي كه در آغاز شيفتة حضور در متن كار نمايش بود، تنها عاشق بقا و تكامل آن باقي مي ماند . عدم تفاهم جمعي او را به جانب تفاهم باخويشتن وخلوت خلاق هدايت مي كند. محموددولت آبادي، جان گمشدۀ خويش رادر عمل فردي بامي يابد،و چه بسا كه همين عدم تفاهم در كار گروهي در راستاي هنر بود، كه بعدها دولت آبادي را به آن تجربه رساند ، كه هر گز و به هيچ وجه ، حتي به گروه هاي سياسي و حزبي نيز نزديك نشود ، او مشت را علامت خروار ديده بود ، و در همين راه منفرد خويش است كه حتي سخنراني هاي متعددش در دانشگاه و در آستانه انقلاب نيز . در مسير خواست شعارهاي هيچ جناح سياسي نمي گنجد ، و در حول و حوش همان شوق سال هاي جنيني ست كه دولت آبادي كانون نويسندگان سياسي آن سال ها و نهادسياسي اهل قلم عجول را ترك مي كند و مصرانه بر بقاي بنياد هنر و ادبيات پاي مي فشرد ، اما ترك ماواي سياست زده را دليل بربريدن دائمي اش از كالبد كانون نويسندگان نمي داند ، تنها نمي خواهد با شبه اهل قلم كابينه خواه همسو شود ، ورنه اگر چنين بود ، هر گز با ايقان تمام اعلام نمي كرد كه «احمد محمود يكياز با ارزش ترين نويسندگان ماست ، به گمان من احمد محمود، جسورترين رمان نويس معاصر است »

دولت آبادي، وارث صداقت ازلي ست ، هم از اين رو باك ندارد كه گاه به خاطر حقيقت ، به آن زيان ممكن هم تن بزند ، هنگامي كه هم كانون وهم شوراي نويسندگان را نا ديده مي گيرد ، مي داند كه عده اي را به تقابل با خويش تحريك كرده است ، اما محمود همان محمودي ست كه فرزانگي را از شهر و صداقت را از روستا به ارث برده است . همان دولت آبادي ست كه در نقش « باران» در نمايشنامة اعماق گورگي درخشيد، همان دولت آبادي كه وقتي با آن صداي خوش ترانه آهنگ « فاطمه جان» را به لهجةخراساني مي خواند، در سنگ هم شورش را بنا مي نهاد. در كرمان بود، 1353 خورشيدي كه در پي اجراي نقش « باران» دانشجويان او را در آغوش كشيدند ، اما دولت آبادي از زندان سر در آورد. البته كه آروزهاي بزرگ ،سينه و دلي بزرگ تر مي طلبد. دولت آبادي مي گويد از آموختن نمي گريزم ، حتي اگر آموزگارم بقال سر كوچه باشد . آموختن از ديگران ، الزام نويسنده شدن است . از شاملو، زبان و قدرت كلام و پيگيري عاشقانه در كار را مي آموزد، ومي گويد فروغ ! فروغ فروخزاد نزديك شدن به اصل زندگي و ذات انسان را به من آموزاند ، و ماخستگي نا پذيري و مقاومت را از دولت آبادي مي آموزيم. دولت آبادي به بحث در باب شعر كه مي رسد،ميگويد. « من خودم را نه كمتر از نثرمعاصر ، مديون شاعران معاصرميدانم . چرا كه شاعران بر جستة ما به نحو شايسته اي توانسته اند گذشته زبان فارسي را با بياني تازه به امروز و به ما منتقل كنند. آيا نويسندۀ فارسي زبان نمي تواند و نبايد از اخوان ثالث ، شفيعي كدكني واسماعيل خوئي ، به آن اندوختة لازم عاطفي و انديشگي برسد !؟ من حسي ترين لحظاتم را با كلام اين شاعران سر كرده ام». دولت آبادي بر گرامي داشتن انسان تاكيد مصرانه دارد و چون به زمزمه اي انساني مي رسد ،مي گويد.« شعر همان جرعه اي ست كه بايد سر كشيد» و چه بسا زير نفوذ همين طرز تلقي عاطفي ست كه در كليدر نثر حاكم ، نزديك ترين همزاد شعر ممكن است، چنان كه اين نيروي تغزلي نيز ديالوگ هاي عادي ، رئال و روستائي را به نوعي زير ساية حسي و وجودي كشانده است . و از آن جا زبان تغزل ، نيروي غالب بر كالبد صوري نثر رمان را به وجودآورده است ،روايت داستان نيز ناخواسته به جانب حفظ چارچوبهاي سنتي « در معماري نوشتار » سوق يافته است . و چه بسا كه طي طريق چنين مسير جاافتاده اي ست كه راه دولت آبادي از نگاه صادق هدايت جدا مي شود، دولت آبادي مي گويد. « همة ما از تاريك خانة هدايت بيرون آمده ايم» واين كلام حجت معنا دارد ، اما خود دولت آبادي در كليدر نتوانسته است نگاه آوانگارد هدايت را «چنان كه در بوف كور شاهد آنيم » ادامه دهد « ادامة نگاه نه به معناي پيروي ، بلكه به مثابة وسيله در ساخت قصه و رومان...» توصيف هاي سنتي و روايت هاي زنجيره اي كليدر البته موازي با بافت حوادث پيش مي رود ، و شيوۀمنطقي را طي مي كند ، اما مجموعأ دولت آبادي نويسنده اي گذشته پرداز است ونه گذشته انديش ، و شايد بدين سبب است كه بعضا به بهانة عدم پيام براي اكنونيان مورد انتقاد واقع مي شود، با اين حال يادمان مي ماند كه با ظهور كليدر ادبيات معاصر ما قدرت لازم را ميان ملت باز يافته ،مرزها را گسسته و در جهان مطرح شده است. دولت آبادي معتقد است كه ادبيات بارزترين نشانه هويت يك ملت است ،با اين حال هنوزانسان ايراني را « انسان پيراموني» مي داند، در حاليكه چنين نيست ، ما ممكن است در سطوح علوم صوري ، فيزيكي و تكنو لوژيك، حاشيه نشين باشيم، اما شك نيست كه در حيطةهنر و ادبيات « انسان متن موجود » محسوب مي شويم. نمونه اش وجود كليدر ، خود دولت آبادي و شاملو و ديگران است. و هم اگر پي پشتوانه مي گرديم ،كه فاكت و نمونه بسيار است ، گوته ريزه خوار سعدي و حافظ ما بوده است ، و از اين دست اگر چهره ها را بر شمريم ، جهان يك سو ، و پيشينة فرهنگي ما ، سوي ديگر. و تازه ... رويش و بالندگي از نوع دولت آبادي خود حادثه اي ست كه جاي بسط و تحليل بسيار دارد ، فراز شدن از اعماق بيغوله ها در سوم به معجزه مي ماند ، دولت آبادي اگر پروندة زيستي خويش را تورق كند ، روشنتر در مي يابد كه ما از پيرامون مي آئيم، اما پيراموني نمي مانيم ، دولت آبادي كه از خاكستان دولت آباد به سينما و تئاتر تهران كشيده مي شود ، راه هجرت سليمان را بر مي گزيند ، از ته شب مي آيد مي آيد و با لايه هاي بياباني اش ، اوسنة باباسبحان را براي اهل خاك زمزمه مي كند ،و اين روزگاري ست كه مطبوعات ادبي و هنري در اختيار عده اي ست كه روي خوش به آرمان هاي دولت آبادي نشان نمي دهند.

روزگاري ست كه روشنفكران و خرده منتقدين نمي خواهند حتي در مباحث شفاهي ، اشاره اي به آثار او شود . اما دولت آبادي بر اساس همان ارادۀ ايمانمند ، با شبيرو از تنگناها مي گذرد، و سفر خويش را ادامه مي دهد، چرا كه به آن خود باوري انساني رسيده است ، چرا كه مي خواهد نگهدارندۀ فرهنگ يك ملت باشد . دولت آبادي در« ديدار با بلوچ » چهرۀ آرمانگراي خود را در قالبي مستحكم از بيان و معماري كلام عريان مي كند ، سخنراني هاي شاعرانه و اكان دهنده اش در دانشگاه تهران « پيش از انقلاب » و سپس طلوع آن ستارۀموعود فرا مي رسد كه «كليدر» ش مي خوانيم ، جادۀ ابريشم معاني ، و رودخانة زلال ترنم تراژدي نوين. استقبال عمومي طيف كتابخوان فعال از اين اثر بر جسته و شعله ور ، آب در خوابگه مورچگان غافل ريخت ، و رؤياي همگان صديق را گسترش داد. كارنامة كيهاني ادبيات معاصر ما با كليدر ، حيثيت و ثقلي ديگر يافت. صداي نفير اين خد نگ ايراني، از مرز مي گذرد ، و فاعل اين آواز مستمر « انساني به عنوان سخنگوي فرهنگ ملي يك ملت در برابر چشم ها و گوش هاي جهان » مترنم هويت مصور ما مي شود. از دولت آباد سبزوار آمده است يادم نمي رود ، به شماره رديف صندلي خود در پشت بليط نگاه مي كنم، سالن سينما خفه است ، پي جاي خود مي گردم ،تنها دو سه صحنه ، فيلم گاو ، وچهرۀدولت آبادي با آن چشمان ريز وسبز و برنده ! چه پر شتاب و جوان بود آن سال ها ، شبي در صحنه اي خارجي ، روبروي دوربين و فرمان مهر جوئي در فيلم گاو ، اما اكنون كه از آخرين سفر فرهنگي خود باز آمده است ، شصت ساله به نظر مي رسد ، خسته از راه ، اما در عين وقار پيري ، هنوز پر انرژي و پولادين ديده مي شود . هر گز فكر نمي كردم كه انساني با اين شتاب پير شود . عبور از قرن كليدر ، پير شدني ازلي را پي دارد. براي بر پا داشتن خيمة يك فرهنگ ، او كه ستون خيمه مي شود ،ثقل و سختي و مسئو ليت عظيم تري را تقبل مي كند ، خيمة بي ستون ، سايه نخواهد داشت .

دولت آبادي از آخرين سفر خويش به بلاد غرب باز آمده است ، به ديدنش رفته ايم .باهمة خستگي ، مهمان نوازي اش بوي همان خصائل روستائي را دارد ،ساده ، بي تكلف و صميمي ، همسرش ، مادر فرزندانش وشاهد بيدار خوابي هاش هم حضور دارد . ايشان نيز در اين سفر ، ياور محمود بوده اند ، كه خانه داري و درس و مشق و امتحا نات آخر سال بچه ها ، البته او را از نيمه راه به خانه باز آورد . همسر باز مي گردد تا خانه را براي مسافر خستة خود مهيا كند . حالا روشن تر مي توان در يافت كه همسران نويسندگان بزرگ ، تا چه حد در خلا قيت و بازدة آثار ارائه شدة جفتشان ، نقش تًًأً ثير گذار اما مخفي خود را تعقيب مي كنند .

دولت آبادي فلاسك بزرگ چاي را كنار خود دارد و مرتب از مشتاقان و مهمانانش پذيرائي مي كند . دور مچ دست راست خود را پانسمان كرده است .از درد مچ و سر انگشتان خود گله دارد، نگران باز نويسي دست نويشته هاي خويش است . شاعر با ذهن ، مترجم با چشم ، و نويسنده با دستش ، به بقاي خلاقيت خود ادامه مي دهد ، اما «درد» همواره همان نقطه اي را هدف مي گيرد كه سر چشمة فوران نيروست ، با اين حال گوئي دولت آبادي نمي خواهد به زمان اجازه دهد كه بي اجازة او از پل سر نوشت عبور كند ، افسار تقدير و زمان را در همان دستي گرفته است كه زايندة زيباترين كلمات بوده است ، و جهان را به همان ذهني فرا مي خواند كه زائوي ظريف ترين معاني ست.

«دذياي سخن»

دولت آبادي

از كار تا كار

محمود دولت آبادي در سال 1319 خورشيدي در يك خانواده ساده،در روستاي«دولت آباد» متولد شد. روستايي نسبتأ بزرگ با حدود 140 خانوار جمعيت در شش هفت كيلومتري جنوب سبزوار.

او تا شش هفت سالگي را در همانجا گذراند و نخستين آشنايي را با الفبا در همانجا پيدا كرد ، و تا بدانجا كه قصه هاي عاميانه مكتوبي را كه در دسترس مي داشت در همان سال ها خواند. همچون چهل طوطي ، حسين كرد شبستري، گرشاسب نامه و به ويژه امير ارسلان نامدار، كه آن را دو سه بار دوره كرد. چيزهايي كه تخيل را در ذهنش كاشتند و به آن جان دادند. خيال پردازي اي كه مادر همه قصه هاست، و بي گمان همين علاقه به قصه و داستان و مانندهايشان همچون نقالي، شمايل گرداني ، هنرهاي مطربي ، مديه خواني درويش جهانگرد،نشستن پاي صحبت پيرمرد تنهايي كه در گوشة مسجد كوچك ده مأوا گرفته بود، وبه ويژه تعزيه و شاهنامه خواني ،انگيزه عمده گرايش بعدي دولت آبادي به داستان نويسي بوده اند . يعني زمينه ها و مواد لازم براي قصه نويسي را در ذهن و جان او جاي دادند و پروراندند . آن هم ، البته ، هنگامي كه در خانواده شان يك شب آراموجود نداشت و نمي توانست هم وجود داشته باشد كه راستش دو گروه فرزند بودند از دو مادر ويك پدر. چيزي كه خودش به تنهايي خيلي از خيالپردازي ها را پديد مي آورد و به آن ها دامن مي زند و مي تواند مايه و زمينه اي بس مناسب براي قصه پردازي هاي آينده باشد ، آينده اي كه از دو اتفاق مهم كودكي نشأت گرفته است . دهه عاشورا و عروسي هاي زمستانه.

در اين ميان نقش « زنده ياد» پدر بسي ارزنده و سر نوشت ساز است . مردي كه از سويي با وجود گرفتن «آب شفا» از درويش دوره گرد براي حفظ و درمان گو سفندان خود ، با حافظ و سعدي بيگانه نبود ، واز سوي ديگر چون شوق و علاقة فرزند را به آن مسايل مي ديد به فكر فرستادن او به « شهر»براي طلبه شدن افتاد. كه اين امر به عللي نشد و محمود تا 12 ، 13 سالگي همچنان در ده ماندو تا هنگامي كه براي نخستين بار براي كار در زمين غربت ، آغوش خانواده را ترك كرد،پيش از آن به كارهاي گوناگون روستايي از كاشت و تا گوسفنداري ... سر گرم بود. پس از آن چندي به عنوان پادو و وردست در يك كفاشي كار كرد ، مدتي وردست چدر و برادران خود در كارگاه تخت گيوه كشي ، بعد شاگرد دوچرخه ساز شد ، آنگاه در يك كارخانة پنبه پاك كني كار كرد ، و بعد به سلماني گري پرداخت . پيشه اي كه تا ساليان دراز، در مواقع اضطرار ممر معاشش مي شد. پس از نخستين دورة سلماني گري مدتي به صورت كارگر فصلي در «ايوان كي » روي زمين كار كرد ، و سر انجام راهي تهران شد. به تهران كه آمد نخست در يك چاپخانه ، كوچك حروفچيني كرد و مدتي در كشتارگاه به سلماني گري پرداخت . آن گاه مدتي به ولايت و از آنجا به مشهد رفت. به تهران كه باز آمد دكلاماتور تئاتر و گاهي سوفلور و همزمان با آن كنترلچي سينما شد . بعد مدتب براي روزنامه كيهان آگهي مي گرفت كه از بيكاري «سيزيف» برايش سخت تر بود، بعد در بخش تجارتي دايرة شهرستان هاي روزنامه كار كرد، كه در اپر اشتباه« فارسي نويسي » اخراج شد و به انبار داري و فيش كردن صورت اجناس در يك شركت پرداخت .كه آن را از زور خستگي و بيهودگي رها كرد و در يك تئاتر تلفن چي شد و سر انجام در سال هاي 49، 1348 به عنوان كارمند موقت در كانون پرورش فكري به كار پرداخت ،كه آن هم با باز داشت او در اسفند1353 از او گرفته شد . بازداشت محمودي تا اسفند 1355 طول كشيد .علت آن هر په باشد ، ريشه در خاستگاه اجتماعي ، تحول فكري و پرورش سياسي او دارد كه ديديم نه « ناز پروردتنعم»بود ، نه برج عاج نشين و نه دست پروردة مرام هاي وارداتي يا جعلي داخلي.ودر نتيجه نمي توانست با نظام حاكم كنار بيايد و در بازي هاي سياسي اش شركت كند. آنچه او هميشه مي انديشيد و عالبأ به زبان مي آورد كه « تا وقتي انسان دچار نباشد شب ها در كنار خيابان بخوابد نمي تواند حدود بي مسئوليتي محيط اجتماعي را نسبت به فرزندان خود درك كند ،و تا از لامكاني روي پشت بام آغل خانه نخوابد نمي تواند قدر و ارزشامنيت اجتماعي و ضرورت آن را براي يكايك مردم جامعه بفهمد و تا توي يك خانه سي متري كه جمعيت در آن موج مي زند، زندگي نكند و از بوي گند شكم روش آن زن رختشور بيمار نتواند بخوابد مشكل بتواند بر اين عقيده بماند كه انسان ابتدا مي بايد از حداقل امكانات زندگي و حرمت انساني بر خوردار باشد و بعد ... به جنگ منفورترين موجودات ، يعني بيكاره هاي مفتخور و انگل ها و تنبل ها ، كه غالبآ نيروهاي سياه جامعه را تشكيل مي دهند برود...»


محمود دولت آبادي در سال 1338 يا 39 در حالي كه به سن خدمت سربازي رسيده بود، به شوق نام نويسي در كلاس تئاتر «آناهيتا» از مشهد به تهران آمد. اما اين كلاس شروع به كار كرده و زمان نام نويسي گذشته بود. ناگريز به تئاتر پارس در لالهزار رفت و اعلام كنندة برنامه ها شد. نمايشنامة تنگناي او[ كه اساس و حتي شخصيت ها و جزءياتش ربوده شد و از فيلم «گوزنها»سر در آورد ‍‍[ محصول تجربه هاي اين دوره است.

البته، دولت آبادي از پاي ننشست و بي ديپلم دبيرستان، در اثر پا فشاري سر انجام به كلاس آناهيتا راه يافت و چندان استعدادي از خود نشان داد كه شاگرد اول رشته هنر پيشكي شد. آغازي براي يك تجربه عميق و سر شار كه چند سال طول كشيد و تا لحظه باز داشت در مقام هنر پيشة تئاتر در چند نمايشنامه بازي كرد و يك بار هم در فيلم گاو [ اثر داريوش مهرجويي ] ظاهر شد.

خلاصه اينكه همين زندگي و كارها وجود او را ساختند و اشتياقشرا براي دستيابي به ادبيات روز به روز افزون تر كردند. در واقع اعتقاد خودش اين است كه «انسان تا كار نكند نمي تواند به شناخت چيزي برسد. انسان از رهگذر كار به قابليت ها ، ناتواني ها و توانايي هاي خود پي مي برد و از همين راه است كه روابط اجتماعي و اقتصادي و مناسبات انساني را امس و حس مي كند.»

پدرش هم به او گفته بود كه «هيچ چيز مثل كار نمي تواند آدم را از كسالت در بياورد» ، و لذا او هر گز از كار خسته نشده است .

آشنايي دولت آبادي با ادبيات جديد در همان دولت آباد، و از زبان كساني كه گرايش هاي سياسي داشتند، آغاز شد. صادق هدايت ، صادق چوبك و بزرگ علوي... و نخستين سفرش به تهران وسفر يك ساله اش به مشهد و شركت در تماشاي نمايش هاي عروسكي روزهاي جمعه در كوه سنگي و بازگشت دوباره اش به تهران، تغيير چشم گيري در اين آشنايي نسبي پديد نياورد. او تا سالهاي 38- 133 بيشتر داستان پليسي مي خواند تا آنكه از رهگذر تماشاي چند فيلم خارجي [لك لكها پرواز مي كنند ، سرنوشت يك انسان ...] و خواندن چند داستان از چخوف ، در يافت كه « نويسندگاني هم در دنيا بوده اند و هستند كه در باره واقيعت و حقيقت نوشته اند و مي نويسند». در كشور ما صادق هدايت از اين جمله بود. كه وقتي محمودآثار او را خواند يقين كرد كه «نويسنده خواهد شد » زيرا در اين آثار هيچ فاصله اي ميان خودش و محيطشنمي ريد...و از آن پس بود كه حس كرد جرات دارد قلم بر دارد و سياه مشق ها يي بنويسد، هر چند كه البته همة آنچه را كه تا پيش از نوشتن ته شب نوشته بود ، به دست آتش سپرد.

محمود دولت آبادي ذهني وقاد و حافظه اي نيرومند دارد و شايد همين ها راز سر شاري و پرمايگي داستان هاي اويند. او همه آنچه را در كودكي ديده يا شنيده است در ذهن خود حاضر دارد.

ويژگي كارهاي محمود دولت آبادي اين است كه در آنها كوشش خود را براي نزديك شدن به باور و يقين خواننده به كار برده است. مضامين داستان هايش، به تبع نخستين و بكرترين تاثراتش ، روستايي هستند، و آنچه نوشته نه به علت بيان بي واسطة تجربيات، بلكه به سبب تاثيرات عميقي كه از زندگي گرفته توانسته است با خوننده رابطه اي صميمانه بر قرار كند ، و اين محصول آغشتگي نويسنده است با قهرمان ها و محيطش . لذا ملاك قضاوت در باره آثار خود را هم «خواننده هاي صادق و بي غرض» آن نوشته ها مي داند . نخستين داستان دولت آبادي كه در سال 1341 در مجله آناهيتا چاپ شد «ته شب » نام داشت.

نوشته . عبدالحميد روحبخشان بر گرفته از آدينه شماره 25

 
اين سايت زير نظر آقاي محمود دولت آبادي و با توافق ايشان تهيه شده است.