«... غم این خفتۀ چند خواب در چشم ترم میشکند»
این کلام دلنشین نیما وصف حال هنرمندان و انسانهائی بود که در روزگار پلشت و سیاه ناظر جامعهای بودند که به رغم زرق و برق ظاهریاش تا مغز استخوان پوسیده بود و رو به تباهی و تجزیه میرفت. سردمداران مشاطهگر، شتابزده ویرانیها را بزک میکردند و وسمه بر ابروی کور میکشیدند و سوار بر خر مراد، به گمان خود چهار نعل به سوی دروازههای تمدن میتاختند و هرگز نمیرسیدند. فصل، فصل چپاول و غارت بود و حاکمیت رذالت. سال ها قبل بساط احزاب را برچیده و دهان مخالفان را با سرب داغ پر کرده بودند و اینک سکوت مرگ و سکون مطلق حکمفرما بود و هر کسی که بضاعتی داشت در این اندیشه بود که چه باید کرد تا آن پردۀ زرنگار فریب فرو افتد و عمر خیمهشب بازی فریبکاران به سر آید. صمد بهرنگی این فرزند خلف مجاهدین تبریز از جمله هنرمندانی بود که با شهامت و جسارت به این سؤال پاسخ گفت.
« از آنچه بر ما گذشت»
در آخر دنیا، چهار زن که از چهار گوشه ایران مهاجرت کردهاند، با صداقت و صمیمیت از گذشته و حال خویش سخن میگویند و ما از این رهگذر از متن جامعه، خودمان عبور میکنیم و پی میبریم چرا و چگونه «زن» در چمبری گرفتار آمده که الیافش با باورهای مذهبی دیرینة مردم تنیده شده و با سرانگشت ماهر شریعتمداران گره خورده است.
... وزندگی ادامه دارد
مردی را به یاد دارم که سال ها پیش از سرزمین سرد سوئد برای دیدار دخترش به دیار ما آمده بود. سرگرمی و دلخوشی این مرد بلندبالای رنگ پریده خوردن ودکای مراغه بود و تماشای ما مردم. هر روز نیمه مست بر سر همان گذر شلوغ میایستاد و یله به ستون سیمانی برق میداد و نم نمک میخورد و با شگفتی در هم لولیدن ماشینهای قراضه، دو چرخهها، موتورسیکلتها، گاریها و آدمها را نگاه میکرد و در حیرت بود که چرا در آن محشر کبری اتفاقی نمیافتاد و چطور مردم جان سالم به در می بردند. باری، تا روز آخر اقامتش در ایران از همان جای هر روزه جنب نخورد و گوش به پند و اندرز دخترش که او را به دیدن شهر تهران و اصفهان و شیراز ترغیب میکرد، نداد. میگفت که در هیچ کجای دنیا چیزی دیدنیتر از این وجود ندارد. من آن روز با مایهای از تحقیر دریافتم که روزگار ما مردم تا چه حد «از چشم غربی» دیدنی است.
کُلاژ (۱)
بادامهای زمینی
نویسنده: م. بیشتاب
... «بادامهای زمینی» مرا به یاد آن زن روسی و گابریل گارسیا مارکز انداخت. زنی که رمان صد سال تنهائی اثر نویسنده کارائیبی را از ابتدا تا انتها، کلمه به کلمه رونویسی کرده بود. وقتی روزنامهنگاری دلیل این کار را از او میپرسد، میگوید: «میخواستم بفهمم من دیوانهام یا گابریل گارسیا مارکز!». حالا حکایت من است. اگر بال همت به کمر زدهام تا این مختصر را قلمی کنم به خاطر آن است که از عقل و هوش نسبی خودم دفاع کنم. من هفتۀ پیش، حتی تا همین یکی دو روز قبل هیچ مشکلی با زبان فارسی نداشتم و هر کتابی را به راحتی میخواندم و در حد فهم خودم میفهمیدم. بادامهای زمینی مرا به شک انداخت. صداقتش برای زدودن همین شک دست به کار شدهام، میخواهم پی ببرم این ذهن و خیال من است که به تازگی مغشوش شده یا بادامهای زمینی چنان مغشوش است که به فهم و ادراک در نمیآید.
چون به گَردَش نمیرسی واگرد
هام
کارگردان و سناریست داریوش مهرجوئی
دیر زمانی است که روانشناسی و روانکاوی به عرصۀ هنر و ادبیات وارد شده و آن را هم در شکل و هم در محتوا تحت تأثیر قرار داده است. کنکاش در ذهن شخصیتها از طریق تداعیها که به آن «ذهن سیال» میگویند به هنرمند مجال میدهد تا خود را از بند زمان تقویمی برهاند و آزادانه در جهت تکمیل و تکامل پرسوناژها و در نتیجه ساختمان اثرش میان گذشته و حال و آینده به پرواز درآید و ژرفاهای روح و زوایای تاریک و پیچاپیچ روابط و مناسبات اجتماعی را بکاود. در چنین روش و یا شیوهای معمولاً، راوی حذف میشود چرا که حضورش مانع کار هنرمند است، چون اساس کار بر فعالیت خودانگیختۀ ذهن و لاجرم، بر تداعیها قرار میگیرد.
صدا
عاليجناب! با سلام و ارادت. اين نامه را « صد! » همسايه مان به تازگی تايپ و برايم ايميل کرده است. وقتی چشمم به تاريخ نوشته افتاد، حيرت کردم: ۱۰ دسامبر ۱۹۹۰ حدود نوزده سال پيش! بله، بعد از نوزده سال دوباره آن را خواندم و از تو چه پنهان حال غير قابل وصفی پيدا کردم. بدک نيست تو هم نيم نگاهی به آن بيندازی تا ببينی که در آن ايّام بنده چه تب و تابی داشته ام و چقدر خوش خيال بوده ام. ۲۴ مارس ۲۰۰۹ حومة پاريس.
نیم نگاهی به مقالۀ در بارۀ بینش مسلط
جانم که تو باشی! «در بارۀ بینش مسلط» آقای مروتی را که در نهایت بیتسلطی نوشته شده بود با تسلط کامل بر اعصابم خواندم و برای مدتی فکرم را به خود مشغول کرد. چرا؟ چون گویا نویسنده مقاله محمود دولتآبادی را بهانه قرار داده تا حرفهایی که سال ها روی دلشان تلنبار شده و کپکزده با عصبیّت تمام بیان کند. در واقع این سخنان هیچگونه ربطی به موضوع سخنرانی محمود دولتآبادی ندارد. یعنی نویسندة مقاله میتوانست همة نظریات ش را در هر جای دیگری و با هر مستمسکی به گوش مستعمعین محدودش برساند ـ چرا که در بالای مقاله نشریات را از نشر این عقاید محروم کرده ـ حالا چرا قرعه به نام دولتآبادی درآمده، خدا عالم است
نامة آخر
دوستان و همکاران عزیز!
لابد شما نیز نامة عباس سماکار، عضو هیئت دبیران را دریافت کردهاید و همه از دلنگرانیها، انتقادها و سرانجام پیشنهادهای او آگاهید. شاید شما عزیزان فرصت کافی داشته باشید که هر بار وارد خرده کاری هائی از این گونه بشوید. ولی من شرمندهام که نمی توانم در این بحر طویل نفسگیر و بیپایان همراه شوم و همسرائی کنم. اگر این نامه را مینویسم برای ختم قائله است و اشاره به توهماتی که انگار گرفتارش شدهایم. چنین که پیداست، هر کدام از ما، تلقی ویژهیی از رسالت کانون نویسندگان ایران «در تبعید» داریم و لاجرم سیاستی را توصیه و یا پیشنهاد میکنیم. اگر چنین حقی را نیز برای یکایک اعضای کانون قائل باشیم و به آرا و عقاید مختلفی که وجود دارد احترام بگذاریم، به دشواری مسئولیتی که بر عهده ما گذاشتهاند پی خواهیم برد. ما، به عنوان دبیران کانون که این نهاد دموکراتیک را برای مدتی نمایندگی میکنیم، موظف و مکلفیم چنان سیاستی را پیشه کنیم که اعتبار و حیثیت کانون پشتوانه هیچ گرایش سیاسی و هیچ سیاستی به جز سیاست کانون قرار نگیرد و استقلال آن حفظ شود.
پرده دار
(اين نامة بلند بالا پاسخ به پرسشنامه ای است که نشرية سينمای آزاد برايم ارسال کرده بود تا موضع و نظرم را دربارة سفر علامه زاده بيان کنم.)
چو پردهدار بشمشیر میزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند بزرگوار!
گذر از شب طوبا
( نگاهی به طوبا و معنای شب) دیری است که بسیاری از هنرمندان و نویسندگان به این باور رسیدهاند که برای تعبیر هنرمندانۀ هستی و بیان واقعیت پیچیدهای که نامش زندگی و مضمونش انسان و همۀ مسائل درونی و بیرونی اوست ناچارند از مرزهای قدیمی و شناخته شدۀ واقعیت فراتر بروند و بند زمان تقویمی را که مانند عشقه به دست و بالشان میپیچید پاره کنند تا قدرت جولان بیشتری در عرصۀ خیال و اندیشه داشته باشند. چنین بود و هست که رمان، این هنر نجیب طی چند قرن همراه رشد علوم بر بستر تحولات اجتماعی تکامل یافت و سبکهای متفاوتی بوجود آورد و آثار شگفت انگیزی آفریده شد.
همۀ ما از «تاریکخانۀ» صادق هدایت بیرون آمدهایم۱
حاصل گفتگوی دراز مدت و یکسالۀ دو تن از هنرمندان ایران با محمود دولتآبادی، کتابی است حجیم به نام «ما نیز مردمی هستیم.» گفت و شنود که در فضائی دوستانه و با شیفتگی انجام گرفته، پایبند هیچگونه قاعده و قانون رایج مصاحبه نیست و ناگزیر دامنۀ گستردهای در همۀ زمینهها پیدا کرده است. با آنکه «امیرحسین چهلتن و فریدون فریاد» در آخر تلاش کردهاند نظمی و ترتیبی به گفتههای نویسنده بدهند و آن را زیر عناوین مختلفی تدوین کنند، آشکارا پیداست که در برابر او عاجز ماندهاند و هرگز نتوانستهاند بر کره اسب وحشی کلام و خیال نویسنده لگام بزنند و او را از بیراهه رفتنها باز دارند. آنان که شیفته و مسحور قدرت سخنوری دولتآبادی هستند.
کانون در بُنبست
با نگاهی به تاریخچۀ کانون نویسندگان ایران درمییابیم که نطفۀ این نهاد روشنفکری در خلاء سیاسی روزگاری بسته شده است که رژیم پهلوی پس از سالها رویاروئی و درگیری همۀ احزاب و گروه ها و جریانهای مترقی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را به کمک دوستان اجنبی و خودیاش جارو کرده و پایههای نقرهکار تخت طاووس را بر پشت خمیدۀ مردم استوار نموده و به قدر قدرت مملکت ایران و منطقه تبدیل شده است. کارگزاران فرهنگی رژیم ـ مذهبی و غیر مذهبی ـ این مشاطهکاران هفت خط، هر روزه چهره کریه نظام را بزک میکنند تا با اسلام پناهی خاک به چشم تودۀ مردم بپاشند و با تجدد و تمدننمایی لاکپشت را به جای فولکسواگن به جهانیان قالب کنند.
در خلوت دوست!
«نامههای بزرگ علوی به باقر مؤمنی»
مؤلف: باقر مؤمنی
عزیزی را در ایران میشناختم که هر بار قصه و یا رمانی میخواند، در صفحه سفید آخر کتاب دریافتها و تأثراتش را به اختصار و با خط خوش مینوشت و کتاب را کنار میگذاشت. در واقع تا از فضای کتاب و موضوع بیرون نیامده و حسها و ادراکهایش غبار نگرفته بودند. این پروانههای خوشرنگ و بازیگوش را با مهارت شکار میکرد و برکاغذ نقش میزد. آدمی بودکه بر ذهن وخیال و افکارش تسلط شگفت انگیزی داشت و در بیان آن ها به ریخت و قواره دلپذیر و منسجم و قالب مناسب سرآمد استادان سخن بود. من این نظم پاکیزه را هرگز از او یاد نگرفتم و حسرت آن هنوز به دلم مانده است. گاهی کتابی را میخوانم و روزها در اندیشه آن سرگردان میشوم. همه جا سایه به سایهام میآید و تا مدتها رهایم نمیکند. در داوریهایم به شک میافتم. اعتماد به نفسم ترک بر میدارد و در تأثرات اولیّهام تردید میکنم و مدتها در فضای مهآلود و مشکوک دور خودم میچرخم و نمیتوانم یخهام را از چنگش خلاص کنم. باید کاغذ و قلمی بردارم و در گوشه خلوتی بنشینم و سنگهایم را با خودم، دستکم، حق کنم.
شنا بر سنگ!
( نگاهی به تاريخچة کانون نويسندگان ايران « در تبعيد»
مدتها پس از حملۀ حزبالله و به تاراج رفتن خانۀ کانون به دست عناصر جمهوری اسلامی ایران، اعضای هیئت دبیران، جلسات خود را مخفیانه در خانههای اعضا برگزار میکردند. در یکی از همین نشستها تصمیم میگیرند منوچهر هزارخانی را به اروپا راهی کنند تا به نمایندگی آنها و همیاری اعضایی که به ناچار جلای وطن کرده بودند، کانون نویسندگان ایران را در خارج کشور تشکیل دهد. در پی همین تصمیم، منوچهر هزارخانی به فرانسه میآید و با دوستانی که به این کشور پناهنده شدهاند دیدار میکند و در یک شب فرهنگی ـ هنری که در پاریس برگزار میشود، در حضور جمع، کانون نویسندگان ایران «در تبعید» موجودیتش را اعلام میکند:
در تباهی
در دریای فرهنگ و اندیشۀ بشری احکام مذهبی به صخرههای خزه بسته میمانند که در ژرفاها به گل نشستهاند. یادگار دورانهای دور سپری شده، یادگار بارانهای بهاری که روزگاری از آسمان تیره فرو باریدهاند تا شاید گل پژمردۀ آدمی سر از گریبان به درآرد و شادمانه بر خاک ببالد و سبکبار و آسوده خاطر از دنیا برود. بارانهای رحمت اما سیلاب شدند و تا به دریا برسند خس و خار و خاشاک را با خود بردند و به مرور زمان آرام آرام در اعماق رسوب کردند و دم به دم سختتر جان سختتر شدند.
زخمیترین گوزن فلات
منکوب دنیای بیگانه، تنها و مضطرب، در راهروهای پیچاپیچ مترو پرسه میزدم که دوباره او را در برابرم دیدم که از پشت میلهها به جهان لبخند میزد. به یادم نمانده تا کی رو به رویش ایستادم و از ورای ململ نازک پردههای اشک نگاهش کردم. حتی نمیتوانم گوشهای از آن همه را که در یکدم از ذهنم گذشت در این جا بیاورم. آری، ذهن و خیال آدمی چراغ جادوی شگفتانگیزی است که با کمترین نشانهای جهان مردهای را دوباره زنده میکند، تو را تا دوردستهای خاطره میبرد تا صدایی که سالها پیش خاموش شده، بشنوی: «دوست دارم روزی که این قندون پوکه میشکنه باشم تا صداشو بشنوم.» قندان ظریف و دوجدارهای را که پدرم از عشقآباد روسیه خریده بود، برداشته بود و با شیفتگی کودکی نگاهش میکرد هر بار به آن تلنگری میزد و از گوشۀ چشم به مادرم نگاه میکرد. مادرم گفت: «انشاالله وقتی زن گرفتی، این قندونو برات چشم روشنی میآرم».
طرز نگاه مرغ از آينة قفس!
کدام روز بودکه در دو بازوی من دو کبوتر مرددر جمجمهامعقابی به ابر مبدل شدو در حنجرهامصدای زیباترین مرغ جهان یخ بست!«کمال رفعت صفائی»
گذر از دنیای کمال، گذر از آتش و الماس و اندوه است. زمانی که چون شعلة آتش در باد میرقصید و مانند تیغۀ الماس سنگ خارا را میبرید من او را نمی شناختم. ولی روزگاری که در اطاقکی پر از دلتنگی، پیاده از شمال تا جنوب درد را میپیمود، ساعتها در کنارش بودم و هر بار با بغضی در گلو و آتشی در سینه به خانهام باز میگشتم.
نگاهِ سيّاره
با ياد سعيد سلطانپور
از ستيغ کدامين کُهستان
بهمن عشق پيچيده در من.
کز زمستان اين خشکسالان
آب های بهاری روان است؟
«حسن حسام»
کتمان نمی کنم. من نيز از کوی «يار» گذر کرده ام و در اين گذر، آوازهای خوش بسياری شنيده ام؛ ولی کمتر ديده ام آوازه خوانی را که با آرمان هايش اين چنين صميمی، صادقانه و عاشقانه در هم آميخته و يگانه شده باشد. هر چند من از باور و ايمانی چنين جان سخت و ساروجی، هميشه بيمناک بوده ام. من هرگز آدمی پر شور و بلند پرواز نبوده ام؛ پيوسته از پی کاروان می رفته ام و گاهی کوله بارم چنان بر شانه هايم سنگينی می کرده که مرا به حاشيه می رانده است. بارها بر کنارة راه صعب و بی پايان تأمل کرده ام و بارها از خودم پرسيده ام به کجا می روم؟ چرا و برای چه پاوزار بر اين معبر پر سنگلاخ پاره می کنم؟
دعوت و باكره هاي مقدس!
حدود هيژده سال پيش محفلي ادبي- هنري داشتيم و ماهي يك بار دور هم جمع مي شديم. يادش به خير! از جمله پيشنهادهائي كه در اين جمع مطرح و پذيرفته شد ولي هرگز جامة عمل نپوشيد، نقد و بررسي آثار دكتر غلامحسين ساعدي بود. تا آن جا كه به خاطر دارم، به جز اين حقير هيچ كسي مقاله اي در اين باره ننوشت. محفل ما چند صباحي بيشتر دوام نياورد و از هم پاشيد. باري، براي تكميل آن مقاله، مجبور شدم دوباره همة آثار ساعدي را بخوانم. حاصل اين باز خواني و بازنويسي، دفتري شد به نام « مرد روي بالكن »، مقالة « دعوت و باكره هاي مقدس» پارة ترميم شدة فصلي از همين دفتر چاپ نشده است كه از نظر شما مي گذرد. تا دير نشده بگذار اشاره كنم كه دكتر ساعدي روشنفكري مسؤل و مترقي و هنرمند خلاق و پركاري بود كه از دير باز و همواره به مسائل سياسي و اجتماعي جامعه اش حساسيّت نشان مي داد. ساعدي به خاطر قدم و قلمش به زندان افتاد، شكنجه و تحقير شد و سرانجام در زمان ولايت ملاها، به ناچار راه تبعيد را بر گزيد و تا دم مرگ عليه جهل و جور و ظلم قلم زد و يك دم از تلاش و مبارزة فرهنگي و هنري دست نكشيد. يادش گرامي باد
مکث
اگر به آن زن لبنانی بر نمی خوردم و چهرة برافروختة او را در آينة تاکسی ام نمی ديدم، به رغم اصرار و پافشاری دو سه تن از دوستانم، اين نامه را چاپ و منتشر نمی کردم. آن زن لبنانی به ياد فاجعة اخير نوار غزّه و جنايتی که دولت اسرائيل عليه مردم فلسطين مرتکب شده بود اشک می ريخت و غم و حسرت می خورد که مثل هربار، همه چيز دارد فراموش می شود. زن لبنانی بغض در گلو حرف می زد و من به نامه ای فکر می کردم که يک ماه و نيم قبل به دوستئ نوشته بودم. اين مطلب گرچه خطاب به آشنائی قديمی نوشته شده است ولی هيچ موضوع خصوصی در آن وجود ندارد و من به جز نام او و دو سه سطر از آغاز نامه، هيچ چيزی را حذف و دستکاری نکرده ام.
۸ مارس ۲۰۰۹ حومة پاريس