چوبين در

پاره ای از رمان چوبين در

رصد خانه

آخر  سال  سگ  بود که  خبر خسوف  نا  به  هنگام  ماه  و  شايعـة  شبح خرس و صداها  در سرتاسر  منطقة چوبيندر پيچيد. درگزارش خبر نگار روزنامة رسمی کشور آمده بود که مردم از  چند ماه پيش صداهای  مشکوک  و  مرموزی می شنيدند،  صـداهای  موهوم   و  رعب آوری که  شب ها  تا  دم  دمای  سحر،  از ناحية گورستان  متروک و مخروب قديمی آبادی به گوش می رسيد و خواب خوش از چشم اهالی می ربود. يک مقام مسؤل روابط عمومی نيروی انتظامی کشور خبر  شنيدن صداهای موهوم  و مرموز را تکذيب کرده بود و  چند نفر  از  معتادها و ولگردهای منطقه را به جرم اخلال و ايجاد اغتشاش دستگير و به زندان انداخته بود. گيرم بی ثمر، چون زوزة سگ ها  و آن ناله های موهوم و مرموز شبانه هنوز ادامه داشت و مردم از شهرها و روستاهای دور و نزديک به چوبيندر می آمدند تا شايد منبع و منشاء صداهای مشکوک را کشف کنند و  پی به ماهيّت  صدا ها ببرند.«رازها، رازها!» از  روزی که  در  ميان  مردم ولايت زمزمـه ها در گرفت  و  شايعة  شبح خرس بر سر  زبان ها  افتاد، آن شوق تلخ آميخته با هراس به سراغم آمد و  به ياد عهدی افتادم که با خودم بسته بودم.گيرم هربار دچار ترسی ناشناخته  و اندوهی  عميق  و افسردگی می شدم، هربار بهانه ای می تراشيدم و طفره می رفتم: « آه، اگر زمين زبان می داشت!»

باد سرخ

منزل يازدهم (پاره ای از رمان باد سرخ)

کسی درجائی دستگيرة ترمز اضطراری قطار را می کشد. سايش گوشخراش چـرخ های لکوموتيـو روی ريل های زنگ زده. قطار با تکان های شديدی توقّف می کند. صحرا به پشت شيشة پنجره می دود. بيرون از قطارهوا غبارآلود و تيره و تار است. صحرا با کنجکاوی گردن مـی کشد. اشبـاحی در غبـار سرخ می چرخنـد و قطـار با کنـدی حرکـت می کنـد و اشبـاح دور و دورتر می شـوند. صـدای تلق و تلق چرخ هـای لوکـوموتيـو که به مرور سرعت می گيـرد با صـدای رگبـار مسلسل در هم می آميزد. صحرا به راهرو می دود، هيچ کسی انگار صدای رگبار مسلسل را نشنيده است. هيچ کسی انگار توی اين قطار نيست، قطار خالی است و صدائی از جائـی دور در باد می پيچد: «برادرها، برادرها!» صحـرا بـه پشت پنجره می دود، جنازة الّهيار هنوز بالای دار در باد سرخ تاب می خورد و سايه های مشکوک جا به جا می شوند: «برادرها، برادرها!» صحرا ازخواب می پرد و خود به خود دست روی قلبش می گذارد: «الهيّار؟» کابوس ها او را رها نمی کنند. خواب، خواب های پلشت و تلق تلق مداوم چرخ های کهنه و زنگار گرفتة قطار و چهرة ورم کردة الهيّار. چرا الهيار؟ چرا آن جوانک سنگتراش به خواب هايش راه يافته بود؟ کی و کجا از او جدا شده بود؟ چند ماه از اقامت او در منزل خالة غلام گذشته بود؟ کی و چرا به آن جا رفته بود؟ چرا دوباره به پايتخت برگشته بود؟ جا به جائی مدام و سر گردانی! مردان، مـردان! زير زميـن مردان و دلشـاد يکـدم از منظرش می گـذرند و صـدای مهربان خالة غلام توی سرش می پيچد: «يات، يات قيزيم!»

در آنکارا باران می بارد

پاره ای از رمان در آنکارا باران می باريد

دل دریا کردم و دوباره از پله‌ها پائین رفتم. آن دخترک تکیدۀ سربی رنگ هنوز روی مبل فرسوده نشسته بود. مثل هر شب، کنار عروسکش چشم به راه عزیزی که نمی‌آمد خوابش برده بود و به نرمی خرنش می‌کرد. یکدم در درگاهی سرسرا پا سست کردم. موش های خاکستری از زیر میز پایه کوتاه بیرون دویدند و رو به زاویۀ تاریک سالن گریختند. لرزش خفیفی به زیر پوستم دوید و دهنم پرآب شد. چمدانم را دم در گذاشتم و آرام آرام به طرفش رفتم تا سوسک درشتی را که در انبوه موهای آشفته‌اش گیر افتاده بود و دست و پا می‌زد بردارم و او را روی کاناپه بخوابانم. زانوهایش تا خورد و زیر شکمش جمع شد و گره خورد. عروسکش را کورمال کورمال پیدا کرد و به سینه‌اش چسباند و آرام گرفت. خم شدم تا پیشانی‌اش را ببوسم و بروم. چشم باز کرد و گوشۀ لب هایش به لبخندی آشنا چین خورد و با آسودگی مژه‌هایش را بست.

گفت آن چه يافت می نشود، آنم آرزوست.

اين وجيزه به درخواست دوستی که خيال تهيه و تنظيم خاطرات باقر مؤمنی را در سر داشت، به رشتة تحرير درآمد.

جانم كه تو باشي!

هربار كه فانوسم را بالا مي گيرم و در تاريكي گذشته ها به دنبال گمشده اي مي گردم، به ياد آن پسرك بي بضاعت روستائي، سكة تيموري و خاك سرخ داش ها مي افتم. مردم ولايت خراسان به كورة آجرپزي مي گويند: «داش!» چرا؟ نمي دانم. گيرم آن سكة كهنة تيموري و خاك سرخ داش هاي جنوب شهرسبزوار را هنوز فراموش نكرده ام. غرض كوره راه دولت آباد ما از پشت داش هاي سبزوار مي گذشت و من هر روز از اين راه پياده به دبيرستان مي رفتم.

ايستگاه باستيل

اين قصّه ار مجموعة ايستگاه باستيل نقل شده است.

آسمان ابری است و گاه و بیگاه میبارد. دانه های باران برجام چرک پنجره میغلتد و هردم نفسم بیشتر در سینه‌ام گره می‌خورد. کامم تلخ است و مخم انگار یخزده و دلم به نخی آویزانست. سقف اریب و کوتاه این اطاقک زیر شیروانی روی گردنم سنگینی می‌کند. دور خودم بیهوده می‌چرخم و باز می‌نشینم و به این شهر عبوس و خاموش تن به باران سپرده نگاه می‌کنم. چشم‌ به راه هیچ کسی نیستم. می‌دانم که بعد از این حتی باد در اطاقم را باز نخواهد کرد. همه رفته‌اند. من مانده‌ام و نینا که ترس در چشم‌های کوچکش خانه کرده و زیر پتو می‌لرزد. گمانم سر رفتن زهرش را ریخته است. چرا آمد؟ این بار حتی به کیف پولم دست نزد. نماند تا با هم صحبت کنیم. فرصت نکردم بپرسم چرا بر می‌گردد؟

آفاق

اين داستان ار مجموعة ايستگاه باستيل نقل شده است

خمپاره‌ای در خواب آفاق ترکید. پیرزن سراسیمه سر از بالش برداشت و به آسمان بالای سرش نگاه کرد. از سرخی خون و گرمای آتش و تالابهای انباشته از اجساد ورم کرده اثری نبود. آن پردۀ هولناکی که سرتاسر شب تن و جانش را در عذاب سوزانده بود، ناگهان پیش چشمش فرو افتاد. نفسش راست شد و با ناباوری خیره خیره به اطرافش نگریست. شب از بیابان رفته بود و آواز خوش کاکلیها همراه نسیم در هوای نازک صبح موج می‌زد و بوی زندگی را بوته به بوته، دشت به دشت می‌برد. زمین بیدار بود و شوری شبنم را ذره‌ذره می‌مکید و آفتاب در پناه تپه ماهورها سرخی شرم به رخسار داشت و خاله آفاق این همه را نمی‌توانست به درستی حس کند.

مهمان ناخوانده! (۱)

عطار نیشابوری در آغاز خسرونامه‌اش می‌سراید:

مصیبت ‌نامه کاندوه جهان است
الهی‌نامه کاسرار عیان است
به داروخانه کردم هر دو آغاز
چگویم، زود رستم زین و آن باز
به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبضم می‌نمودند
میان آن همه گفت و شنیدم
سخن را به از این روئی ندیدم.

«... غم این خفتۀ چند خواب در چشم ترم می‌شکند»

این کلام دلنشین نیما وصف حال هنرمندان و انسان‌هائی بود که در روزگار پلشت و سیاه ناظر جامعه‌ای بودند که به رغم زرق و برق ظاهری‌اش تا مغز استخوان پوسیده بود و رو به تباهی و تجزیه می‌رفت. سردمداران مشاطه‌گر، شتابزده ویرانی‌ها را بزک می‌کردند و وسمه بر ابروی کور می‌کشیدند و سوار بر خر مراد، به گمان خود چهار نعل به سوی دروازه‌های تمدن می‌تاختند و هرگز نمی‌رسیدند. فصل، فصل چپاول و غارت بود و حاکمیت رذالت. سال ها قبل بساط احزاب را برچیده و دهان مخالفان را با سرب داغ پر کرده بودند و اینک سکوت مرگ و سکون مطلق حکمفرما بود و هر کسی که بضاعتی داشت در این اندیشه بود که چه باید کرد تا آن پردۀ زرنگار فریب فرو افتد و عمر خیمه‌شب بازی فریبکاران به سر آید. صمد بهرنگی این فرزند خلف مجاهدین تبریز از جمله هنرمندانی بود که با شهامت و جسارت به این سؤال پاسخ گفت.

« از آنچه بر ما گذشت»

در آخر دنیا، چهار زن که از چهار گوشه ایران مهاجرت کرده‌اند، با صداقت و صمیمیت از گذشته و حال خویش سخن می‌گویند و ما از این رهگذر از متن جامعه، خودمان عبور می‌کنیم و پی می‌بریم چرا و چگونه «زن» در چمبری گرفتار آمده که الیافش با باورهای مذهبی دیرینة مردم تنیده شده و با سرانگشت ماهر شریعتمداران گره خورده است.

... وزندگی ادامه دارد

مردی را به یاد دارم که سال ها پیش از سرزمین سرد سوئد برای دیدار دخترش به دیار ما آمده بود. سرگرمی و دلخوشی این مرد بلندبالای رنگ‌ پریده خوردن ودکای مراغه بود و تماشای ما مردم. هر روز نیمه‌ مست بر سر همان گذر شلوغ می‌ایستاد و یله به ستون سیمانی برق می‌‌داد و نم‌ نمک  می‌خورد و با شگفتی  در هم لولیدن ماشین‌های قراضه، دو چرخه‌ها، موتورسیکلت‌ها، گاری‌ها و آدم‌ها را نگاه می‌کرد و در حیرت بود که چرا در آن محشر کبری اتفاقی نمی‌افتاد و چطور مردم جان سالم به در می ‌بردند. باری، تا روز آخر اقامتش در ایران از همان جای هر روزه جنب نخورد و گوش به پند و اندرز دخترش که او را به دیدن شهر تهران و اصفهان و شیراز ترغیب می‌کرد، نداد. می‌‌گفت که در هیچ کجای دنیا چیزی دیدنی‌تر از این وجود ندارد. من آن روز با مایه‌‌ای از تحقیر دریافتم که روزگار ما مردم تا چه حد «از چشم غربی» دیدنی است.

۱ | ۲ | ۳