یاداشت ها...شکم گرسنه
شکم گرسنه ایمان ندارد
دیروز غروب دو مرد شندری پندری بی خانمان را دیدم که در پیاده رو، کنار بولوار «سن میشل» پاریس، در سرمای استخوانسوز روی تشک مچاله شده و چرکی پریج کرده بودند و آهسته با هم حرف می زدند. یک دم پاسست کردم و عکسی از خرت و پرت های مختصر آنها که توی گاری سیمی، در درگاه خانه ای گذاشته بودند، گرفتم و سر به زیر گذشتم.
گیرم چهرۀ کبود آن دو مرد بی خانمان و رنج بی سر پناهی و بی خانمانی تا مدتی با من بود و خیال ام آرام آرام تا آن سر دنیا، تا میهن ام رفت و مثل هربار اینجا و آنجا سرگردان شد. در زمانة ما دنیا کوچک شده است و در یک دم، در یک چشم برهم زدنی می توانی از پاریس به ایران برگردی، به کشور نفت خیز و ثروتمندی که شهروندهای درمانده، آواره، بیکار، بی خانمان، بی سرپناه و کارتن خواب آن از شمار بیرون است، و شماری شب ها توی گورهای خالی میخوابند و بچه های گرسنه و پیرزنها و پیرمردهای از کار افتاده، سطل های زباله را به دنبال نان زیر رو می کنند. شگفتا که مردم در آنجا و دراینجا، از کنار این همه بی تفاوت می گذرند، و هیچ کسی یک دم به تماشا درنگ نمی کند و از خودش نمیپرسد چرا درکشور ثروتمند فرانسه، پنجمین کشور ثروتمند دنیا، هنور بسیار و بی شمارند کسانی که در سرمای زمستان، توی پیاده رو، زیر پل ها، کنار اتوبان ها زیر شندر پندرهای چرک، کثیف و بویناک می خوابند؟ کسانی که کار می کنند ولی قادر به پرداخت کرایه خانه نیستند و درجنگل توی چادر می خوابند. چرا شب ها برای یک وعده غذای گرم، ساعتها در سرما سرپا می ایستند تا انجمنهای خیریه مسیحی از سر دلرحمی و دلسوزی کاسه ای سوپ و لقمه نانی به دست آنها بدهند. انگار در دنیای وارونه بی سر پناهی و بی خانمانی عادی و طبیعی است و جای هیچ پرسشی برای انسانهای متمدن باقی نمی ماند. با اینهمه، مردم کشور فرانسه، نسبت به سایر کشورهای اروپائی به نا رسائی ها و معضلات و مشکلات اجتماعی حساستر هستند، زودتر و بیشتر واکنش نشان میدهند و تقریبا آخر هر هفته به مناسبتی تظاهرات و راه پیمائی می کنند. منتها تا آنجا که من در این سی و چند ساله شاهد بوده ام، چندین رئیس جمهور راست و سوسیالیست آمدند و رفتند، دولت ها و نخست وزیرها عوض شدند، گیرم اوضاع هرگز عوض نشد. بلکه بدتر و بحرانی شد: حزب راست افراطی، فاشیست و راسیست که در زمان ورود ما به فرانسه، (سی و هشت سال پیش) نزدیک به دو درصد رای داشت، این روزها دومین حزب قدرتمند فرانسه است و بیش از هشتاد و اندی نماینده در مجلس شواری ملی دارد. لابد جامعه شناس ها، مردم شناس ها، فیلسوف ها، نویسنده ها، روزنامه نگارها و تئوریسین های اقتصادی و سیاسی و متخصصین به علل درماندگی دولت های رنگارنگ، چون و چرائی عدم کار آئی آنها بهتر از من واقف هستند، این جماعت مدام در تلویزیون ها و رادیوها و میتینگ ها، حرف میزنند، اینجا و آنجا می نویسند و مناظزه می کنند و هوار می کشند، با وجود این هیچ کسی دست به ترکیب نظام و سیستم نمی زند (نه، از هر حرکت رادیکال و رادیکالیسم، مثل جن از بسمالله می ترسند) در نتیجه، کلان سرمایه دارها سال به سال پروارتر میشوند، قیمت خواربار و مایحتاج ضروری مردم ماه به ماه بالاتر می رود و قدرت خرید مردم روز به روز پائین و پائین تر میآید و مردم فقیر، روز به روز فقیرتر می شوند و بی خانمان ها بیشتر. صد البته در این کشور آزادی و دمکراسی هست و شما حق دارید هر روز، به هرشکلی که مایلید، در خیابان ها شعار بدهید و اعتراض و انتقاد کنید، پلیس شما را دستگیر نمیکند و به جرم دشنام و بی حرمتی به رهبر و رئیس جمهور بهزندان نمیاندازد، نه، آزادی کامل وجود دارد. منتها برای حرف های تند و تیز، نقد و اعتراضات شما تره خرد نمیکنند، گوش شنوائی نیست و هر سال با اعلام رقم های نجومی سودی که کلان سرمایه دارها برده اند، به ریش مردم فقیر می خندند، بله، بورژوازی بعد از اعدام کموناردها و شکست «کمون پاریس»، با تمسخر به مردم نیشخند و زهرخند زده است، پوزخند می زند و بی دغدغه و بی واهمه به راه اش ادامه می دهد
باری، بی تردید نمی شود مملکت ما را با فرانسه مقایسه کرد، به قول عرب «قیاس مع الفارق» است، منتها این حقیقت را نباید نادیده گرفت که اگر چه سقوط و سرنگونی حکومت اسلامی هدف مردم، شرط اول است و اهمیت دارد، ولی نوع حکومتی که جانشین می شود، بیشتر از این اهمیت دارد. به همین دلیل روشن بازگشت نظام پادشاهی، آن نظامی ثروت ملی را غارت کرد و به سرمایه های خارجی اجازه داد تا از همه جای دنیا بیایند و غارت کنند، خطرناک است. من از دمکراسی و آزادی با جان و دل جانبداری و دفاع می کنم و درک دریافت خودم را از شعار «زن، زندگی و آزادی» دارم، مشروط به این که «عدالت اجتماعی» در این میانه از یادها نرود و قربانی نشود. به باور من، چند میلیون نیروی کار و بیکار فرانسوی، آن مردمی که بناچار در پیاده رو خیابان ها، زیر پل ها و در جنگلهای حومه می خوابند، آن مردمی که نیازمند یک وعدة غذای گرم هستند و شب ها در سرما به انتظار پابه پا می مالند، آن مردمی که ساعت ها صف می بندند تا شب جائی در خوابگاه انجمن خیریه پیدا کنند، هرگز آزاد نیستند و اینهمه نشان میدهد که آزادی و دمکراسی بدون عدالت اجتماعی، دردی از آنها درمان نکرده است و تا در بر همین پاشنه می چرخد، درمان نخواهد کرد. نه، شکم گرسنه ایمان ندارد.
.................................................................
خانه خراب
در آن دیار و در میان مردمی که من بزرگ شدم، اصطلاح «خانه خراب» را مردها در گفتگوهای دوستانه و اغلب به شوخی، به زبان می آوردند و تا آن جا که به یاد دارم، قصد و غرض سوء و منظورخاصی از ادای این دو کلمه نداشتند، با این همه اشاره به خرابی داشت و شاید به همین دلیل پس از نیم قرن هنوز در خاطر من مانده است، هر بار شاهد خراب کردن و کوبیدن خانه ای بودم، حتا اگر صاحب آن را ندیده بودم و نمی شناختم، حزنی ملایم به سراغ ام می آمد و هر بار در این شهر خانه ای می ساختند، اگر گذرم به آن سو می افتاد، بی اختیار پا سست می کردم و مدتی با احساسی خوشایند به تماشا می ایستادم و روزهای دیگر هنگام پیاده روی، راهم به آن سو را کج می کردم، به سرکشی می رفتم تا پیشرفت کار ساختمان را از نزدیک می دیدم. باری، امروز صبج که از پنجرة آشپرخانه به کارگرهای ساختمانی و ماشین بتون ریزی و سیمانکاری آن ها نگاه می کردم، دوباره به یاد اصطلاح «خانه خراب» و عکسی افتادم که دوستی به تازگی از ایران فرستاده بود و نوشته بود: همراه دوستان به دولت آباد رفتیم تا خانه و زادگاه محمود را میدیدیم. در آن تصویر چهارمرد، زیر آفتاب، روی یک قواره زمین صاف و پشت به دیوار شکسته ای ایستاده اند و اثری از خانه نیست، خانۀ ما را که گویا قرار بود تعمیر می کردند و به یادگار نگه می داشتند، مرد «اسلام پناهی» صاحب شده بود و تا اثری از «کفار» باقی نماند، خراب کرده بود. آن مرد مؤمن و متدین خانه را کوبیده بود و من بیهوده به عکس خیره مانده بودم تا بام های گنبدی و بادگیر آشنا را می دیدم و کبوترهایم را روی هرۀ دیوار به یاد می آوردم. من در آن ده و آن خانه بزرگ شده بودم، آن خانه با گذشتۀ با کودکی و جره گی من گره خورده بود و خبر ویرانی آن مرا پریشان کرد. خانۀ دوم را اگر چه در زمان جنگ، جیره بندی و تنگدستی باخون جکر ساخته بودم، ولی بیش از یک سال و چند ماه زیر سقف آن زندگی نکرده و مجبور به فرار شده بودم، به آن خانه در ملک روی خو نگرفته بودم، شاید به همین دلیل وقتی دوستی نوشت خانة شما را کوبیدند و خراب کردند، یکه خوردم و از گذر بی رحمانۀ زمان و دیگر شدن زمانه به فکر فرو رفتم: آه، عمرم گذشته است! گیرم خبر خرابی آن خانه، به اندازة این عکس و زمین هموار مرا از رگ و ریشه تکان نداد. بی شک اگر این عکس و زمین هموار را نمی دیدم، به یاد مردم ولایت و تکیه کلام «خانه خراب» نمی افتادم و به خانه خرابی مردم نمی رسیدم: بی تردید این دو کلمه ریشه درگذشته ها و درتاریخ ما دارند. گوئی خانۀ رعیت، گارگر و مردم زحمتکش در طول تاریخ هرگز آباد نبوده است. در زمان شاهنشاه آریامهر بزرگ آرتشداران، من این خانه خرابی را در چهار گوشة ایران، از نزدیک، به چشم دیده بودم و شاهد ابتذال در همۀ عرصه ها، از جمله هنر بودم، گیرم در دوران حکومت ننگ و ادبار اسلامی مردم ما بیشتر از دورۀ «تمدن بزرگ» خانه خراب شده اند و به خاک سیاه نشسته اند و ابتذال گسترده تر و فراگیرتر شده است. آخوندها خرابکاری، خرافات، ابتذال و سیاهکاری را به حدّی رسانده اند که جنایتکاران و سیاهرویان دیروزی، تاریخ را آشکارا و با وقاحت تحریف می کنند و خود را «رو سفید» نشان می دهند. این خاندان و اعوان و انصار آنها اگرچه با داوری تاریخ از اسب افتاده اند، ولی از اصل نیفتاده اند؛ هنوز همان فرهنگ و همان ادبیات را با خود حمل می کنند و اگر کسی در انتقاد آنها لب از لب بردارد، اگر کسی به شیادی و فریبکاری آن ها اشاره ای بکند، به شیوه های شناخته شده متوسل می شوند، در صدد ارعاب منتقد بر می آیند و لب های او را با سوزن هتاکی، اتهام و فحاشی می دوزند. نه، خانم ها و آقایان، این ره که می روید به ترکستان است. مردم ما در دوران شاه و شیخ خانه خراب شده اند، شاه را از مسند قدرت پائین کشیدند، شیخ را نیزاز مبنر خلافت پائین خواهند کشید و اینبار با تکیه بر تجربیات گذشته، سرنوشتشان را خودشان رقم می زنند.
..............................................
یا به تشویش و غصه راضی شو
یا جگر بند پیش زاغ بنه ( سعدی)
...آن انسان زیبایِ افسانهای و افسانهها که قرنها پیش مهربانی، برادری و برابری آدمها را همه جا موعظه میکرد، در بالای تپة جلجتا بر صلیب چوبی بزرگی که خود بسختی به دوش کشیده بود، مصلوب شد و تاریخ ثابت کرد که با موعظه و پند و اندرز مسیحائی انسانها مهربان، برابر و برادر نمیشوند. نه، کینه، نفرت و دشمنیِ آدمها ریشه در منافع مادی و معنوی آنها دارد. آری، جامعه انسانی طبقاتیاست، انسانها در همه جای دنیا آگاهانه یا به طور غریزی، از منافع طبقة خویش دفاع میکنند؛ انسانها در طول تاریخ به خاطر منافع طبقاتی خویش جنگیده اند و میجنگند و به باور اندیشمندان، تاریخ بشریت را مبارزة طبقات متخاصم جامعه ساخته است و این روزها دارد میسازد. بنا بر این من اگر چه همواره به انسان و انسانیّت باور داشتهام و هنوز باور دارم، ولی مانند «اومانیست» ها خوشباور نبودهام و نیستم و میدانم در کجای این دنیا ایستاده ام و از کجا به جامعة انسانی و به انسان نگاه میکنم. نه من هرگز مسیحا، ساده لوح و خوشباور نبودهام و نیستم و دریافتهام که چرا آدمها، حتا برادرها با هم من برابر و برادر نیستند و چرا و به چه دلایلی در جامعة طبقاتی نمیتوانند برابر و برادر باشند. این برادری صوری فقط درادیان وجود دارد، (برادردینی) من در این عمر دراز به تجریه فهمیدهام تا زمانی که دَرِ دنیای وارونة ما بر این پاشنه میچرخد، این روند ادامه خواهد داشت و با موعظه مهر و محبت عیسا، هفت فرمان موسا و احکام فرقان مصطفا و پند و اندرزهای زرتشت فرزانه هیچ چیزی در این دنیا تغییر نخواهد کرد و آدمها با پند و اندرز و نصیحت عوض نخواهند شد. بنا به شهادت تاریخ، هر زمان پای منافع مادی و معنوی به میان آمده است آدمها مهر و محبّت، برابری و برادری و انسانیّت را به کنج تاریک فراموشخانه سپرده اند و حقیقت را به سادگی در این راستا به مسلخ برده اند و به راحتی تیغ بر گردناش گذاشته اند. باری، با توجه به آنچه که به اختصار آمد، من از پندار، گفتار و کردار آدمها و دراین روزها توهین و تحقیر هواداران و جانثاران شازدۀ منتظرالسلطنه و آرزومندان بازگشت نظام شاهنشاهی، تعجب و حیرت نمیکنم و دیگر هیچ واکنشی، هیچ اتهام و دشنامی و تحقیری مرا به شگفتی وا نمیدارد. نه، من میدانم که از آدمیزادة شیرخام خورده هرکاری ساختهاست و مرتکب هر جنایت، شقاوت و شناعتی میشود و آن را با «ایدئولوژی» توجیه می کند. من می دانم چرا آن قماش مردمانی که کینة تاریخی به روشنفکران، به اهل فرهنگ و هنر مترقی داشتهاند و دارند، حقیقت را با وقاحت کتمان میکنند و چرا مردمانی سفله، حسود و تنگ نظر حقیقت را بر نمیتابند و چرا شماری با زبان چرک، اهانت، هتک حرمت، افترا و تهمت حقایق و تاریخ را تحریف میکنند. باری، هر نویسنده، شاعر، اهل قلم و هر «روشنفکری» جائی در جامعهاش دارد و مردم او را دیر یا زود داوری و قضاوت خواهند کرد. در جامعة پر تب و تاب و بحرانی ما که همه چیز، ازجمله هنر و ادبیات، با سیاست گره خورده و رابطة تنگاتگی با آن پیدا کرده است، آثار و کار هنری نویسنده و شاعر و ارزشهای هنری و فرهنگی هنرمند تحت تأثیراین فضای متشنج قرار می گیرد و از یادها میرود؛ اغلب به جای آثار هنرمند، معایب، کم و کاستیها، اشتباهات، رفتار سیاسی، نقش و برخورد او با حکومت وقدرت سیاسی عمده، بزرگ و گاهی حتا برزگنمائی میشود و اینهمه در داوری و قضاوت مردم عاصی، عصبانی و شکست خوردة ما نقش تعیین کنندهای پیدا میکند. اتفاقیکه بارها افتادهاست و نویسندگان وهنرمندان زنده و مردة میهن ما از این رهگذر آسیبها دیدهاند و لطمهها خوردهاند. باری، من منکر این واقعیت نیستم و اگر چه هضم آن دشوار است و گاهی دچار غولنج میشوم، ولی چون و چرائی اینگونه برخوردهای یک جانبه و سطحی را درک میکنم و میفهمم. نویسنده و شاعر، انسانی اجتماعی و بناگریز- خواه ناخواه، چه بخواهد، چه نخواهد، چه بپذیرد و چه نپذیرد- سیاسیاست و در نتیجه بنا به جایگاه و موضعی که در جبهة مردم، حکومت و قدرت سیاسی بر میگزیند، به مرور زمان، موافق و مخالف، دوستان و دشمنانی پیدا میکند. نویسنده اگر با جسارت، شهامت و شرافت به حقیقت وفا دار بماند، و بنا به مصلحت زبان به کام نگیرد وحقیقت را به مردم بگوید، بی تردید، دیر یا زود دشمنان مردم دشمن اومی شوند. نویسنده اگر از دشمنان مردم، از هتاکی ها، فحاشی ها، تهمت و افتراهای آن ها بترسد، باید به غاری پناه ببرد و در گوشهای زیج بنشیند و زبان به کام بگیرد، آرزوئی که دشمنان مردم در سر می پرورانند و به هر شیوه ای متوسل می شوند تا دهان نویسنده و روشنفکر را ببندند. نه، در مبارزۀ مدام و جدالی که به رغم میل ما در جامعه جریان دارد، نخود و کشمش و حلوا پخش نمیکنند، بلکه از آسمان تیره و تار دوران انحطاط نیزههای زهرآلود می بارد، نیزههائی که به نویسنده، شاعر و هنرمند نیز اصابت میکند و اگر در میدان بماند و به رسالت و عهد وپیماش وفا کند، اعصاباش فرسوده، جان و جسماش مجروح و آرامش و آسایش روحی از او سلب میشود. از آغاز چنین بوده و چنین خواهد بود: « یا به تشویش و غصه راضی شو/ یا جگر بند پیش زاغ بنه». باری، من با علم به این واقعیّت هنوز آنچه بنظرم درست میآید، در حد امکانام مینویسم، گیرم که این وجیزهها به مذاق همه خوش نمیآید و به تعبیر دوستی دارم دشمن تراشی میکنم. در هر حال همه دوست نویسنده و شاعر نیستند و بنا برآنچه که در بالا آمد، نمیتوانند دوستدار و جانبدار هر نویسندهای باشند. من این واقعیت را از دیربار دریافتهام، پذیرفته ام و میدانم که از آن گریز و گزیری نیست و حق انتخاب ندارم، اگر چنین حقی میداشتم، مخالف دانا و دشمن با شعور و با فرهنگ را ترجیح میدادم.