دوران

¶ فصلی از «دوران»

گاهی به‌ نظرم می‌رسد که این زندگی را، این روزگار را یک بار دیگر، در جائی دیگر از سر گذرانده‌ام. نمی‌دانم چرا؟ شاید ذرّات وجود من چند قرن قبل، جسم و جان شخص دیگری را ساخته‌ بوده‌اند، شخصی را که مثل من رنج می‌کشیده‌است. شاید یکبار دیگر درهیبت مرتاضی به‌ دنیا آمده‌ام و از میان رفته‌ام، نمی‌دانم، حیران‌ا‌م!

عصر امروز که گارسن با شلوار اتوکشیده‌ام وارد اتاق شد؛ ناگهان به‌ نظرم رسید که این صحنه را، سال‌ها پیش، در جائی در بیداری دیده‌ام. نه، خواب و رویا نبوده‌است، شباهت‌ها مو نمی‌زنند و جزئیات همان‌اند که بود. آیا دیوانه نشده‌ام؟ شاید دغدغه و اضطراب مداوم، بی‌خوابی و بد خوابی مخ‌ام را مختل کرده‌است. بی‌تردید جا به جائی ناگهانی، گسیختگی رشتة زندگی، سراسیمگی، آشفتگی، در به دری، دلهره و کابوس‌هایِ پلشت شبانه در این پریشانی بی‌تأثیر نبوده‌اند. آه، ترس و نکبت و تنفر! مدت‌هاست که با ترس و نکبت و تنفر همخانه‌ام، از حکومت کرکس‌ها گریخته‌ام و در این گوشة دنیا، در آنکارا هنوز گرفتار عوارض مرگبار آن هستم. به باور من، حتا اگر طاعون به مملکت می‌آمد، مردم چنین سراسیمه پا به فرار نمی‌گذاشتند.

«بچّه‌ها بشقاب پرنده! ببین، انگار به‌کرة مریخ رسیدیم؛ بشقاب پرنده رو سیاحت می‌کنی؟»

آن بشقاب پرندة نورانی کافة- رستوران بین راه بود. چند چترباز و دانشجو و بچّه مرشد که در‌صندلی‌های وسط اتوبوس نشسته بودند، هورا کشیدند. دانشجو که یک‌بار به اروپا سفر کرده بود و تجربه داشت، پوستر زنی برهنه را دور چشم مسافرها، دست به دست می‌چرخاند و در وصف اوصاف رستوران‌ها، کافه‌ها و هتل‌هائی‌که گویا آلبوم زن‌های اونجوری را در اختیار مشتری‌ها می‌گذاشتند، پر حرفی می‌کرد:

«آخ جان، جانمی، بده ببینمش.»

همه مست بودند، حتا راننده و شاکرد رانندة اتوبوس؛ چتربازها و رندانِ حریص و تشنه، در تاریکی، در محوطة گمرک و پارکینگ اتوبوس‌ها شروع کردند به ویسکی خوردن. جوانی لاغر که ریش بزی داشت، ویسکی را با ادا و طوار مضحکی، با شیشه سر می‌کشید تا خانم‌ها لابد می‌دیدند. «عرقخوری» تا توی اتوبوس ادامه داشت. بوی تند الکل فضا را انباشته بود و دماغ را می‌آزرد. بین راه، یک بار پلیس اتوبوس را نگه داشت، بالا آمد و نگاهی پر معنا و تمسخرآمیز به مسافرها انداخت و لبخند زد. همة چهره‌ها برافروخته، لپ‌ها گل انداخته و همه شاد و شنگول و بذله‌گو شده بودند، مزّه می‌انداختند و قاه‌قاه می‌خندیدند. دو‌باره عرق ملی‌ام گول کرد و به‌‌رگ غیرت‌ام بر‌خورد. نه، من ناسیونالیست و شوونیست نیستم، هیچ دشمنی و‌ کدورتی با ترک‌ها و مردم بیگانه‌ ندارم، بلکه میهن‌پرست‌ام، هر بار رفتار هموطنان‌ام را در برابر ترک‌ها می‌بینم، خود به خود تحقیر می‌شوم، حرص می‌خورم و بی‌اختیار واکنش نشان می‌دهم.

«پاسپورت افندی...پاسپورت»   

پاسپورت‌ام را تا دم دماغ افسر پلیس بالا بردم و انگشت روی ‌مهر ورودی، روی ویزا گذاشتم. خندید و گفت: ساقول!

 افسر پلیس پیاده شد و رفت، رندان و چتربازها تا نزدیک بشقاب پرندة نورانی آواز خواندند، لودگی کردند و اتوبوس را روی سرشان گرفتند. راننده از جاده کناره گرفت و توی پارکینگ، کنار اتوبوس‌ها توقف کرد و همه سراسیمه به سوی رستوران هجوم بردند و این‌بار به بهشت موعود رسیدند. رستوران غرق نور خیر کننده بود و میز و صندلی و رو میزی‌های سفید و تمیز، زیر نور چلچراغ‌‌ها می‌درخشیدند. گارسن‌های رستوران، همه پیراهن سفید، کت سفید تمیز پوشیده، همه پاپیون یا کراوات زده بودند، همه با خوشروئی و لبخند دور میزها می‌چرخیدند و از مشتری‌ها پذیرائی می‌کردند و جلو تازه وارد‌ها با ادب و نزاکت خم می‌شدند و بفرما می‌زدند. درخشش نور، سفیدی و تمیزی چنان بود که من مدتی حیرتزده بر درگاه ماندم و قدم از قدم بر نداشتم: وای چه غلغله‌ای! موسیقی شاد و ریتمیک ترکی زیر سقف طنین انداخته بود و زندگی مانند چشمه ازدل می‌جوشید. همسفرهای جوان به سوی میزی هدایت شدند و مرا صدا زدند: «استاد...»

چند نفری به کنجکاوی رو به ما برگشتند و من مانند گناهکاری پشت میز کز کردم و به لیوان آبجوی که دوستان سفارش داده بودند، خیره شدم. نه، من از قدیم و ندیم میل و رغبتی به آبجو بشگه نداشتم، حتا در زمان شاه که آبجو بشگه ارزانتراز آب خوردن بود، هرگز لب نمی‌زدم، آبجو به مزاج من نمی‌ساخت و اگر می‌خوردم لخت و لمس و بی‌حس می‌شدم:

«به به، استاد، تو که تسبیح آب می‌کشیدی؟ ها؟ نالوطی، کلک، 

پس چرا این‌جا که رسیدی آبجو سفارش دادی؟»

مرد سیاه مست روی پا بند نبود، هر بار دست به دوسیة صندلی می‌گرفت، لیوان آبجو را مستانه سر می‌کشید، لوتلو می‌خورد، دور میزها می‌چرخید، لغز‌و متلکی می‌پراند و مزاحم مشتری‌ها می‌شد. مردک بس‌که مشروب خورده بود، مثل لبو سرخ شده بود، پیشانی‌اش عرق کرده بود‌و به تذّکر مؤدبانة گارسن‌ها اهمیت نمی‌داد. مرد سیاه مست را باز شناختم، بله، همان شخصی بود که در سالن ترانزیت مرا به خون‌سردی، بی‌تفاوتی و بی‌خیالی فراخوانده بود.

«تو انگار متوجة لّب مطلب نشدی آقای عزیز»

«دست وردار، کوتاه بیا، بذار حال کنیم»

«آخه ما ایرانی هستیم، دیگرون چه قضاوتی می‌کنن.»

«حالا نوبت تو شد که بری بالای منبر، ایرانی، خب که چی؟»

«برو بشین سرجات، آبروی مملکت ما رو می بری»

«مملکت ما دیگه آبِ ته نداره چه برسه به آبرو، آخوندها ریدن به آبروی این مرز پرگهر، من ریدم به عمامة آخوندها، ولم کن... ولم کن...»

صدائی مانند رعد زیر تاق پیچید و بند دلم لرزید:

«مردک، بیا بتمرگ یه گوشه و آبجو کوفت کن»

رو به صدا برگشتم، چقدر آشنا بود. دروازه بان دست روی شانه‌ام گذاشت و گارسن‌ها مرد سیاه مست را بردند، گیرم دوباره برخاست و توی رستوران راه افتاد. چشم آبی گفت:

«ولش کن، داره اینجوری حال می‌کنه»

«کی بود نعره کشید؟ کجا رفت؟ چه صدائی!»

«بی‌خیال، زوار سوریه‌ست، شهید زنده‌ست! بد بخت یه پا نداره، لابد تو جبهه جا گذاشته، کاروانسالار اونو برد. سلامتی»

«شهید زنده با این ارقه‌ها بر خورده؟»

دروازه بان آهسته گفت:

«پیروان امام سیزدهم همه شون از دم لات و لوت و ارقه‌ن، آره، این جماعت آب نمی‌بینن وگر نه شناگر خوبی هستن.»

چشمابی لیوان‌اش را برداشت، بالا برد و چشمک زد:

«برو بالا استاد، سلامتی، منو باخ، از خودت بیا بیرون.»

«سلامتی. این مردک حالمو گرفت»

مردک پول کنار گذاشته بود، جریده به ترکیه می‌رفت تا عشق و «حال» می‌کرد. من به چه حقی عیش او را منقض می‌کردم؟ ایران، وطن؟ ایران برای چنین آدمی و برای امثال او چه اهمیّتی دارد؟ عرق ملّی؟ مگر ما ملّت شده ایم؟ بیش از یک قرن از انقلاب مشروطه گذشته است و پس از یک قرن هنوز ما را «امّت مسلمان» می‌نامند، امت همیشه در صحنه که چشم به دهان امام سیزدهم دوخته‌است، مقلد، مقلد امام است، پشگل‌های امام را نخ می‌کشد و به‌‌گردن‌اش آویزان می‌کند. کجائی مرد؟ آزادی؟ کدام آزادی؟ مگر این جماعت درک درستی از آزادی دارند؟ مگر اجازه دادند تا درک درستی از آزاد و دمکراسی پیدا کنند؟ به‌گمان آن‌ها اگر آخوندها در کافه‌ها، عرق فروشی‌ها و فاحشه‌‌خانه‌ها را گل نگرفته بودند، اگر دیسکوها و دانسینگ‌های بالای شهر دایر بود، اگر تلویزیون «پشم و شیشه» نشده بود و به ‌‌جای موعظه، عزاداری و نوحه ‌خوانی مدام، کاف‌ شو، ساز و آواز کوچه باراری پخش می‌شد، اگر گندم و برنج و خوار‌بار از کشورهای بیگانه وارد می‌کردند، اگر همه چیز جیره ‌بندی نشده ‌بود، در ‌این صورت آزادی بود و اگر آزادیخواهان گله ‌گله اعدام می‌شدند، کک‌شان نمی‌گزید. این‌همه در زمان شاه بود و مردم انقلاب کردند، چرا؟ کجای کار می‌لنگید؟ مردم برای نان و آزادی به خیابان‌ها ریختند، شهید دادند و هزینه سنگینی پرداختند،

گیرم به جای این‌همه ‌‌آخوندها آن‌ها را به بیضة  «اسلام» حواله دادند:

«امت مسلمان برای خربزه انقلاب نکرده، کارگر؟ خدا هم کارگر است، نگید کارگر،‌ کارگر، نگید اقتصاد افتصاد، اقتصاد مال خر‌است، اسلام، بیضة اسلام باید حفظ و سیانت بشد. اسلام در خطر است...»

 انقلاب؟ انقلاب! در ‌میهن عزیز انقلاب شد و مرده‌خورها از کنج تاریک و نمور حجره‌ها بیرون جستند و مانند خوره به جان مردم افتادند. اصحاب کهف با لوث همة مفاهیم، مسیر انقلاب را رو به مرداب کج کردند، حتا آزادی‌های مدنی و حق زندگی را از مردم ما گرفتند و ننگ و نفرت و ادبار به ارمغان آوردند. حالا این‌مردم در جستجوی زندگی آواره شده‌اند و فوج فوج مهاجرت می‌کنند و یا این‌همه مشقت می‌کشند و رنج راه دراز را بر خود هموار می‌سازند و به کشور ترکیه و کشورهای همسیانه به دنبال عیش و نوش، تفریح، عرقخوری و خانمبازی می‌روند. در این سفرها الواطی می‌کنند‌و هزینة سفر را با خرید و فروش سقز، پسته و دمپائی در می‌آورند و لابد چند دلار به ‌ایران برگردانند و در بازار آزاد هردلاری شصت تومان می‌فروشند. ملاها نگران سیل مهاجرت نیستند، بلکه دلواپس خروج ارز ند و هر بار قانون جدیدی وضع می‌کنند. این روزها، به ‌همین نیّت، خروج از مرزهایِ زمینی را هر چهار ماه یک بار اعلام کرده‌اند و در سال‌ هر نفر حق ندارد بیش از پانصد دلار از مملکت خارج کند. گیرم دلارها پیش و بعد از انقلاب خارج شده‌اند و این روزها نیز «از ما بهترون» که دست اندر کارند، با هزار و یک بهانه، ترفند و تمهید ارز خارج می‌کنند. غرض آشفته بازاری است که مگو و مشنو: انقلاب، انقلاب... نه، مملکت نابود می‌شود!

آی، آی، چه هجرت غم‌انگیزی!

مهاجرت، جا به‌‌جائی بی‌نظیر تاریخی مردم ما! از هر گوشه و کنار این مرز بوم راه افتاده‌اند و دارند می‌روند. از هر قشر و قماشی، پیر و جوان، بهائی، یهودی و حتا مسلمان. آخوندها انگار ازاین مهاجرت چندان ناراضی نیستند، هرچه بیشتر «ناراضی‌ها» بروند، آن‌ها زمان بیشتری بر خر مراد سوار خواهند بود. جوان‌های با استعداد، نخبه‌ها، پزشک‌ها، مهندس‌ها و متحصصین، همه می‌روند، و چرا نروند؟ اگر نروند زندگی‌شان هرز می‌رود. همه ‌از اختناق و خفقان و از جنگ بی‌معنی به‌تنگ آمده‌اند، نه، در آن دیار جای نفس کشیدن و جایِ جنبیدن نیست؛ همه جا را بسته‌اند و تنها دری که به روی جوان‌ها و مردم ما باز است در مساجد، زیارتگاه‌ها و‌ جبهه‌های جنگ‌است و بس. آخوندها در دنیا را بسته اند و در آخرت را بازگذاشتند.

هیچ افقی برای هیچ کسی نیست. چشم اندازی نیست، نه، هیچ مفری نیست. از بام تا ‌شام از بلندگوهای مساجد، رادیو، تلویزیون، منابر و تکایا و بر سر هر کوی و برزن و هر گذری قارقار شوم این کلاغ‌ها به گوش می‌رسد، اصحاب کهف صبح تا شب، به عوامفریبی مشغول‌اند و اوراد کهنة و مورریانه خوردة دوران رمه شبانی را، خرافه‌ها، خرعبلاب و اراجیف را با جادوگری، با توسل به زور سرنیزه و تعزیز، به گوش مردم فرومی‌کنند و بر این باورند که تنها مذهب شیعة اثنی عشری، این قبای مضحک و شندر پندری، میراث اعراب بدوی، زیبندة  قامت بلند بالای مردم ماست.

این جانوران برای هر مفهومی قالب و کلیشه‌ای دارند، اگر در این

قالب نگنجی، ترا با ضرب و زور می‌گنجانند و قالب می‌گیرند، به ‌این امید که پس از مدتی به مرور تغییر کنی و شکلِ کلیشه‌های آن‌ها بشوی. مردم ما در تمام حوزه‌های سیاسی، احتماعی، فرهنگی، هنری و مدنی و شخصی حتا به‌ تنگنا افتاده‌اند، این قالب‌ها و کلیشه‌ها روح و روان آن‌ها را بیمار و کدر کرده‌است، کدر می‌کند، روان را مثل سوهان می‌تراشد. نه، مردم حق ندارند دوست بدارند، عشق بورزند. شاهد: سانسورچی‌هایِ حکومت جلادها با صراحت و وقاحت به من گفتند:

«مسألة عشق رو از این فیلمنامه حذف کنید»

«صاحب نظران تلویزیون!!»، آخر هر ماه در طبقة نهم تلویزیون جلسه می‌گذاشتند، بیست و دو نفر، اهل بخیه، باضافة دو عدد پاسدار، دور سالن بزرگی که به دادگاه نظامی بی‌شباهت نبود، روی صندلی‌های راحتی می‌لمیدند و دادگاه و محاکمة نویسنده شروع می‌شد. کارگردان مزوّر و دو دوزه باز، که نرم به زیر دندان‌ها آن‌ها می‌رفت، با حکومت کنار آمده بود و همه چیز را در جهت منافع‌اش توجیه می‌کرد، آن نرم تن، نُه ماه تمام مرا با فیلمنامه به طبقة نهم می‌برد تا مانند متهم ردیف اوّل رو به روی پاچه ورمالیده‌های نان به نرخ روز خور می‌نشستم و به‌پرسش‌های مهمل آن‌ها جواب می‌دادم و پیشنهادات ابلهانة آن‌ها را در فیلمنام‌ام رعایت می‌کردم. حذف، سانسور! نه ماه تمام. نه ماه! سرانجام رئیس بخش اجتماعی، جناب محمدی که به تازگی ویلائی در ایتالیا خریده بود، حرف آخر را زد:

«شما نقش قهرمان اصلی رو به زن دادین، باید بدین به مرد»

از آموزش و پرورش پاکسازی و اخراج شده بودم؛ کارگاه‌ آهنتاب بسته شده بود؛ تا نوک دماغ‌ام بدهکار بودم، ممر درآمدی نداشتم، درمانده بودم و بنا به پیشنهاد دوستی آن فیلمنامه را نوشته بودم تا شاید گشایشی می‌شد. نه ماه تمام در این وضعیّت، هر ماه از شهریار به تهران می‌رفتم و

در طبقة نهم با آن‌ها چانه می‌زدم. گیرم نشد. سرانجام کف کردم:

«آقای محمدی، من از خیر این فیلمنامه گذشتم، از شما بخیر از ما به سلامت. نه، آقا، نه، من پزشک جراح نیستم.» 

از جا برخاستم، کارگردان دست رو فیلمنامه گذاشت و مثل هربار با کرنش و به خوشخدمتی به «برادرها» لبخند زد. محمدی گفت:

« قهر نکنین برادر، ما می‌خوایم این فیلمنامه رو بسازیم»‌

طولی نکشید که به ناچار جلای وطن کردم. فیلمنامة مثله شده و ابتر در دست کارگردان ماند و من نفهمیدم چگونه با آن جماعت کنار آمد و چه بر سر فیلمنامه و قهرمان زن آورد*.

باری، عشق را حذف کردند و من آواره شدم.

این چند کلمه کافی‌است تا به ماهیّت جانوران ما قبل تاریخ پی ببرید. کفتارها عشق و انسانیّت را در وطن من به‌هلاکت رسانده‌اند. زندگی با مرگ، عشق با نفرت، جا عوض کرده‌اند. این مرده‌خوارها مدام مرگ و نفرت را در‌کوچه و بازار جار می‌زنند: شهادت، شهید! مرگ، مرگ در کوچه و پسکوچه‌‌ها پرسه می‌زند و به فتوای امام خمینی خون می‌طلبد، خون:

«تو امسال سهم خونت را نپرداخته‌ای، از آغاز جنگ تا حالا چند تن از فرزندانت شهید شده‌اند، سه تن؟ کافی نیست، چهارمی را به جبهة جنگ حق علیه باطل بفرست»

من هرگز از این جانوران ماقبل تاریخ نشنیدم که در جائی در بارة زندگی، شادمانی و سرور حرفی بزنند و یا در بارة عشق و دوستی، در بارة مهر و محبّت موعظه کنند. نه، آن‌ها از حد غرایزشان فراتر نرفته‌اند؛ عمری با غرایزشان زندگی کرده‌اند، و لاجرم به دنیا و مسائل اجتماعی و مردم از همین زاویه نگاه می‌کنند. اخلاق و احکام مذهب آن‌ها نیز از غرایز آدمی و از شکم و زیر شکم فراتر نمی‌رود. چنین موجوداتی مردم ما را به اسارات گرفته‌اند و دمار از روزگار آن‌ها در آورده‌اند. مردم، به ویژه جوان‌ها دچار خفقان، نفس تنگی، عصبی و بیمار شده‌اند، جوان‌ها حریص و هار شده‌اند، تا سایة عسس و گزمه‌ها را دور می‌بینند، تا از مرز می‌گذرند و تا آن سقف سربی سنگین از روی سرشان برداشته می‌شود و به آزادی مدنی می‌رسند، مثل فنر از جا می‌جهند، تعادل‌شان را از دست می‌دهند و چنین رفتاری از آن‌ها سر می‌زند.

«بازکه رفتی تو فکر، حواست کجاست، به چی نگاه می‌کنی؟ چرا

غذا نمی‌خوری، سرد شد.»

«می‌خوام ببینم شهید زنده برگشت یا نه؟»

در آن کافة تمیز و نورانی، بر خلاف دیگران از مشروب و غذا و موسیقی و فضا لذّت نمی‌بردم، نه، به من نمی‌چسبید، مدام با دلواپسی دور و برم را می‌پائیدم و مواظب هم میهنان عزیز بودم. انگار من به تنهائی، یک تنه، مسؤل آبرو و حیثیّت مملکت‌ام بودم. نه، هیچ کسی دلواپس ایران و ایرانی نبود.

«کجائی؟ بخور، مردم اومدن بیرون تا بخورن و کیف کنن.»

درویش بلند بالا، نگاهی گذرا به ما انداخت و پشت میز نشست:

«یا الله، با اجازة شما...»

گیس پریشان و رها و ژولیده؛ گالش و عینک و توبره، چه هیکلی، یا مولا! انگار دار منصور! و چه بوی گلابی...

«هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم»

«عطار مراد مولای رومی بوده نیک مرد، ما هم به مولا دلخوشیم،  اگه قسمت بشه، می‌رم به پابوس مولا، به قونیه »

«منظور شما لابد مولانا جالالدین بلخی ست؟»

«بلخی، رومی، همه می‌گن مال ماست، مولا متعلق به همه‌ست»

در راه، توی اتوبوس با‌ درویش آشنا شده بودم و فهمیده بودم که مرد متمولی بود و چند دهنه دکان نانوائی داشت و از این گذشته، پدر زن کشتی‌گیر سنگین وزن ایران بود و به آن افتخار می‌کرد.

«درویش، اگر اشتباه نکنم یک تُن وزن داری»

«خیر، نه والا، هشتاد و هشت کیلو بیشتر نیستم، دادمادم صد و پنجاه کیلو وزن داره، داماد عزیزم...»

درویش خوش‌خلق، خوش مشرب و خنده رو بود، ساده و راحت،

رها و آسوده‌خیال بود، گیرم رفتار، گردار و گفتارش آگاهانه بود و با آن‌چه که من در ‌بارة عرفان و اهل تصوف ایران خوانده بودم، شباهت و سنخیتی نداشت. نه، درویش بایزید بسطامی و شبلی نبود. آدمی کم سواد و سطحی بود و اشعار مثنوی را غلط می‌خواند. در سالن ترازیت، وقتی مأمور گمرک توبره‌اش را بازرسی می‌کرد، از کوره به‌‌ در رفت، سخت بر آشفت، محتوای توبره اش را با عصبانیّت بیرون ریخت و هر کدام را به سوئی انداخت:

«قاچاق؟ آقا، درویش ترک دنیا و تعلقات دنیوی گفته، درویش رو با قاچاق و این مزخرفات چکار؟»

درویش دم به تله نداد و با ما مشروب نخورد. مرد سیاه مست دو باره از جا برخاست و تلوتلو خوران رو به میز ما آمد:

«درویش جان، من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه / صد بار تو را گفتم، کم خور دو سه پیمانه.»

گارسن او را برگرداند. درویش دستی به مهر روی شانه‌ام گذاشت، از جا برخاست و رفت تا چرخی بزند و هوائی بخورد. دروازه بان پرسید:

«او را چطور می‌بینی؟»

«عامی و سطحی‌ست، دریائی به عمق یک بند انگشت...»

سرم بفهمی نفهمی گرم شده بود؛ هر چه در بارة عرفان و تصوف

خوانده بودم، از دیوژن یونانی بگیر تا منصور حلاج و انالحق و مرتاض‌های هندی گفتم و گفتم و هر‌چه در چنته داشتم، روی سفرة اخلاص ریختم. مخلص کلام این که در مملکت گل و بلبل ما هر بار که زمانه خونریز شده بود، مردم با فرهنگ و فرهیخته که از رویاروئی با واقعیّت هراس داشتند و از سوئی، از حّل مشکلات جامعه و انسان ابوالبشر عاجز بودند، به گوشة عزلت و خانقاه پناه برده‌، خرقه و پشمینه بسر‌کشیده و به بهانة تزکیة روح، شانه از زیر بار مسؤلیّت اجتماعی خالی کرده بودند. خلاص!

«شما انگار این فرقه رو نمی پسندین؟»

« من چه بخوام چه نخوام، از عرفان و تصوف این مملکت ارث بردم، منتها صوفی و درویش نیستم.

«محسن، شیر فهم شدی یا نه؟ دست وردار»

«منظور آقا کشکول گدائی دستش نمی‌گیره، تبرزین رو دوشش نمی ذاره و مدح علی رو نمی‌گه»

«بی بخار، تو باز نطق کردی؟»

«درویشی به نظر من شکل تحریف شدة تصوّفه، ربطی به عرفان نداره. در تصوف چشم پوشی از لذت‌های دنیا و مافیها و تذکیّة نفس هدف نهائی‌ست. مبارزة مداوم با نفس امّاره. آخه چرا آدم باید با نفس‌امارّه مبارزه کنه و اونو بکشه. نَفس ‌کُشی، خود کُشی‌ست. این‌کار حتا اگه ممکن باشه، بی‌معنی‌ست. نه، خلاف سرشت و طبیعت انسان و خلاف طبیعته. با تزکیة نفس نمی‌شه انسان و جامعة انسانی رو اصلاح کرد. نه، باید نیازهای مادی و معنوی‌انسان و جامعه به‌ طور طبیعی بر آورده بشه، در غیر این صورت انسان بیمار می‌شه. با انسان‌های‌بیمار جامعه هم بیمار می‌شه. این جماعت شیپور رو از سر گشادش باد می‌کنن...»

انگار بیرون از «بشقاب پرنده» دعوا و درگیری شده بود، آن نعرة

رعد آسای آشنا توی محوطة پارکینگ پیچید: «مردک!».

 از جا برخاستم و به کنجکاوی از پشت شیشه سرک کشیدم. زوّار سوریه در تاریک روشنی پارکینگ توی ‌هم می‌لولیدند و هیاهو می‌کردند مرد سیاه مست تلوتلو می‌خورد، گویا با شهید زنده دست به یقه شدهبود. شهید زنده، به چوب زیر بغل‌اش تکیه داد، مشتی به پیشانی حریف کوبید و راه افتاد: «مردک!»

 مرد سیاه مست، یکدور، دورخودش چرخید، به پشت افتاد و از

جا جنب نخورد.