درباره خانه آزادی بیان

نسل شکست

یادداشت های پراکنده در بارة انقلاب بهمن ۱۳۵۷

نسل ما نسل اختناق و شکست های پیاپی بود. نسل ما  که سال ها  در اختناق زيسته بود و از سلطة استبداد به جان آمده بود، نسل ماکه سال ها آرزوی تغيير شرايط و اوضاع ، انقلاب  و  بسيج توده ها  را در سر می پروراند،  نسل ماکه از حضور ميليونی توده ها درکوچه  هاو خيابان های  شهرها سرخوش و سر مست  بود،  برای پيروزی انقلاب و شکست استبداد و مبارزه با امپرياليسم به «امامزاده ای» دخيل بست که از ايمان و اعتقادات مذهبی و تحريک احساسات و باورهای دينی مردم برای نيّت و اهداف سياسی خويش بهره می جست. نسل ماکه شيفته و شيدای انقلاب بود از رهبر محيل و مکاّر انقلاب فريب خورد، از آميزش دين و سياست و پی آمدهای شوم وفاجعه بار آن غافل ماند و به دام افتاد.  نسل ما تا از گيجی و سردرگمی به درآيد، آن اژدهای کور از خواب سنگين بيدار شد و با اشارة انگشت خلفای وقت همة ما را یکی بعد از دیگری بلعيد.

حسین دولت آبادی - ۱۹۹۶ میلادی

مهتاب و کاکل سپید سهند

پاره ای از رمان منتشر نشدة «زندان اسکندر»

مهتاب وکاکل سپید سهند... مهتاب در دوران جا به جائی عظیم وتاریخی مردم ما ناپدید شده بود و من شعری کوتاه پشت عکس نو جوانی او نوشته بودم که در روزهای آخر به دست کتایون افتاده بود و هر ازگاهی آن را زیر لب زمزمه می کرد. مهتاب مانند مرغی از بام سهند پریده بود و از او یادگاری به جا مانده بود که در آن همه سال پاره ای، جزئی جدائی ناپذیر از وجودم شده بود و شب و روز با من بود. یادگار مهتاب درگیر و دارسفر کتایون ناگهان ناپدید شده بود و من با توجه به شرایط و وضعیّت بحرانی او دم فرو بسته بودم و کتایون نیز برخلاف انتظارم به آن «آهن پاره» هیچ اشاره ای نمی کرد. در حقیقت ما به ندرت همکلام می شدیم و بعد از آن جدائی اجباری، صوری و مصلحتی، اغلب در سکوتی ملال آور روزگار می گذراندیم. در خاموشی شام می خوردیم و بنا به عادتی دیرینه، محتاط و معذب، با فاصله، مانند بیگانه ها روی تشک دو نفرة قدیمی دراز می کشیدیم و در خاموشی به همهمة گنگ شهر و آژیرهای گاه و بیگاه خودروهای پلیس، آتش نشانی و یا آمبولانس های بیمارستان گوش می سپردیم. ما از چند سال پیش در محله ای شلوغ و پشت کلانتری و نزدیک بیمارستان و در انتهای بن بست الکساندر زندگی می کردیم که من به کنایه می گفتم: «زندان اسکندر!!»

یک شنبة آراز «ارس»

مطالعة رمان و یا داستان گذر و سفر از دیار بکر و تازه ای است که مسافر مشتاق منزل به منزل و پا به پای نویسنده حرکت می کند و با دنیای آدم های داستان، گرفتاری ها، مشکلات، رنج ها و شادی ها و درگیری های درونی و بیرونی آن ها آشنا می شود. دامنة این آشنائی و شناخت بستگی به چشم انداز و وسعت دید، ژرفای دانش و تجربه و توانائی نویسنده دارد. به هرحال، به رغم شگردها و شیوه های متفاوتی (تکنیک)که هر که نویسنده ای برای نگارش رمان اش  به کار می گیرد، خوانندة کنجکاو و يا منقد، او را در لا به لای سطرهای کتاب و در وجود «قهرمان های» رمان، کشف و شناسائی می کند و در روشنائی آفتاب به تماشا و نمایش می گذارد تا دیگران نیز او را از زوایای مختلف ببینند و  به تجزیه و تحلیل اثر بنشینند و پی به مراد و منظورش ببرند. صد البته اگر نویسندة ما هدف و منظوری داشته باشد.

بررسی کتاب (بادسرخ)

اثر حسین دولت آبادی دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۲۴ ژانويه ۲۰۱۱

رضا اغنمی

خواننده دربخش عمدۀ کتاب با آدم هایی درمصاف است که دربارۀ برخی ها به سختی می توان متوجه رابطه ها شد و علتِ وجودی شان را درک کرد. با این حال روایت داستانی با کشش ویژه ای خواننده را در بستری می غلتاند که با کشف رابطۀ بازیگران، منطق روائی داستان نیزروشن می شود. داستانی که سرگذشت سه نسل را به دوش دارد و در بستر حوادث، فصلِ تیره و تاری از تاریخ اجتماعیِ دهه های پرالتهابِ دگرگونی ها را به روی مخاطبین میگ شاید. باد سرخ رُمان حسین دولت آبادی چاپ یکم ۱۳۸۸ چاپخانه باقر مرتضوی – کلن مرکز پخش: انتشارات فروغ

چوبين در

پاره ای از رمان چوبين در

رصد خانه

آخر  سال  سگ  بود که  خبر خسوف  نا  به  هنگام  ماه  و  شايعـة  شبح خرس و صداها  در سرتاسر  منطقة چوبيندر پيچيد. درگزارش خبر نگار روزنامة رسمی کشور آمده بود که مردم از  چند ماه پيش صداهای  مشکوک  و  مرموزی می شنيدند،  صـداهای  موهوم   و  رعب آوری که  شب ها  تا  دم  دمای  سحر،  از ناحية گورستان  متروک و مخروب قديمی آبادی به گوش می رسيد و خواب خوش از چشم اهالی می ربود. يک مقام مسؤل روابط عمومی نيروی انتظامی کشور خبر  شنيدن صداهای موهوم  و مرموز را تکذيب کرده بود و  چند نفر  از  معتادها و ولگردهای منطقه را به جرم اخلال و ايجاد اغتشاش دستگير و به زندان انداخته بود. گيرم بی ثمر، چون زوزة سگ ها  و آن ناله های موهوم و مرموز شبانه هنوز ادامه داشت و مردم از شهرها و روستاهای دور و نزديک به چوبيندر می آمدند تا شايد منبع و منشاء صداهای مشکوک را کشف کنند و  پی به ماهيّت  صدا ها ببرند.«رازها، رازها!» از  روزی که  در  ميان  مردم ولايت زمزمـه ها در گرفت  و  شايعة  شبح خرس بر سر  زبان ها  افتاد، آن شوق تلخ آميخته با هراس به سراغم آمد و  به ياد عهدی افتادم که با خودم بسته بودم.گيرم هربار دچار ترسی ناشناخته  و اندوهی  عميق  و افسردگی می شدم، هربار بهانه ای می تراشيدم و طفره می رفتم: « آه، اگر زمين زبان می داشت!»

باد سرخ

منزل يازدهم (پاره ای از رمان باد سرخ)

کسی درجائی دستگيرة ترمز اضطراری قطار را می کشد. سايش گوشخراش چـرخ های لکوموتيـو روی ريل های زنگ زده. قطار با تکان های شديدی توقّف می کند. صحرا به پشت شيشة پنجره می دود. بيرون از قطارهوا غبارآلود و تيره و تار است. صحرا با کنجکاوی گردن مـی کشد. اشبـاحی در غبـار سرخ می چرخنـد و قطـار با کنـدی حرکـت می کنـد و اشبـاح دور و دورتر می شـوند. صـدای تلق و تلق چرخ هـای لوکـوموتيـو که به مرور سرعت می گيـرد با صـدای رگبـار مسلسل در هم می آميزد. صحرا به راهرو می دود، هيچ کسی انگار صدای رگبار مسلسل را نشنيده است. هيچ کسی انگار توی اين قطار نيست، قطار خالی است و صدائی از جائـی دور در باد می پيچد: «برادرها، برادرها!» صحـرا بـه پشت پنجره می دود، جنازة الّهيار هنوز بالای دار در باد سرخ تاب می خورد و سايه های مشکوک جا به جا می شوند: «برادرها، برادرها!» صحرا ازخواب می پرد و خود به خود دست روی قلبش می گذارد: «الهيّار؟» کابوس ها او را رها نمی کنند. خواب، خواب های پلشت و تلق تلق مداوم چرخ های کهنه و زنگار گرفتة قطار و چهرة ورم کردة الهيّار. چرا الهيار؟ چرا آن جوانک سنگتراش به خواب هايش راه يافته بود؟ کی و کجا از او جدا شده بود؟ چند ماه از اقامت او در منزل خالة غلام گذشته بود؟ کی و چرا به آن جا رفته بود؟ چرا دوباره به پايتخت برگشته بود؟ جا به جائی مدام و سر گردانی! مردان، مـردان! زير زميـن مردان و دلشـاد يکـدم از منظرش می گـذرند و صـدای مهربان خالة غلام توی سرش می پيچد: «يات، يات قيزيم!»

در آنکارا باران می بارد

پاره ای از رمان در آنکارا باران می باريد

دل دریا کردم و دوباره از پله‌ها پائین رفتم. آن دخترک تکیدۀ سربی رنگ هنوز روی مبل فرسوده نشسته بود. مثل هر شب، کنار عروسکش چشم به راه عزیزی که نمی‌آمد خوابش برده بود و به نرمی خرنش می‌کرد. یکدم در درگاهی سرسرا پا سست کردم. موش های خاکستری از زیر میز پایه کوتاه بیرون دویدند و رو به زاویۀ تاریک سالن گریختند. لرزش خفیفی به زیر پوستم دوید و دهنم پرآب شد. چمدانم را دم در گذاشتم و آرام آرام به طرفش رفتم تا سوسک درشتی را که در انبوه موهای آشفته‌اش گیر افتاده بود و دست و پا می‌زد بردارم و او را روی کاناپه بخوابانم. زانوهایش تا خورد و زیر شکمش جمع شد و گره خورد. عروسکش را کورمال کورمال پیدا کرد و به سینه‌اش چسباند و آرام گرفت. خم شدم تا پیشانی‌اش را ببوسم و بروم. چشم باز کرد و گوشۀ لب هایش به لبخندی آشنا چین خورد و با آسودگی مژه‌هایش را بست.

گفت آن چه يافت می نشود، آنم آرزوست.

اين وجيزه به درخواست دوستی که خيال تهيه و تنظيم خاطرات باقر مؤمنی را در سر داشت، به رشتة تحرير درآمد.

جانم كه تو باشي!

هربار كه فانوسم را بالا مي گيرم و در تاريكي گذشته ها به دنبال گمشده اي مي گردم، به ياد آن پسرك بي بضاعت روستائي، سكة تيموري و خاك سرخ داش ها مي افتم. مردم ولايت خراسان به كورة آجرپزي مي گويند: «داش!» چرا؟ نمي دانم. گيرم آن سكة كهنة تيموري و خاك سرخ داش هاي جنوب شهرسبزوار را هنوز فراموش نكرده ام. غرض كوره راه دولت آباد ما از پشت داش هاي سبزوار مي گذشت و من هر روز از اين راه پياده به دبيرستان مي رفتم.

۱ | ۲ | ۳ | ۴